پارت ششم: سایهای در خیابان
پارت ششم: سایهای در خیابان
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران شدت گرفته بود.
جونگکوک چند قدم پشت سر تهیونگ حرکت میکرد. ذهنش پر از سؤال بود، اما بیشتر از همه، رفتار تهیونگ نگرانش کرده بود.
سوهیون قبل از رفتن فقط یک جمله گفته بود:
— مراقب باشین. این بار ممکنه قضیه خیلی جدیتر از گذشته باشه.
تهیونگ جلوی هتل ایستاد و به خیابان نگاه کرد.
جونگکوک آرام پرسید:
— اون تماس چی بود؟
تهیونگ جواب نداد.
— تهیونگ.
— گفتم چیزی نیست.
جونگکوک اخم کرد.
— تو وقتی میگی «چیزی نیست»، یعنی دقیقاً یه چیزی هست.
تهیونگ لبخند خستهای زد.
— از کی این جمله رو از من یاد گرفتی؟
— از خودت.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
تهیونگ بالاخره گفت:
— فقط نمیخوام تو درگیر این ماجرا بشی.
جونگکوک با جدیت جواب داد:
— خیلی وقته درگیرشم. از وقتی اون پیام رو فرستادن.
تهیونگ چیزی نگفت.
آنها وارد هتل شدند.
اما درست وقتی درهای آسانسور بسته شد، گوشی جونگکوک لرزید.
یک پیام جدید.
این بار فقط یک جمله بود:
«به طبقهی پنجم نرو.»
جونگکوک با تعجب صفحه را به تهیونگ نشان داد.
تهیونگ فوراً دکمهی توقف آسانسور را زد.
— صبر کن.
— چی شده؟
تهیونگ به صفحهی گوشی خیره شد.
— ما الان طبقهی چهارمیم.
جونگکوک با نگرانی پرسید:
— یعنی چی؟
تهیونگ به نمایشگر آسانسور نگاه کرد.
عدد طبقه آرامآرام تغییر کرد.
۴...
سپس...
۵.
درهای آسانسور باز شدند.
راهرو تاریک و کاملاً خالی بود.
چراغ انتهای راهرو چند بار خاموش و روشن شد.
تهیونگ جلوی جونگکوک ایستاد.
— پشت سر من بمون.
هر دو چند ثانیه همانجا ایستادند.
ناگهان صدای افتادن چیزی از انتهای راهرو آمد.
جونگکوک زیر لب گفت:
— کسی اونجاست؟
جوابی نیامد.
تهیونگ قدمی جلو رفت.
روی زمین، یک پاکت سفید قرار داشت.
او پاکت را برداشت.
روی آن فقط اسم جونگکوک نوشته شده بود.
جونگکوک با دیدن آن خشکش زد.
— چرا اسم من؟
تهیونگ پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس بود.
عکس خودشان.
عکسی که همان شب، جلوی کافه گرفته شده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«شما فکر میکنید گذشته تمام شده، اما هنوز یک نفر حقیقت اصلی را میداند.»
جونگکوک آرام گفت:
— تهیونگ... ماجرا دقیقاً چیه؟
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
این بار دیگر نمیتوانست چیزی را پنهان کند.
— فکر کنم وقتشه همهچیز رو برات تعریف کنم.
اما درست همان لحظه، صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
یک قدم...
دو قدم...
و بعد صدای بسته شدن آرام یک در.
تهیونگ و جونگکوک به سمت صدا برگشتند.
کسی آنجا نبود.
فقط یک کاغذ روی زمین باقی مانده بود.
و روی آن نوشته شده بود:
«فردا، ساعت ده شب. ایستگاه قدیمی.»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— ما میریم؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— این بار، با هم میریم.
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#تهکوک
#بیال
#جیامام
وقتی از کافه بیرون آمدند، باران شدت گرفته بود.
جونگکوک چند قدم پشت سر تهیونگ حرکت میکرد. ذهنش پر از سؤال بود، اما بیشتر از همه، رفتار تهیونگ نگرانش کرده بود.
سوهیون قبل از رفتن فقط یک جمله گفته بود:
— مراقب باشین. این بار ممکنه قضیه خیلی جدیتر از گذشته باشه.
تهیونگ جلوی هتل ایستاد و به خیابان نگاه کرد.
جونگکوک آرام پرسید:
— اون تماس چی بود؟
تهیونگ جواب نداد.
— تهیونگ.
— گفتم چیزی نیست.
جونگکوک اخم کرد.
— تو وقتی میگی «چیزی نیست»، یعنی دقیقاً یه چیزی هست.
تهیونگ لبخند خستهای زد.
— از کی این جمله رو از من یاد گرفتی؟
— از خودت.
چند لحظه هر دو ساکت ماندند.
تهیونگ بالاخره گفت:
— فقط نمیخوام تو درگیر این ماجرا بشی.
جونگکوک با جدیت جواب داد:
— خیلی وقته درگیرشم. از وقتی اون پیام رو فرستادن.
تهیونگ چیزی نگفت.
آنها وارد هتل شدند.
اما درست وقتی درهای آسانسور بسته شد، گوشی جونگکوک لرزید.
یک پیام جدید.
این بار فقط یک جمله بود:
«به طبقهی پنجم نرو.»
جونگکوک با تعجب صفحه را به تهیونگ نشان داد.
تهیونگ فوراً دکمهی توقف آسانسور را زد.
— صبر کن.
— چی شده؟
تهیونگ به صفحهی گوشی خیره شد.
— ما الان طبقهی چهارمیم.
جونگکوک با نگرانی پرسید:
— یعنی چی؟
تهیونگ به نمایشگر آسانسور نگاه کرد.
عدد طبقه آرامآرام تغییر کرد.
۴...
سپس...
۵.
درهای آسانسور باز شدند.
راهرو تاریک و کاملاً خالی بود.
چراغ انتهای راهرو چند بار خاموش و روشن شد.
تهیونگ جلوی جونگکوک ایستاد.
— پشت سر من بمون.
هر دو چند ثانیه همانجا ایستادند.
ناگهان صدای افتادن چیزی از انتهای راهرو آمد.
جونگکوک زیر لب گفت:
— کسی اونجاست؟
جوابی نیامد.
تهیونگ قدمی جلو رفت.
روی زمین، یک پاکت سفید قرار داشت.
او پاکت را برداشت.
روی آن فقط اسم جونگکوک نوشته شده بود.
جونگکوک با دیدن آن خشکش زد.
— چرا اسم من؟
تهیونگ پاکت را باز کرد.
داخل آن یک عکس بود.
عکس خودشان.
عکسی که همان شب، جلوی کافه گرفته شده بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«شما فکر میکنید گذشته تمام شده، اما هنوز یک نفر حقیقت اصلی را میداند.»
جونگکوک آرام گفت:
— تهیونگ... ماجرا دقیقاً چیه؟
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
این بار دیگر نمیتوانست چیزی را پنهان کند.
— فکر کنم وقتشه همهچیز رو برات تعریف کنم.
اما درست همان لحظه، صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
یک قدم...
دو قدم...
و بعد صدای بسته شدن آرام یک در.
تهیونگ و جونگکوک به سمت صدا برگشتند.
کسی آنجا نبود.
فقط یک کاغذ روی زمین باقی مانده بود.
و روی آن نوشته شده بود:
«فردا، ساعت ده شب. ایستگاه قدیمی.»
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
— ما میریم؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
— این بار، با هم میریم.
#بیتیاس
#آرمی
#فیکشن
#تهکوک
#بیال
#جیامام
- ۲۶۷
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط