{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت: آخر همین خیابان،به طرف چپ بپیچید،آن جا گنبد مسجد را خواهی دید .
روحاني گفت: آفرین فرزند!
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید :درباره چه چیزی صحبت میکنی ،حاج آقا !؟
روحاني گفت: می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم .
کودک خندید و گفت: تو راه مسجد را بلد نیستی می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی!!
دیدگاه ها (۲)

گـــــاهي نـــــه گريـــــه آرامت مي کنــــدو نـــــــــــه ...

پنجشنبه است و دلم برای آنهایی که دیگر ندارمشان تنگ است...پنج...

منـــو ❤ عشـــقـم با هم لــج میــکنیم√ بعضی وقتـــا حرف همــ...

..

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۸ | اتاقی که نباید باز می‌شدهانا...

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل...

"روحاني و کودک" روحاني راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خر...

"روحاني و کودک" روحاني راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خر...

روحاني راه مسجد را گم کرده بود .از کودکی خردسال پرسید : فرزن...

#حکایتروزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید فرزندم مسجد این محل...

روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید:فرزندم مسجد این محل کجاست...

روحاني از كودكي پرسيد: ...

اخوندی راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خردسال پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط