when silence became a scream p26
.آنها شروع کردند به دیدنِ فیلمهایِ کمدی و قدیمی. نورِ تلویزیون، سایههایِ خندانهی اعضا را روی دیوار میانداخت.
هیونجین و هان مدام دربارهی صحنههایِ خندهدار فیلم نظر میدادند و فلیکس با صدایِ بم و گرمش، گاهی با خندههایِ کوتاه، فضا را دلپذیرتر میکرد.
یونا، در حالی که میانهیِ این گروهِ پرشور و پرانرژی قرار داشت، به تماشایِ آنها بود.
او میدید که چطور چانگبین و سونگمین، که چند لحظه پیش داشتند با هم میجنگیدند، حالا در حالِ مسابقهیِ خوردنِ پاپکورن هستند.
او میدید که بنگچان، هر از گاهی، با نگاهی اطمینانبخش، به او مینگرد تا مطمئن شود حالش خوب است.
یونا، که تمامِ توانش را برایِ بیدار ماندن و همراهی با بچهها گذاشته بود، احساس کرد پلکهایش سنگینتر از سنگهایِ سنگین شدهاند.
او میخواست سعی کند خودش را بیدار نگه دارد، اما بدنِ رنجور و ضعیفش، دیگر اطاعت نمیکرد.
در حالی که سرش در میانهیِ خستگی و آرامشِ آن لحظهیِ خاص، به سمتِ کنار مایل شد، ناخودآگاه روی شانهیِ پهن و گرمِ بنگچان قرار گرفت.
بنگچان، که خودش در مرزِ میانِ خواب و بیداری بود، با ضربهیِ ملایمِ سرِ یونا روی شانهاش، تکانی خورد.
او میخواست نیمخیز شود و یونا را به سمتِ مبل یا خودش هدایت کند تا او راحتتر بخوابد، اما در همان لحظهیِ گذار، سنگینیِ گرمایِ حضورِ یونا و آرامشِ عجیبی که از او ساطع میشد، بنگچان را در خود غرق کرد.
او به جایِ بیدار شدن، به صورتِ ناخودآگاه، سرش را به سمتِ سرِ کوچک و ظریفِ یونا خم کرد تا از او محافظت کند.
آن دو، در میانهیِ آن هیاهویِ آرامِ اعضا، در دنیایی از سکوت و امنیت به سر میبردند.
اعضا که یا در خواب عمیق بودند یا با چشمانی نیمهباز و گیج، درگیرِ تماشایِ فیلم بودند، متوجهِ این نزدیکیِ بیکلام و عمیق نشدند.
برای آنها، یونا و بنگچان فقط دو نفر بودند که از خستگی، در کنارِ هم فرو افتاده بودند؛ اما برای بنگچان، در میانهیِ خواب، لرزشِ خفیفِ نفسهایِ یونا روی شانهاش، چیزی فراتر از یک اتفاقِ تصادفی بود.
هیونجین و هان مدام دربارهی صحنههایِ خندهدار فیلم نظر میدادند و فلیکس با صدایِ بم و گرمش، گاهی با خندههایِ کوتاه، فضا را دلپذیرتر میکرد.
یونا، در حالی که میانهیِ این گروهِ پرشور و پرانرژی قرار داشت، به تماشایِ آنها بود.
او میدید که چطور چانگبین و سونگمین، که چند لحظه پیش داشتند با هم میجنگیدند، حالا در حالِ مسابقهیِ خوردنِ پاپکورن هستند.
او میدید که بنگچان، هر از گاهی، با نگاهی اطمینانبخش، به او مینگرد تا مطمئن شود حالش خوب است.
یونا، که تمامِ توانش را برایِ بیدار ماندن و همراهی با بچهها گذاشته بود، احساس کرد پلکهایش سنگینتر از سنگهایِ سنگین شدهاند.
او میخواست سعی کند خودش را بیدار نگه دارد، اما بدنِ رنجور و ضعیفش، دیگر اطاعت نمیکرد.
در حالی که سرش در میانهیِ خستگی و آرامشِ آن لحظهیِ خاص، به سمتِ کنار مایل شد، ناخودآگاه روی شانهیِ پهن و گرمِ بنگچان قرار گرفت.
بنگچان، که خودش در مرزِ میانِ خواب و بیداری بود، با ضربهیِ ملایمِ سرِ یونا روی شانهاش، تکانی خورد.
او میخواست نیمخیز شود و یونا را به سمتِ مبل یا خودش هدایت کند تا او راحتتر بخوابد، اما در همان لحظهیِ گذار، سنگینیِ گرمایِ حضورِ یونا و آرامشِ عجیبی که از او ساطع میشد، بنگچان را در خود غرق کرد.
او به جایِ بیدار شدن، به صورتِ ناخودآگاه، سرش را به سمتِ سرِ کوچک و ظریفِ یونا خم کرد تا از او محافظت کند.
آن دو، در میانهیِ آن هیاهویِ آرامِ اعضا، در دنیایی از سکوت و امنیت به سر میبردند.
اعضا که یا در خواب عمیق بودند یا با چشمانی نیمهباز و گیج، درگیرِ تماشایِ فیلم بودند، متوجهِ این نزدیکیِ بیکلام و عمیق نشدند.
برای آنها، یونا و بنگچان فقط دو نفر بودند که از خستگی، در کنارِ هم فرو افتاده بودند؛ اما برای بنگچان، در میانهیِ خواب، لرزشِ خفیفِ نفسهایِ یونا روی شانهاش، چیزی فراتر از یک اتفاقِ تصادفی بود.
- ۴.۲k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط