بورام شاخهی آفتابگردان را با دقت از گلدان برداشت و مقابل
بورام شاخهی آفتابگردان را با دقت از گلدان برداشت و مقابل کوک گرفت. صدایش آرام و کمی لرزان بود:
– به نظرم اینا خیلی خوبه… ولی اگه دوست نداشتی، میتونم عوض کنم.
کوک نگاهش را به گلها دوخت. لبخند محوی روی لبانش نشست.
– نه… این دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم. آفتابگردون… پر از زندگیه. مثل نور.
بورام کمی سرخ شد و نگاهش را به سمت گلها برگرداند. در دلش گفت: شاید فقط داره مؤدبانه حرف میزنه… مثل همهی مشتریها.
اما وقتی سرش را بالا آورد، دید که کوک هنوز به او نگاه میکند. نه با کنجکاوی، نه با تمسخر… با نوعی آرامش و تحسین.
– میدونی، – کوک ادامه داد – آفتابگردون همیشه رو به خورشید میایسته. حتی وقتی روز ابری باشه، دنبال نور میگرده. فکر میکنم برای موزیک ویدیو عالی باشه.
بورام آرام لبخندی زد. صدای قلبش در سینهاش میکوبید. او همیشه گلها را مثل دوستهای صمیمیاش میدید، ولی تا حالا کسی اینطور با او همصدا نشده بود.
– خوشحالم که دوست داشتی. – گفت و سعی کرد لرزش صدایش را پنهان کند.
کوک سرش را کمی کج کرد و به آرامی پرسید:
– میشه یه دسته گل مخصوص درست کنی؟ همونطور که خودت فکر میکنی باید باشه. میخوام انتخاب تو توی ویدیو باشه.
بورام خشکش زد. هیچکس تا به حال از او چنین درخواستی نکرده بود. معمولاً مردم دقیقاً میگفتند چه میخواهند و او فقط اجرا میکرد. اما این بار… کسی به او اعتماد کرده بود.
– مـ… من؟ – پرسید.
– آره. – کوک لبخند زد – به نظرم سلیقهت خاصه.
بورام حس کرد گونههایش داغ شدهاند. نگاه کوتاهی به گلها انداخت و در دلش گفت: شاید… این بار بتونم جرات کنم.
– به نظرم اینا خیلی خوبه… ولی اگه دوست نداشتی، میتونم عوض کنم.
کوک نگاهش را به گلها دوخت. لبخند محوی روی لبانش نشست.
– نه… این دقیقاً همون چیزیه که دنبالش بودم. آفتابگردون… پر از زندگیه. مثل نور.
بورام کمی سرخ شد و نگاهش را به سمت گلها برگرداند. در دلش گفت: شاید فقط داره مؤدبانه حرف میزنه… مثل همهی مشتریها.
اما وقتی سرش را بالا آورد، دید که کوک هنوز به او نگاه میکند. نه با کنجکاوی، نه با تمسخر… با نوعی آرامش و تحسین.
– میدونی، – کوک ادامه داد – آفتابگردون همیشه رو به خورشید میایسته. حتی وقتی روز ابری باشه، دنبال نور میگرده. فکر میکنم برای موزیک ویدیو عالی باشه.
بورام آرام لبخندی زد. صدای قلبش در سینهاش میکوبید. او همیشه گلها را مثل دوستهای صمیمیاش میدید، ولی تا حالا کسی اینطور با او همصدا نشده بود.
– خوشحالم که دوست داشتی. – گفت و سعی کرد لرزش صدایش را پنهان کند.
کوک سرش را کمی کج کرد و به آرامی پرسید:
– میشه یه دسته گل مخصوص درست کنی؟ همونطور که خودت فکر میکنی باید باشه. میخوام انتخاب تو توی ویدیو باشه.
بورام خشکش زد. هیچکس تا به حال از او چنین درخواستی نکرده بود. معمولاً مردم دقیقاً میگفتند چه میخواهند و او فقط اجرا میکرد. اما این بار… کسی به او اعتماد کرده بود.
– مـ… من؟ – پرسید.
– آره. – کوک لبخند زد – به نظرم سلیقهت خاصه.
بورام حس کرد گونههایش داغ شدهاند. نگاه کوتاهی به گلها انداخت و در دلش گفت: شاید… این بار بتونم جرات کنم.
- ۲۳.۸k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط