پارت ۲ ..........................
پارت ۲ ..........................
اون موجود عجیب.
استرس داشتم . نمیدونستم چیکار کنم.پارت
فقط مطمئنم اول باید به حساب اون دست فاکر برسم.
بلند شدم و برگشتم سمتش.
ی انسان بود. حداقل شبیه یه انسان بود . با این وجود هنوز هم ازش میترسیدم چون امکان نداشت..
# نمیخ..واستم بترسونمت.
- نترسوندی
# پس چرا عصبانی ای؟
- چون باعث شدی گم بشم.
صدام رفته بود بالا . حالا دیگه اونم ازم میترسید.
# متاسفم
- بدردم نمیخوره.
فقط میتونم امیدوار باشم تیمم پیدام کنن.خودمو روی کاناپه انداختم و به دیوار فلزی روبه رو خیره شدم.
# نظرت راجب عشق چیه؟
نگاهش کردم . اون خیلی عجیب و غریبه ؛ فرض کن تو فضا گم بشی و یهو به آدم ببینی ، بعدش اون آدم ازت بپرسه نظرت راجب عشق چیه؟
- خب ... از نظر علمی ما با مغز...
# نه
- هوم ؟
# ما با قلب عاشق میشیم ، قلب و مغز با هم ارتباط و همینطور ، بهم نیاز دارن. سرچشمه ی عشق..
دستشو روی قلبم گذاشت . بع ادامه داد :
# از قلب شروع میشه و بعد...
کل فاصله ی قلب تل سرمو با نوک انگشتاش لمس کرد و وسط پیشونیم متمرکز شد و بعد دوباره ادامه داد :
# وقتی پیامش به مغز میرسه ، تو میفهمی که عاشق شدی.
( اشاره به کتاب مغازه جادویی ، حتما بخونیدش اون گسترده تر راجبش توضیح میده )
اون کی بود؟ خیلی راحت زد زیر گوش منطق من 😑.
هنوز کلک و پرام ریخته بود.
- تو کی هستی ؟
# کوین کوپر ، دانشجوی رشته ی مغز و اعصاب.
- لوکاس کینگستون ؛ نخبه کشورت.
طعنه زد:
# نخبه ی کشورم اینجوری یه سفینه و خودشو بفاک داد؟ بیخیال!
- هوی نابغه ی لعنتی ؛ فقط کافی بود تو اون زمان نزدیکم نمیشدی.
# تو زیادی سختش گرفتی لوک.
- حرصمو در میاری .
روی کاناپه نیم خیز شدم و کتابمو از روی میز برداشتم. چند ثانیه به اسمش خیره شدم (( بیشعوری ))
همیشه وقتی یکی بهم میگفت بیشعور، فکر میکردم داره بهم فحش میده ، و همیشه از خودم دفاع میکردم ولب واقعا میخوام بدونم ... من ی بیشعورم؟
# آنقدر راجبش فکر نکن ، تو ی بیشعوری ( بچه پررو 😑)
نگاهش کردم.
- ذهن میخونی؟
# نه فقط حدس زدم یا داری راجب اینکه من ی بیشعورم فکر میکنی یا خودت.
داره ترسناک میشه.... یکی بیاد منو نجات بده لطفاااااااااا !
اصلا....
اصلا طبیعی نیست.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
موهایی که روی صورت گرد و صافش ریخته بودن رو کنار داد ؛ چشم های نسبتا درشت قهوه ایش نمایان شد.
بینی ای کوچولو ولی خوش فرم و لب هاش...... اونا دیوونه کنندن. یه لحضه ! چه زری دارم میزنم؟ منظورم اینه که ، زیبان.😊
# نمیدونم.
اون زیبا بود ، واقعا زیبا بود . ظاهر سردی داشت ولی اون از احساسات ساخته شده بود. شاید اگه تو میدیدیش بهش میگفتی سرد ؛ ولی حقیقت اینه که ؛ این فقط ظاهر قضیست.
مثل اینکه وین ( خیلی زود پسر خاله شدن ، اون به این میگه لوک، این به اون میگه وین ، به به چشمم روشن 🤦🏻♀️) از اینکه جوابی از من دریافت کنه نا امید شده بود. یکم اونورتر رو کاناپه نشست و کتاب بعدیِ روی میز رو برداشت.اسمش عجیب بود : (( ملت عشق )).
( نوشته ی الیف شاکاف، خیلی قشنگه . خیلی زیاد، نو ترجمش شمس و مولانا دوستن ولی تو نسخه ی اصلیش گی ان. )
کتاب پر حجمی بود.
کلمه به کلمه ی این کتاب معنا داشت . معنا هایی عظیم ، به قدرت های فرازمینی. با دقت مشغول خوندنش شد . یکم که گذشت ، فهمیدم مردمک چشماش حرکت نمیکنن ، پس اون فقط داشت نگاه میکرد. سرمو جلو بردم تا بفهمم به چی داره نگاه میکنه ، با کمال تعجب دیدم که فقط به ی صفحه ی کاهیِ خالی ، خیره شده .
# بنظرت نویسنده به چی داشته فکر میکرده که این صفحه رو خالی گذاشته؟ چی میخواسته توش بنویسه؟؟
سکوت کردم .
آدم جالب و همزمان عجیبی بود . نمیشد فکرشو خوند. شایدم، اون در واقع یه آدم فضایی بود که خودشو به شکل آدما در آورده بود؛ رپتایل ؟ ( خزنده هایی که شبیه انسانهان )
نه بابا اینا چیه من دارم بهش فکر میکنم ؟ اون پسر زیادی ذهنمو مشغول کرده . ی ورق برداشتم .باید هر طور که شده بفهمم اون چیه.
و اولین چیزی که توش نوشتم ، این عبارت بود :
(( مجهول ؛ کوین ))
حقیقتا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید. لعنت بهش ، توی این ۲۹ سال هیچ معادله ای نبود که نتونم حلش کنم ! حالا فقط یه علامت سوال دارم بدون هیچ عدد و هیچ مسئله ای!
کمک!!
اون موجود عجیب.
استرس داشتم . نمیدونستم چیکار کنم.پارت
فقط مطمئنم اول باید به حساب اون دست فاکر برسم.
بلند شدم و برگشتم سمتش.
ی انسان بود. حداقل شبیه یه انسان بود . با این وجود هنوز هم ازش میترسیدم چون امکان نداشت..
# نمیخ..واستم بترسونمت.
- نترسوندی
# پس چرا عصبانی ای؟
- چون باعث شدی گم بشم.
صدام رفته بود بالا . حالا دیگه اونم ازم میترسید.
# متاسفم
- بدردم نمیخوره.
فقط میتونم امیدوار باشم تیمم پیدام کنن.خودمو روی کاناپه انداختم و به دیوار فلزی روبه رو خیره شدم.
# نظرت راجب عشق چیه؟
نگاهش کردم . اون خیلی عجیب و غریبه ؛ فرض کن تو فضا گم بشی و یهو به آدم ببینی ، بعدش اون آدم ازت بپرسه نظرت راجب عشق چیه؟
- خب ... از نظر علمی ما با مغز...
# نه
- هوم ؟
# ما با قلب عاشق میشیم ، قلب و مغز با هم ارتباط و همینطور ، بهم نیاز دارن. سرچشمه ی عشق..
دستشو روی قلبم گذاشت . بع ادامه داد :
# از قلب شروع میشه و بعد...
کل فاصله ی قلب تل سرمو با نوک انگشتاش لمس کرد و وسط پیشونیم متمرکز شد و بعد دوباره ادامه داد :
# وقتی پیامش به مغز میرسه ، تو میفهمی که عاشق شدی.
( اشاره به کتاب مغازه جادویی ، حتما بخونیدش اون گسترده تر راجبش توضیح میده )
اون کی بود؟ خیلی راحت زد زیر گوش منطق من 😑.
هنوز کلک و پرام ریخته بود.
- تو کی هستی ؟
# کوین کوپر ، دانشجوی رشته ی مغز و اعصاب.
- لوکاس کینگستون ؛ نخبه کشورت.
طعنه زد:
# نخبه ی کشورم اینجوری یه سفینه و خودشو بفاک داد؟ بیخیال!
- هوی نابغه ی لعنتی ؛ فقط کافی بود تو اون زمان نزدیکم نمیشدی.
# تو زیادی سختش گرفتی لوک.
- حرصمو در میاری .
روی کاناپه نیم خیز شدم و کتابمو از روی میز برداشتم. چند ثانیه به اسمش خیره شدم (( بیشعوری ))
همیشه وقتی یکی بهم میگفت بیشعور، فکر میکردم داره بهم فحش میده ، و همیشه از خودم دفاع میکردم ولب واقعا میخوام بدونم ... من ی بیشعورم؟
# آنقدر راجبش فکر نکن ، تو ی بیشعوری ( بچه پررو 😑)
نگاهش کردم.
- ذهن میخونی؟
# نه فقط حدس زدم یا داری راجب اینکه من ی بیشعورم فکر میکنی یا خودت.
داره ترسناک میشه.... یکی بیاد منو نجات بده لطفاااااااااا !
اصلا....
اصلا طبیعی نیست.
- تو اینجا چیکار میکنی؟
موهایی که روی صورت گرد و صافش ریخته بودن رو کنار داد ؛ چشم های نسبتا درشت قهوه ایش نمایان شد.
بینی ای کوچولو ولی خوش فرم و لب هاش...... اونا دیوونه کنندن. یه لحضه ! چه زری دارم میزنم؟ منظورم اینه که ، زیبان.😊
# نمیدونم.
اون زیبا بود ، واقعا زیبا بود . ظاهر سردی داشت ولی اون از احساسات ساخته شده بود. شاید اگه تو میدیدیش بهش میگفتی سرد ؛ ولی حقیقت اینه که ؛ این فقط ظاهر قضیست.
مثل اینکه وین ( خیلی زود پسر خاله شدن ، اون به این میگه لوک، این به اون میگه وین ، به به چشمم روشن 🤦🏻♀️) از اینکه جوابی از من دریافت کنه نا امید شده بود. یکم اونورتر رو کاناپه نشست و کتاب بعدیِ روی میز رو برداشت.اسمش عجیب بود : (( ملت عشق )).
( نوشته ی الیف شاکاف، خیلی قشنگه . خیلی زیاد، نو ترجمش شمس و مولانا دوستن ولی تو نسخه ی اصلیش گی ان. )
کتاب پر حجمی بود.
کلمه به کلمه ی این کتاب معنا داشت . معنا هایی عظیم ، به قدرت های فرازمینی. با دقت مشغول خوندنش شد . یکم که گذشت ، فهمیدم مردمک چشماش حرکت نمیکنن ، پس اون فقط داشت نگاه میکرد. سرمو جلو بردم تا بفهمم به چی داره نگاه میکنه ، با کمال تعجب دیدم که فقط به ی صفحه ی کاهیِ خالی ، خیره شده .
# بنظرت نویسنده به چی داشته فکر میکرده که این صفحه رو خالی گذاشته؟ چی میخواسته توش بنویسه؟؟
سکوت کردم .
آدم جالب و همزمان عجیبی بود . نمیشد فکرشو خوند. شایدم، اون در واقع یه آدم فضایی بود که خودشو به شکل آدما در آورده بود؛ رپتایل ؟ ( خزنده هایی که شبیه انسانهان )
نه بابا اینا چیه من دارم بهش فکر میکنم ؟ اون پسر زیادی ذهنمو مشغول کرده . ی ورق برداشتم .باید هر طور که شده بفهمم اون چیه.
و اولین چیزی که توش نوشتم ، این عبارت بود :
(( مجهول ؛ کوین ))
حقیقتا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید. لعنت بهش ، توی این ۲۹ سال هیچ معادله ای نبود که نتونم حلش کنم ! حالا فقط یه علامت سوال دارم بدون هیچ عدد و هیچ مسئله ای!
کمک!!
- ۴.۰k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط