#حکایت

#حکایت

روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید فرزندم مسجد این محل کجاست؟ کودک گفت آخر همین خیابان، به طرف چپ بپیچید،آن جا گنبد مسجد را خواهی دید
شیخ گفت آفرین فرزند من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی؟ کودک پرسید درباره چه چیزی صحبت میکنی حاج آقا ؟ شیخ گفت می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم

کودک خندید و گفت تو راه مسجد را بلد نیستی، می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی!!
دیدگاه ها (۳)

روزی یک شیخی از کودکی خردسال پرسید:فرزندم مسجد این محل کجاست...

.روزے یڪ شیخی از ڪودڪی خردسال پرسید : فرزندم مسجد این محل ڪ...

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل...

روزی یک روحانی از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! مسجد این محل...

"روحاني و کودک" روحاني راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خر...

"روحاني و کودک" روحاني راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خر...

روحاني راه مسجد را گم کرده بود .از کودکی خردسال پرسید : فرزن...

اخوندی راه مسجد را گم کرده بود . از کودکی خردسال پر...

روحاني از كودكي پرسيد: ...

روحانے راه مسجد را گم ڪرده بود .از ڪودڪے خردسال پرسید :فرزند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط