{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این عکس، سیلی می‌زند!

این عکس، سیلی می‌زند!


ایسنا روایتی کوتاه و مصور از زندگی دختری در روستای سیدآباد در بشاگرد هرمزگان منتشر کرده است؛

«من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند...»

تصویر بالا ، جلوه آشکاری از این جملات کاوه گلستان عکاس مشهور است.

«رقیه» 7 سال دارد. کلاس اول است. پدرش «غریبک» از نخل افتاده و چند سالی می‌شود که از کار افتاده است. تمام زندگی‌شان در کپری می‌گذرد رها شده در کنجی از یک روستای خشک و فراموش‌شده.

شوق دخترانگی می‌گوید لباس زیبا بپوش، موهایت را بباف یا شانه بزن و کفشی بپوش که پاهایت ناسور و بدگل نشود اما رقیه سال‌هاست که با این شوق بیگانه است. انگار چیزی در دل او مرده است. باید کور بود که این را از چشمان گودافتاده دخترک وقتی نگاهش را بی‌رغبت و راکد به لنز دوربین می‌اندازد، نتوان فهمید.

روسری رنگین و چرک‌گرفته رقیه با گرهی نافرم، قصه تلخ سرخی صورت و سیلی است. مگس، مزاحم صورت رقیه است اما حتی حوصله‌ای برای پس‌زدنش نیست.

تن‌پوش رقیه اگر سالم و تمیز بود، حتما دل‌ها می‌برد اما هجوم فقر به تار و پود این بالاپوش، دل را می‌برد به پس‌کوچه‌های تاریکِ نداری.

در نگاه اول، بی برو برگرد می‌گویی عقب‌مانده است اما دقیق که می‌شوی می‌بینی این چشم و دست ماست که از دیدن و یاری او عقب مانده است. رقیه تمام لحظه‌های کودکی را عقب ایستاده است تا کسی بر بدن نحیف و صورت لاغر و پوست آفتاب‌سوخته و چشمان بی‌روح و پاهای کبره‌بسته یا سیاه از سرمازدگی‌اش ترحمی نکند. او خوب می‌داند که آه و افسوس، نه برای تنش لباس می‌شود و نه برای شکمش نان.

لبه‌دوزی‌ها‌ و تزئین ترمه‌شکل این تن‌پوش پاره بر هر لباس دیگری بود روی دست می‌بردندش اما این زیبایی و تجمل بر پیکره رقیه‌ کوچک، زار که سهل است، ضجه می‌زند.

رقیه با همین لباس به مدرسه می‌رود و کنار هم‌کلاسی‌ها و هم‌روستایی‌هایش می‌نشیند؛ دختران و پسرانی که آنها هم گرچه گندمزار زندگی‌شان را رقصی با باد نیست اما دست‌کم لباس سالمی دارند.

همپای این روزهای رقیه، همین دمپایی‌های پاره و کهنه است که دارند تمام تلاششان را می‌کنند پوست کف پای دخترک روی ریگ و خاک و خار روستا، چاک‌چاک نشود و بیشتر از این کاری از دستشان نمی‌آید.

دخترک، بچه روستای سیدآباد است؛ حوالی بخش گافر و پاراموند شهرستان بشاگرد، استان هرمزگان. بشاگرد نه شهری مرزی است و نه متعلق به جایی دیگر. این شهر درست نزدیک همانجایی است که بار تمام غرور و افتخار و غیرت ایرانی ما را با تاکید بر «ابدی» و «همیشگی» بودنش به دوش می‌کشد؛ خلیج فارس. اما سهم رقیه‌ از زلال نیلگون خلیج فارس، تنها رنگ نیلی بالاپوشی سخت مندرس است.

و حالا عید است. گاهِ نو شدن. کودکان خوشبخت این سرزمین، وقتی کفش‌های نو و لباس‌های رنگین اتوکشیده‌شان را می‌پوشند، احساس می‌کنند تمام دنیا ایستاده و به آنان چشم دوخته است. ته دلشان قند آب می‌شود. وقتی از تماشای ذوق کودکانمان خوب لذت بردیم، بد نیست یادمان بیفتد که «رقیه»ها هیچ تجربه‌ای از غنج‌رفتن دلشان بابت پوشیدن لباس نو ندارند. شاید بتوانیم این حس خوب را به آنان هدیه کنیم.
دیدگاه ها (۱۰)

پارت چهارم کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون...

#درخواستی#انعکاس_خشم#پارت¹قطرات درشت باران پاییز با ضرب‌آهنگ...

پارت: 29 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*شب فضای خونه از هوای پیست ...

صدایی از کامیل نشنید تازه فهمید تو چه موقعیتی هستن. خودشو مر...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟳[ویو ا.ت] نفس عمیقی کشیدم،...

سناریو دوما

خدایا قسم به تمام شکوفه های این بهار آرزو می کنم خنده های سا...

خدایا ممنون برای تمام خنده های امسالم، ممنون برای تمام اَشکه...

🖤🥀رقیهٔ ایران... آرام قدم بگذار... ارباب حسین علیه‌السلام، د...

 دعای پایانی سال : خدایا ممنون برای تمام خنده های امسالم مم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط