پارت چهارم
پارت چهارم
کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون درست بشه کامیل با جون و دل این قضیه رو میپذیرفت اما اون خوب میدونست که یوشیرو هیچوقت قدم خوبی تو زندگی بر نداشته
یوشیرو : ( وای آره دیگه چی درم بهت میگم دوساعته کامیل همه اونجا با یه دختر داف و جذاب میان اونوقت من تنها برم نمیگن یارو مال عهد بوقه؟!!)
امید نیومده کامیل ناامید شد. پس چون تنها بود داشت کامیل رو با خودش میبرد. کامیل بیچاره خبر نداشت یوشیرو هر مهمونی بخواد بره یکی از اون فاحشه های جذاب بانتن رو با خودش میبرد و پول هاشو حروم اونها میکرد
یوشیرو بازهم داشت درباره مهمونی میگفت که گوشای کامیل کر شد. طوری که دستاشو با آب و تاب تکون میداد که مهمترین مسئله جهانه
اون هرروز کامیل رو دوبار مجبور به انجام کاری میکرد
امروز رابطه جنسی میخواست و حالاهم رفتن به مهمونی
+ میریم اونجا چیکار؟
یوشیرو : که پولدار بشیم
+ چجوری میخوایم پولدار بشیم؟
یوشیرو : یجور خیلی خوب شوهر تو قمار باز قهاریههه کامیل نگران نباش قمار رو برنده میشم و بعد برات زندگی بهتری میسازم
تکتک کلماتی که از دهن یوشیرو درباره خوشبخت کردن کامیل از دهنش بیرون میومد دروغ بود
از قمار خوب چیزی پیدا نمیشد. حالاهم قرار بود به یه جایی بره که مالک انگار یه آدم کله گندس بره و همین احساس بدشو بدتر میکرد. دخترک بیچاره خبر نداشت قضیه فقط قمار نیست
+ ولی آخه.... آخه من لباس هام مناسب نیست!! باید یه مهمونی گرون باشه.....
هنوز حرفش تموم نشده بود که یوشیرو هیسس کرد و کامیل رو ساکت کرد. همین مونده بود بخاطر چیسان فیسانای کامیل وقتشو حروم کنه
اصن مهم نبود چه میپوشه مهم بدن زیر اون لباس ها بود
به طرف کمد لباسا رفت و درشو باز کرد کامیل همیشه از این حرکت چندشش میشد. لباس های درست و حسابی نداشت و یوشیرو با اینکار فقط حرصش درمی آورد
اما تو نهایت تعجب یوشیرو جعبه ای رو از ته کمد درآورد و بعد یه جعبه دیگرو. کامیل با تعجب به جعبه نگا کرد اون جعبه رو میشناخت لباس های خواهر یوشیرو بودن که بعد عروسی دختر خالش تو خونه اونا جامونده بود
یوشیرو : اینارو بپوش
کامیل با گیج شدگی خیره شد. یوشیرو روی این مسائل حساس بود. خوشش نمیومد کسی لباس خواهرشو بپوشه. البته کامیل هم از اون لباس ها خوشش نمیومد
خوشگل بودن. به پیراهن سیاه شق و رق که از پایین باسن تا بالای سینه هارو میپوشوند. کفشاشم پاشنه بلند بود و تا زانو کشیده میشدن و حتی دستکش داشت و همشون به رنگ مشکی بودن. مطمئنن به رنگ موهای سفیدش و پوست سفیدش میومد
اما اون لباسا حتما براش گشاد بود البته کامیل اصن دوست نداشت لباس های کس دیگه ای رو بپوشه. به خصوص خواهر یوشیرو که تا الان صدبار به کامیل زنگ زده و تذکر داده که لباسا و نپوشه
دهنشو باز کرد تا اعتراص کنه اما یوشیرو با عصبانیت گفت :
( آه بس کن دیگه! یه لباسه سختی نداره که! همینارو بپوش.! )
و بعد لباسا و جلو اینه انداخت و خودش رفت حموم. داشت از دست کارای کامیل آتیش میگرفت وقتی کار کاکوجو باهاش تموم بشه حتما خوب کتکش میزد اما حالا مشکل بزرگش کازوتورا بود که داشت برمیگشت
کامیل به جعبه ها و بعد به خودش تو آینه نگاه کرد
چقدر مفلوک بدبخت بنطر میومد...
وقتی مطمئن شد یوشیرو رفته حموم حولش رو باز کرد انقد عقب رفت تا بتونه بدنشو تو آینه ببینه
پاها و بازوهای لاغر و شکم تو رفته و سینه های که از زور فشار یوشیرو سرخ شده بود
توک سینه هاش نرم صورتی رنگ بودن و نسبت به باقی بدنش وزن خوبی داشتن
تو آینه چرخید و نیم رخ به خودش نگا کرد باستش داشت آب میشد و این رو خودش خوب میفهمید
درکل بدن خوبی داشت اما آرزو میکرد که ای کاش نداشت
کاش زشت و از ریخت افتاده بود و طبق طبق شکم داشت تا یوشیرو اونو دور مینداخت و سراغ زنه دیگه ای بره
لباسا و از داخل جعبه درآورد و برانداز کرد
دست روی بخش سینه هاش کشید
سینه های خواهر یوشیرو از مال اون درشت تر بودن و تازه کاپ سوتین هم نداشت به طرف کمد لباساش رفت و تو اونجا کشت تا چشمش به یه مشما افتاد
یه دست شرت و سوتین توری مشکی رنگ بودن که هیچوقت برای یوشیرو نپوشید لبخندی محو زد بندهای سوتین نامرعی بودن و این انتخاب خوبی بود
شرت و سوتین رو پوشید و و بعد لباس هارو تن کرد
لبه های لباس رو گرفت بیشتر روی سینه هاش کشید بالا اصلا از این همه بدن نما بودنش راضی نبود قرار نبود تو یه جمع فرهنگی یا یه دورانی زیبا بره قرار بود بین مردای هوس باز و قمارباز قدم بچرخه
کامیل باورش نمیشد اوه این باعت میشد امروز رابطشون درست بشه کامیل با جون و دل این قضیه رو میپذیرفت اما اون خوب میدونست که یوشیرو هیچوقت قدم خوبی تو زندگی بر نداشته
یوشیرو : ( وای آره دیگه چی درم بهت میگم دوساعته کامیل همه اونجا با یه دختر داف و جذاب میان اونوقت من تنها برم نمیگن یارو مال عهد بوقه؟!!)
امید نیومده کامیل ناامید شد. پس چون تنها بود داشت کامیل رو با خودش میبرد. کامیل بیچاره خبر نداشت یوشیرو هر مهمونی بخواد بره یکی از اون فاحشه های جذاب بانتن رو با خودش میبرد و پول هاشو حروم اونها میکرد
یوشیرو بازهم داشت درباره مهمونی میگفت که گوشای کامیل کر شد. طوری که دستاشو با آب و تاب تکون میداد که مهمترین مسئله جهانه
اون هرروز کامیل رو دوبار مجبور به انجام کاری میکرد
امروز رابطه جنسی میخواست و حالاهم رفتن به مهمونی
+ میریم اونجا چیکار؟
یوشیرو : که پولدار بشیم
+ چجوری میخوایم پولدار بشیم؟
یوشیرو : یجور خیلی خوب شوهر تو قمار باز قهاریههه کامیل نگران نباش قمار رو برنده میشم و بعد برات زندگی بهتری میسازم
تکتک کلماتی که از دهن یوشیرو درباره خوشبخت کردن کامیل از دهنش بیرون میومد دروغ بود
از قمار خوب چیزی پیدا نمیشد. حالاهم قرار بود به یه جایی بره که مالک انگار یه آدم کله گندس بره و همین احساس بدشو بدتر میکرد. دخترک بیچاره خبر نداشت قضیه فقط قمار نیست
+ ولی آخه.... آخه من لباس هام مناسب نیست!! باید یه مهمونی گرون باشه.....
هنوز حرفش تموم نشده بود که یوشیرو هیسس کرد و کامیل رو ساکت کرد. همین مونده بود بخاطر چیسان فیسانای کامیل وقتشو حروم کنه
اصن مهم نبود چه میپوشه مهم بدن زیر اون لباس ها بود
به طرف کمد لباسا رفت و درشو باز کرد کامیل همیشه از این حرکت چندشش میشد. لباس های درست و حسابی نداشت و یوشیرو با اینکار فقط حرصش درمی آورد
اما تو نهایت تعجب یوشیرو جعبه ای رو از ته کمد درآورد و بعد یه جعبه دیگرو. کامیل با تعجب به جعبه نگا کرد اون جعبه رو میشناخت لباس های خواهر یوشیرو بودن که بعد عروسی دختر خالش تو خونه اونا جامونده بود
یوشیرو : اینارو بپوش
کامیل با گیج شدگی خیره شد. یوشیرو روی این مسائل حساس بود. خوشش نمیومد کسی لباس خواهرشو بپوشه. البته کامیل هم از اون لباس ها خوشش نمیومد
خوشگل بودن. به پیراهن سیاه شق و رق که از پایین باسن تا بالای سینه هارو میپوشوند. کفشاشم پاشنه بلند بود و تا زانو کشیده میشدن و حتی دستکش داشت و همشون به رنگ مشکی بودن. مطمئنن به رنگ موهای سفیدش و پوست سفیدش میومد
اما اون لباسا حتما براش گشاد بود البته کامیل اصن دوست نداشت لباس های کس دیگه ای رو بپوشه. به خصوص خواهر یوشیرو که تا الان صدبار به کامیل زنگ زده و تذکر داده که لباسا و نپوشه
دهنشو باز کرد تا اعتراص کنه اما یوشیرو با عصبانیت گفت :
( آه بس کن دیگه! یه لباسه سختی نداره که! همینارو بپوش.! )
و بعد لباسا و جلو اینه انداخت و خودش رفت حموم. داشت از دست کارای کامیل آتیش میگرفت وقتی کار کاکوجو باهاش تموم بشه حتما خوب کتکش میزد اما حالا مشکل بزرگش کازوتورا بود که داشت برمیگشت
کامیل به جعبه ها و بعد به خودش تو آینه نگاه کرد
چقدر مفلوک بدبخت بنطر میومد...
وقتی مطمئن شد یوشیرو رفته حموم حولش رو باز کرد انقد عقب رفت تا بتونه بدنشو تو آینه ببینه
پاها و بازوهای لاغر و شکم تو رفته و سینه های که از زور فشار یوشیرو سرخ شده بود
توک سینه هاش نرم صورتی رنگ بودن و نسبت به باقی بدنش وزن خوبی داشتن
تو آینه چرخید و نیم رخ به خودش نگا کرد باستش داشت آب میشد و این رو خودش خوب میفهمید
درکل بدن خوبی داشت اما آرزو میکرد که ای کاش نداشت
کاش زشت و از ریخت افتاده بود و طبق طبق شکم داشت تا یوشیرو اونو دور مینداخت و سراغ زنه دیگه ای بره
لباسا و از داخل جعبه درآورد و برانداز کرد
دست روی بخش سینه هاش کشید
سینه های خواهر یوشیرو از مال اون درشت تر بودن و تازه کاپ سوتین هم نداشت به طرف کمد لباساش رفت و تو اونجا کشت تا چشمش به یه مشما افتاد
یه دست شرت و سوتین توری مشکی رنگ بودن که هیچوقت برای یوشیرو نپوشید لبخندی محو زد بندهای سوتین نامرعی بودن و این انتخاب خوبی بود
شرت و سوتین رو پوشید و و بعد لباس هارو تن کرد
لبه های لباس رو گرفت بیشتر روی سینه هاش کشید بالا اصلا از این همه بدن نما بودنش راضی نبود قرار نبود تو یه جمع فرهنگی یا یه دورانی زیبا بره قرار بود بین مردای هوس باز و قمارباز قدم بچرخه
- ۱۷۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط