fake smile
fake smile
PART :²
متوجه شدم یه بچه نزدیک بود یه ماشین بهش بزنه که دویدم سمتش و بغلش کردم از وسط جاده کشیدمش کنار که راننده از ماشین پیاده شد ظاهرا پولدار بود از لباسا و ماشین مشخص بود . . . اومد سمتمون که گفتم . . .
نامجون : حواست کجاست اخه کم مونده بود بچه رو له کنی
بادیگارد : حالا که چیزی نشده
نامجون : ولی ممکن بود بشه
بادیگارد : تو باید حواست به بچه ات باشه خب
نامجون : کی گفته این بچه منه ?!
بادیگارد : پس انقدر غش قلق به پا نکن
نامجون : من فقط گفتم حواستو جمع کن
بادیگارد : مردکه ی . . .
خواست مشت بزنه تو صورتم که مشتش توی هوا گرفته شد وقتی اون شخص دید بهش تعظیم کرد . . .
کوک : داشتی چه غلطی میکردی ?!
بچه هرو که نمیدونستم فازش چیه که هی این ور اون ور نگاه میکنه بغل کردم تا دوباره گم نشه
بادیگارد : رئیس اینا باعث شدن ما دیر به ***
بچه : ت تو هق کم مونده بود هق منو هق . . .
نامجون : هی هی فسقلی
گذاشتمش زمین و جلوش زانو زدم دستشو گرفتم با اونیکی دستم اشکشو پاک کردم
نامجون : نکران نباش میریم ایستگاه پلیس اونجا اوما و اپا تو پیدا میکنیم ، اوکی ?!
بچه : هوم
نامجون : افرین (لبخند چال گونه ای)
سرشو ناز کردم
کوک : زود جمعش کن حوصله ندارم قرقر بابامو بشنوم
بادیگارد : چشم
پسره رفت توی ماشین روی صندلی عقب نشست بادیگارده اومد سمتم پول توی دستش و به سمتم گرفت
بادیگارد : اینو بگیر و صدات در نیاد اگه برای ما مشکلی پیش ***
نامجون : من باج گیر نیستم فقط تو حواستو جمع کن
بعدش بچه هرو بغل کردم به سمت ایستگاه پلیس رفتیم توی راه سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم . . .
نامجون : چند سالته اقا خوشگله
بچه : نمیدونم
نامجون : اسمت چیه
بچه : لیام
نامجون : خب لیام شی مامانتو اخرین بار کجا دیدی ؟!
لیام : توی مغازه
نامجون : میدونی کدوم مغازه بود ؟!
لیام : اونی که یه پیرمرد صاحبشه
نامجون : پس نزدیکیم اول بریم اونجا اگه مامانت نبود بریم ایستگاه پلیس
لیام : هوم
رفتیم همون مغازه که دیدم یه زن تقریبا 28 ساله خیلی هول بود انگار داشت دنبال چیزی میگشت . . . .
نامجون : لیام اون مامانته
با انگشت به زنه اشاره کردم که لیام گفت
لیام : اره . . . .اومااااا (بلند)
لیا : لیام 😨
دوید سمتمون و درجا لیام از دستم گرفت بغلش کرد . . . . خلاصه بعد تشکر این حرفا راه افتادم سمت دانشگاه دیرم شده بود دوییدم سمت دانشگاه بعد 20 مین رسیدم و رفتم سمت کمدم کیفمو توش گذاشتم کتابای مربوط به این زنگ و برداشتم دویدم سمت کلاس خوشبختانه زودتر از استاد اومده بودم . . . روی میز اخر نشستم و کتابو باز کردم مشغول خوندنش شدم بعداز چند دقیقه استاد اومد توی کلاس یه نفر دیگه هم پشت سرش اومد اما با دیدن چهره اون پسر کلک و پرام ریخت . . . .
...............
ادامه دارد
.................
PART :²
متوجه شدم یه بچه نزدیک بود یه ماشین بهش بزنه که دویدم سمتش و بغلش کردم از وسط جاده کشیدمش کنار که راننده از ماشین پیاده شد ظاهرا پولدار بود از لباسا و ماشین مشخص بود . . . اومد سمتمون که گفتم . . .
نامجون : حواست کجاست اخه کم مونده بود بچه رو له کنی
بادیگارد : حالا که چیزی نشده
نامجون : ولی ممکن بود بشه
بادیگارد : تو باید حواست به بچه ات باشه خب
نامجون : کی گفته این بچه منه ?!
بادیگارد : پس انقدر غش قلق به پا نکن
نامجون : من فقط گفتم حواستو جمع کن
بادیگارد : مردکه ی . . .
خواست مشت بزنه تو صورتم که مشتش توی هوا گرفته شد وقتی اون شخص دید بهش تعظیم کرد . . .
کوک : داشتی چه غلطی میکردی ?!
بچه هرو که نمیدونستم فازش چیه که هی این ور اون ور نگاه میکنه بغل کردم تا دوباره گم نشه
بادیگارد : رئیس اینا باعث شدن ما دیر به ***
بچه : ت تو هق کم مونده بود هق منو هق . . .
نامجون : هی هی فسقلی
گذاشتمش زمین و جلوش زانو زدم دستشو گرفتم با اونیکی دستم اشکشو پاک کردم
نامجون : نکران نباش میریم ایستگاه پلیس اونجا اوما و اپا تو پیدا میکنیم ، اوکی ?!
بچه : هوم
نامجون : افرین (لبخند چال گونه ای)
سرشو ناز کردم
کوک : زود جمعش کن حوصله ندارم قرقر بابامو بشنوم
بادیگارد : چشم
پسره رفت توی ماشین روی صندلی عقب نشست بادیگارده اومد سمتم پول توی دستش و به سمتم گرفت
بادیگارد : اینو بگیر و صدات در نیاد اگه برای ما مشکلی پیش ***
نامجون : من باج گیر نیستم فقط تو حواستو جمع کن
بعدش بچه هرو بغل کردم به سمت ایستگاه پلیس رفتیم توی راه سعی کردم باهاش ارتباط برقرار کنم . . .
نامجون : چند سالته اقا خوشگله
بچه : نمیدونم
نامجون : اسمت چیه
بچه : لیام
نامجون : خب لیام شی مامانتو اخرین بار کجا دیدی ؟!
لیام : توی مغازه
نامجون : میدونی کدوم مغازه بود ؟!
لیام : اونی که یه پیرمرد صاحبشه
نامجون : پس نزدیکیم اول بریم اونجا اگه مامانت نبود بریم ایستگاه پلیس
لیام : هوم
رفتیم همون مغازه که دیدم یه زن تقریبا 28 ساله خیلی هول بود انگار داشت دنبال چیزی میگشت . . . .
نامجون : لیام اون مامانته
با انگشت به زنه اشاره کردم که لیام گفت
لیام : اره . . . .اومااااا (بلند)
لیا : لیام 😨
دوید سمتمون و درجا لیام از دستم گرفت بغلش کرد . . . . خلاصه بعد تشکر این حرفا راه افتادم سمت دانشگاه دیرم شده بود دوییدم سمت دانشگاه بعد 20 مین رسیدم و رفتم سمت کمدم کیفمو توش گذاشتم کتابای مربوط به این زنگ و برداشتم دویدم سمت کلاس خوشبختانه زودتر از استاد اومده بودم . . . روی میز اخر نشستم و کتابو باز کردم مشغول خوندنش شدم بعداز چند دقیقه استاد اومد توی کلاس یه نفر دیگه هم پشت سرش اومد اما با دیدن چهره اون پسر کلک و پرام ریخت . . . .
...............
ادامه دارد
.................
- ۴.۱k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط