پارت: 2
پارت: 2
✪✩ܝߺ̈ߺߺܟ۬ߺܢߺ࡙ࡋ ܢߺ߭ߊࡅߺ߲✪✩
که جون کوک رو نگه داشتم وبهش گفتم
از زبان ا/ت(اسم تو)
جون کوک میشه قهوه رو اینجا روی جدول بخوریم لطفا اااااا
جون کوک باخنده ای کوچیک گفت:«دیوونه ای
بعد گفتم:نخیرم بیا بشینیم اینجا بخوریم تلو خدا
*ا/ت با خنده ی کیوتش رضایت بله رو از جون کوک گرفت وبه طرف جدول کنار کافه روبه روی ماشین تهیونگ نشستند*
*از زبان ا/ت*
نگاه و فکرم به طرف تهیونگ بود 😕 همش به همدیگه نگاه ناگواری میکردیم واز تو چشم های هر دمون میفهمیدیم که به چی داریم فکر میکنیم 💜
یک لحظه با خودم گفتم اخه ا/ت خر!!! چرا تهیونگ رو گذاشتی رفتی چرا اخه به خودم میگفتم اخه اون چه گناهی کرده من حتی قیافه ی معصومش رو وقتی داشتم ازش خدافظی میکردم رو یادم نمیره اون همه خاطره چرا از ذهنم پاک نمیشه لعنتی چرا چراااااااااا هر روز باهم پامیشدیم باهم میخوابیدیم باهم دعوا میکردیم همه ی اتفاق هارو یادمه🥺🥺🥺لعنتی از ذهنم برو
یه لحظه به خودم گفتم ولی خوب یه دختر۱۶ساله بایه اقای ۳۰ساله (منظورش همون تهیونگه) که اونم مرده مافیا باشه میتونه رابطش جدی باشه( منظور مافیا تهیونگه)
اخه دختره خنگ فکر کردی میتونی دله یه مرده ۳۰ساله رو بدزدی....
همینجوری داشتم به اینجور چیزا فکر میکردم که یه لحظه جون کوک رو دیدم داره صدام میزنه....
از زبان جون کوک:
انقدمحو چیز های زیادی بود که منی که همش صداش میکردم نمیشنید:
جون کوک:ا/تتتتتتتت.ا/تتتتتتتت.ا/تت!!!
ا/ت:وای ببخشید جون کوک ببخشید.
*جون کوک بوسه ای به لپه ا/ت زد ونگاهی ترسیده به تهیونگ انداخت وگفت:*
جون کوک:قهوه تو بخور پاشو بریم زوددددددد (باارومی زیرکی)
ا/ت:چی شد جون کوک چرا یه لحظه رنگت پرید؟.
جون کوک گفت: این همون مافیا تهیونگه بزرگترین مافیای کره ی جنوبی اگه بفهمه که تو دوست د*خ*ت*ر*منی پارم کرده هههه
از زبان ا/ت:
باتعجب برگشتم وبهش گفتم....
پارت❷
بقیه پارت:4کامنت
✪✩ܝߺ̈ߺߺܟ۬ߺܢߺ࡙ࡋ ܢߺ߭ߊࡅߺ߲✪✩
که جون کوک رو نگه داشتم وبهش گفتم
از زبان ا/ت(اسم تو)
جون کوک میشه قهوه رو اینجا روی جدول بخوریم لطفا اااااا
جون کوک باخنده ای کوچیک گفت:«دیوونه ای
بعد گفتم:نخیرم بیا بشینیم اینجا بخوریم تلو خدا
*ا/ت با خنده ی کیوتش رضایت بله رو از جون کوک گرفت وبه طرف جدول کنار کافه روبه روی ماشین تهیونگ نشستند*
*از زبان ا/ت*
نگاه و فکرم به طرف تهیونگ بود 😕 همش به همدیگه نگاه ناگواری میکردیم واز تو چشم های هر دمون میفهمیدیم که به چی داریم فکر میکنیم 💜
یک لحظه با خودم گفتم اخه ا/ت خر!!! چرا تهیونگ رو گذاشتی رفتی چرا اخه به خودم میگفتم اخه اون چه گناهی کرده من حتی قیافه ی معصومش رو وقتی داشتم ازش خدافظی میکردم رو یادم نمیره اون همه خاطره چرا از ذهنم پاک نمیشه لعنتی چرا چراااااااااا هر روز باهم پامیشدیم باهم میخوابیدیم باهم دعوا میکردیم همه ی اتفاق هارو یادمه🥺🥺🥺لعنتی از ذهنم برو
یه لحظه به خودم گفتم ولی خوب یه دختر۱۶ساله بایه اقای ۳۰ساله (منظورش همون تهیونگه) که اونم مرده مافیا باشه میتونه رابطش جدی باشه( منظور مافیا تهیونگه)
اخه دختره خنگ فکر کردی میتونی دله یه مرده ۳۰ساله رو بدزدی....
همینجوری داشتم به اینجور چیزا فکر میکردم که یه لحظه جون کوک رو دیدم داره صدام میزنه....
از زبان جون کوک:
انقدمحو چیز های زیادی بود که منی که همش صداش میکردم نمیشنید:
جون کوک:ا/تتتتتتتت.ا/تتتتتتتت.ا/تت!!!
ا/ت:وای ببخشید جون کوک ببخشید.
*جون کوک بوسه ای به لپه ا/ت زد ونگاهی ترسیده به تهیونگ انداخت وگفت:*
جون کوک:قهوه تو بخور پاشو بریم زوددددددد (باارومی زیرکی)
ا/ت:چی شد جون کوک چرا یه لحظه رنگت پرید؟.
جون کوک گفت: این همون مافیا تهیونگه بزرگترین مافیای کره ی جنوبی اگه بفهمه که تو دوست د*خ*ت*ر*منی پارم کرده هههه
از زبان ا/ت:
باتعجب برگشتم وبهش گفتم....
پارت❷
بقیه پارت:4کامنت
- ۶.۹k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط