((جشن مرگم برپاست))

((جشن مرگم برپاست))

شب،
شب سختی بود.
و چه آسان و چه بی پروا گفت : که دگر حسی نیست.
دل من، هری ریخت، درد با من آمیخت،
قلبم از جا لرزید، قطره اشکم خشکید.
مات و مبهوت شدم.

***
مادرم گفت : بیا
سفره ی شام چه رنگین شده است.
و سرم،
آخ سرم
پر سردرد شده.
باز هم مادر گفت :
کودکم موقع شام است،
بیا.

***
چشمها را بستم،
با دل خود گفتم :
سهم دل نازک من،
پاسخی سرد نبود!!
شوق دیدار کجاست؟!
او که با من میگفت : دل سنگش، تنگ است.

***
دلم از سینه جدا شد، نفسم بند آمد.
و دلم، این دل پاک
که چه امید عبث داشت به دل.
این هم از قصه ی عشق لیلی،
وای بر مجنونم.

***
مرگ من بود همان لحظه که گفت :
سخنی با تو ندارم،
قهرم.
کاشکی میمردم.
***
وقت رفتن شده دوست
آخرین شعر مرا هم تو بخوان و به این آخر بد هم تو بخند
خنده ات تسکینی است،
به دل خون شده ام
فصل مرگم پیداست
((جشن مرگم برپاست))
دیدگاه ها (۱)

چقدر قشنگ میخونه شادمهر

پنهان عشق

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

جدایی

Iove and the moonPart35همین طور همراه با رومی درحال قدم زدن ...

پارت ۴ ویو ا.ت چند ساعت از لحظه ای که فهمیده بودم باردارم گذ...

Forbidden love①⑥ا/ت: نه... نه! محاله... امکان نداره بچه‌ای و...

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 6جانگکوک زیر لب غرید...

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط