رز سیاه جادویی☆فصل 2...P=25
ا.ت=(دستپاچه دستام و از دستای جونگ کوک کشیدم بیرون)
جیمین=تو...با این مرتیکه...
ا.ت=جیمین من...
جیمین=اینقدر برات بی ارزش بودم؟
ا.ت=داری اشتباه میکنی
جیمین=اشتباه! تو چی داری میگی!! پس برای همین باهام برنگشتی اره! بخاطر این مرتیکه!
کوک=مراقب حرف زدنت باش!
جیمین=تو ببند!
ا.ت=بزار توضیح بدم!(اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته اما خیلی استرس داشتم...نزاشت توضیح بدم...چند قدم برداشت درست مقابل صورتم با خشم و تنفر حرف میزد... خشمی که این دفعه...واقعی بود!)
جیمین=تو!...دیگه!...از این به بعد!...برای من مردی! دیگه نمیخوام تو زندگیم ببینمت! فهمیدی!؟
ا.ت=(بغض)جی..جیمین(تو یه چشم بهم زدن جیمین غیب شد و روبروم حالا بجای جیمین...پر از گرد و خاکی بود که از شدت رفتنش بلند شده بود... شکسته شدم...همه حرفایی که بهم زد تو سرم میچرخیدن...چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین...تنها چیزی که حس میکردم نگرانی کوک بود که اسمم و صدا میزد)
........
جیمین=(تو اتاقم بودم...گریه میکردم...چطور من و به اون یارو فروخت؟....حالم اصلا خوب نبود...حالا که قلبم بهم برگشته بود...میفهمیدم که چقدر عاشقشم...صحنه دستاش تو دستای کوک هر ثانیه بیشتر دیوونم میکرد...تقریبا تمام وسایل اتاقم و خورد کرده بودم و دستم بخاطر مشتی که چند دقیقه قبل به آینه زده بودم پر از خون بود و زخم شده بود
.........
ا.ت=چشمام و کم کم باز کردم...تو اتاق کوک بودم
کوک=ا.ت حالت خوبه؟
ا.ت=...خوبم...من باید برم کوک...باید برم پیش جیمین!
کوک=نمیتونم اجازه بدم...ممکنه آسیب ببینی
ا.ت=نه...لطفا...جیمین به من آسیب نمیزنه...
کوک=اما...
ا.ت=خواهش میکنم...
کوک=باشه
جیمین=تو...با این مرتیکه...
ا.ت=جیمین من...
جیمین=اینقدر برات بی ارزش بودم؟
ا.ت=داری اشتباه میکنی
جیمین=اشتباه! تو چی داری میگی!! پس برای همین باهام برنگشتی اره! بخاطر این مرتیکه!
کوک=مراقب حرف زدنت باش!
جیمین=تو ببند!
ا.ت=بزار توضیح بدم!(اصلا نمیفهمیدم داره چه اتفاقی میفته اما خیلی استرس داشتم...نزاشت توضیح بدم...چند قدم برداشت درست مقابل صورتم با خشم و تنفر حرف میزد... خشمی که این دفعه...واقعی بود!)
جیمین=تو!...دیگه!...از این به بعد!...برای من مردی! دیگه نمیخوام تو زندگیم ببینمت! فهمیدی!؟
ا.ت=(بغض)جی..جیمین(تو یه چشم بهم زدن جیمین غیب شد و روبروم حالا بجای جیمین...پر از گرد و خاکی بود که از شدت رفتنش بلند شده بود... شکسته شدم...همه حرفایی که بهم زد تو سرم میچرخیدن...چشمام سیاهی رفت و افتادم زمین...تنها چیزی که حس میکردم نگرانی کوک بود که اسمم و صدا میزد)
........
جیمین=(تو اتاقم بودم...گریه میکردم...چطور من و به اون یارو فروخت؟....حالم اصلا خوب نبود...حالا که قلبم بهم برگشته بود...میفهمیدم که چقدر عاشقشم...صحنه دستاش تو دستای کوک هر ثانیه بیشتر دیوونم میکرد...تقریبا تمام وسایل اتاقم و خورد کرده بودم و دستم بخاطر مشتی که چند دقیقه قبل به آینه زده بودم پر از خون بود و زخم شده بود
.........
ا.ت=چشمام و کم کم باز کردم...تو اتاق کوک بودم
کوک=ا.ت حالت خوبه؟
ا.ت=...خوبم...من باید برم کوک...باید برم پیش جیمین!
کوک=نمیتونم اجازه بدم...ممکنه آسیب ببینی
ا.ت=نه...لطفا...جیمین به من آسیب نمیزنه...
کوک=اما...
ا.ت=خواهش میکنم...
کوک=باشه
- ۱۷.۹k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط