پسرای اسلیترین وقتی که...
POV:پسرای اسلیترین وقتی که بهت خیانت کردن و تو فهمیدی
متیو:(اروم اروم از اتاق ماریا(دختره که باهاش بهت خیانت کرده بود) اومد بیرون، به اتاقتون که رسید اروم در رو باز کرد ولی ا/ت روی تخت نبود، پشت سر متیو بود چون ا/ت تو راهرو متیو رو دیده بود، متیو با ترس بهت نگاه کرد، ترس از اینکه نتونه جلوی خشمت رو بگیره، و تو گفتی :دیگه نمیخوام ببینمت، لطفا دیگه جلوی چشمم نیا چون من ریدل نیستم اما میتونم مثل یک ریدل بدبختت کنم!
دریکو:(وقتی جلسه مرگخواران تموم شد دریکو و پنسی داشتن باهم میگفتن و میخندیدن، تو که توی راهرو منتظر دریکو بودی رفتی چک کنی که کجاست و بلهه...دریکو چشماش گرد شد و پنسی رو هل داد طرفی دیگه، سعی کرد انکار کنه که یک خیانت کاره، اما دیگه خیلی دیر شده بود و شعله عشقت برای دریکو خاموش شده بود..و تو گردنبندی که دریکو برات از هاگزمید خریده بود رو پرت کردی تو صورت دریکو و از اونجا خارج شدی و بعد،دریکو رو به پنسی گفت:میدونی چیه، کاشکی هیچوقت تو رو نمیدیدم تا ا/تم رو از دست نمیدادم!
تئو:(وقتی توی مهمونی یول بال بودید متئو زیادی مsت کرده بود و میخواستی به دوستای صمیمیت معرفیش کنی، داشتین جرئت و حقیقت بازی میکردین که جوسی(دختره با تئو) به تئو حقیقت داد که دوست دخtرشو ببوsه، تئو لبخندی زد و جوسی رو بوsسید :)
تو با سردی به تئو نگاه کردی و گفتی :(خیلی کثیفی که با دوستم بهم خیانت کردی، و تو، جوسی، دیگه به سمتم نیا هرzه!) تئو بهت نگاه نمیکرد، و این عجیب بود چون قبلا مورد علاقه ترین کاری که میتونست بکنه زل زدن بود به تو:)
تام:(تام خیانتش با عشق ورزیدن به دختر دیگه ای نبود، اون تورو فروخت تا بتونه یک راز مخفی رو از رقیب تو بخره، رازی که برای همیشه جاودانه نگهش میداشت و تمام اسپل هایی که اجرا میکرد رو پنج برابر قوی میکرد! ا/ت با ناامیدی به تام نگاه کرد و سعی کرد جلوی تام گریه نکنه، ا/ت:(هرچقدر هم قدرت که داری الان...برای من اون تام اروم و عاشق نمیشه..، درسته الان جاودانه ای، اما بنظر من روح تو خیلی وقته که مرده!
لورنزو:(این بچه که خیانت نمیکنه😀✨)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم خوشتون اومده باشه😽💋
درخواستی داشتید تو کامنتا بگید حتمااا مینویسم:) (اsمات نمیتونم، دلیلش تو کامنتا هست💚)
ماچ ماچی به همتوننن✨
follow for more darling🐍💚
متیو:(اروم اروم از اتاق ماریا(دختره که باهاش بهت خیانت کرده بود) اومد بیرون، به اتاقتون که رسید اروم در رو باز کرد ولی ا/ت روی تخت نبود، پشت سر متیو بود چون ا/ت تو راهرو متیو رو دیده بود، متیو با ترس بهت نگاه کرد، ترس از اینکه نتونه جلوی خشمت رو بگیره، و تو گفتی :دیگه نمیخوام ببینمت، لطفا دیگه جلوی چشمم نیا چون من ریدل نیستم اما میتونم مثل یک ریدل بدبختت کنم!
دریکو:(وقتی جلسه مرگخواران تموم شد دریکو و پنسی داشتن باهم میگفتن و میخندیدن، تو که توی راهرو منتظر دریکو بودی رفتی چک کنی که کجاست و بلهه...دریکو چشماش گرد شد و پنسی رو هل داد طرفی دیگه، سعی کرد انکار کنه که یک خیانت کاره، اما دیگه خیلی دیر شده بود و شعله عشقت برای دریکو خاموش شده بود..و تو گردنبندی که دریکو برات از هاگزمید خریده بود رو پرت کردی تو صورت دریکو و از اونجا خارج شدی و بعد،دریکو رو به پنسی گفت:میدونی چیه، کاشکی هیچوقت تو رو نمیدیدم تا ا/تم رو از دست نمیدادم!
تئو:(وقتی توی مهمونی یول بال بودید متئو زیادی مsت کرده بود و میخواستی به دوستای صمیمیت معرفیش کنی، داشتین جرئت و حقیقت بازی میکردین که جوسی(دختره با تئو) به تئو حقیقت داد که دوست دخtرشو ببوsه، تئو لبخندی زد و جوسی رو بوsسید :)
تو با سردی به تئو نگاه کردی و گفتی :(خیلی کثیفی که با دوستم بهم خیانت کردی، و تو، جوسی، دیگه به سمتم نیا هرzه!) تئو بهت نگاه نمیکرد، و این عجیب بود چون قبلا مورد علاقه ترین کاری که میتونست بکنه زل زدن بود به تو:)
تام:(تام خیانتش با عشق ورزیدن به دختر دیگه ای نبود، اون تورو فروخت تا بتونه یک راز مخفی رو از رقیب تو بخره، رازی که برای همیشه جاودانه نگهش میداشت و تمام اسپل هایی که اجرا میکرد رو پنج برابر قوی میکرد! ا/ت با ناامیدی به تام نگاه کرد و سعی کرد جلوی تام گریه نکنه، ا/ت:(هرچقدر هم قدرت که داری الان...برای من اون تام اروم و عاشق نمیشه..، درسته الان جاودانه ای، اما بنظر من روح تو خیلی وقته که مرده!
لورنزو:(این بچه که خیانت نمیکنه😀✨)
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
امیدوارم خوشتون اومده باشه😽💋
درخواستی داشتید تو کامنتا بگید حتمااا مینویسم:) (اsمات نمیتونم، دلیلش تو کامنتا هست💚)
ماچ ماچی به همتوننن✨
follow for more darling🐍💚
- ۱۰۳.۳k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط