My lovely neighbor part : ۶۹
× وقتی دکتر تهیونگ که تو "اِستَنفورِد" فهمید که تهیونگ این جاست یه برنامهی سفر مخصوص چید و اومد اینجا
تای چونه اش رو خاروند و ادامه داد :
× خب این یه بخش دیگه از داستانه چند دقیقه میشه که متخصص های قلب سعی دارن تهیونگ رو راضی کنن تا عمل جراحی قلب باز داشته باشه
+ خدای من !
قلبم به شکل غیر قابل کنترلی میزد
× اون ترسیده فکر میکنه که جراحی به تنهایی میتونه بکشتش این وحشت زده اش کرده ولی خیلی بیشتر از بیشتر به نظر میاد چیزیه که باید انجامش بده
+ جراحی چه کمکی بهش میکنه؟
× اونها بخش بیش از حد کلفت ماهیچه رو از بین میبرن تا خون بهتر پمپاژ بشه دکترها فکر میکنن که این میتونه زندگیش رو بهتر کنه و احتمالا طول عمرش رو هم افزایش بده ولی این نوع از جراحی یه ریسک بزرگه سفرمون به لس آنجلس را یادته؟...وقتی که از سگها مراقبت کردی؟
+ اره
× ما رفته بودیم اونجا تا با متخصصینی که توی " سیدرز ساینای " هستن صحبت کنیم ، تهیونگ تو اونجا و استنفورد چند تا دکتر داشت
+ واو !
× اون سفر به لس آنجلس موقعی بود که من فهمیدم اون واقعا شیفته ی تو شده؛ اصلا حرف زدن درباره ی تو رو متوقف نمی کرد
+ منم عاشقشم
من این رو بدون درنگ گفتم اولین باری بود که بلند گفتمش ولی گفتم
× می دونم دارم میبینم
+ باید چیکار کنم؟
× به اون کله کونی گوش نده اون باز هم سعی میکنه تا متقاعدت کنه که وارد رابطه ی پیچیده نشدن باهاش بهترین کار اون سعی میکنه تا با چنگ و دندون باهات مبارزه کنه
اون فکر میکنه که هر روز میتونه روز آخرش باشه این نگاهش هم چیزهای مثبت داره هم منفی اون جوری زندگی میکنه که انگار روز آخرشه ولی هنوز به چیزی که اون رو تبدیل به خوشحال ترین آدم روی کره ی زمین میکنه نرسیده اون فکر میکنه با اجازه دادن به خودش برای نزدیک شدن به تو بهت آسیب میزنه اون آدم فداکاری ولی باید اجازه بده تا خودت تصمیم بگیری اون سعی میکنه تا جای تو تصمیم بگیره چون فکر میکنه که میدونه چی برات بهتر
+ اون برام از همه چیز بهتره
از روی نیمکت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن
+ باید باهاش حرف بزنم میتونم بهش بگم که تو به من همه چیز رو گفتی؟
× اره من دیگه عصبانیتش رو به جون خریدم دیگه وقتش بود مخصوصا بعد از اتفاق امروز اگه به خودش بود تو هنوز توی تاریکی بودی اون هیچ وقت قصد نداره که بهت بگه اینجا بوده
+ مطمئئن
× اون خیلی لجباز
+ میدونم
× باید برگردیم داخل
+ باشه
وقتی که به طبقه ای که تهیونگ بود برگشتیم تای گفت :
× اجازه میدم تا یه مدت زمانی رو باهاش بگذرونی بهش نیاز داری منم میرم از کافه تریای پایین یه کم قهوه بگیرم
+ باشه مرسی تای
نزدیک اتاق تهیونگ شدم از شیشه ی نازکی که روی در بود میتونستم ببینم که لباس پوشیده و روی لبه ی تختش نشسته سه ضربه روی در زدم نفس عمیقی کشیدم و قبل از این که وارد اتاق بشم بیرون دادمش
وقتی من رو دید که اونجا ایستادم نزدیک بود چشمهاش از حدقه در بیان هیچی نگفت
حتی ازم نپرسید که چرا اونجا هستم فقط برای مدت زیادی بهم خیره شد، مستقیم به چشم هام که برق میزدن نگاه کرد و بدون این که من کلمه ای بگم همه چیز رو فهمید
اون گفت : _ تو میدونی
+ اره
_ تای بهت گفت
+ اره
سرش پایین افتاد و گفت : _ لعنت
بعد از چند دقیقه که بهش فرصت دادم تا خودش رو جمع وجور کنه ، گفتم : + من درک میکنم
_ نه نمیکنی فقط فکر میکنی که داری درک میکنی
+ واقعا درک میکنم
_ این هیچی رو تعییر نمیده چلسی نتیجه اخرى همونه
غریزه ام میخواست تا باهاش بحث کنه ولی بخش زرنگتر وجودم میدونست که موقعیت مناسبی برای بحث نیست اون داشت بهبود پیدا میکرد و من نمیخواستم ناراحتش کنم پس روی امروز و اتفاقاتش تمرکز کردم
+ يادته که پس افتادی؟
_ نه فقط یادمه که امداد رسانها بالاسرم بودن که بیدار شدم
+ میدونی سگها نجاتت دادن اونها موری رو خبر کردن و موری هم با 119 تماس گرفت
_ یادم بنداز براشون بیکن درست کنم
+ یادم بنداز اون روز حسابی ازشون دور باشم
وقتی که لبخند زد جو بینمون کمی سبکتر شد
_ دوست پسرت چطوره مارکی مارک؟ میبینم که هنوز سالمی
+ من اون شب هیچ وقت به سالن برنگشتم از یه در دیگه در رفتم و هیچ وقت دوباره ندیدمش
تهیونگ قیافه اش رو ناامید جلوه داد و گفت : _ چه خجالت آور
و وقتی که لبهاش رو جمع کرد خیلی بامزه شد
+ اون فاحشه ای که تو باهاش بودی چطوره؟
_ اون خیلی خوشحال نبود اون بهم گفت که من خیلی با مسائل خواهرم سرگرمم و خواست تا مستقیم برسونمش خونه
+ مایه ی تاسفه
روی تخت و کنارش نشستم و گفتم :
+ در هر حال تلاش خوبی برای عوض کردن موضوع بود
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
تای چونه اش رو خاروند و ادامه داد :
× خب این یه بخش دیگه از داستانه چند دقیقه میشه که متخصص های قلب سعی دارن تهیونگ رو راضی کنن تا عمل جراحی قلب باز داشته باشه
+ خدای من !
قلبم به شکل غیر قابل کنترلی میزد
× اون ترسیده فکر میکنه که جراحی به تنهایی میتونه بکشتش این وحشت زده اش کرده ولی خیلی بیشتر از بیشتر به نظر میاد چیزیه که باید انجامش بده
+ جراحی چه کمکی بهش میکنه؟
× اونها بخش بیش از حد کلفت ماهیچه رو از بین میبرن تا خون بهتر پمپاژ بشه دکترها فکر میکنن که این میتونه زندگیش رو بهتر کنه و احتمالا طول عمرش رو هم افزایش بده ولی این نوع از جراحی یه ریسک بزرگه سفرمون به لس آنجلس را یادته؟...وقتی که از سگها مراقبت کردی؟
+ اره
× ما رفته بودیم اونجا تا با متخصصینی که توی " سیدرز ساینای " هستن صحبت کنیم ، تهیونگ تو اونجا و استنفورد چند تا دکتر داشت
+ واو !
× اون سفر به لس آنجلس موقعی بود که من فهمیدم اون واقعا شیفته ی تو شده؛ اصلا حرف زدن درباره ی تو رو متوقف نمی کرد
+ منم عاشقشم
من این رو بدون درنگ گفتم اولین باری بود که بلند گفتمش ولی گفتم
× می دونم دارم میبینم
+ باید چیکار کنم؟
× به اون کله کونی گوش نده اون باز هم سعی میکنه تا متقاعدت کنه که وارد رابطه ی پیچیده نشدن باهاش بهترین کار اون سعی میکنه تا با چنگ و دندون باهات مبارزه کنه
اون فکر میکنه که هر روز میتونه روز آخرش باشه این نگاهش هم چیزهای مثبت داره هم منفی اون جوری زندگی میکنه که انگار روز آخرشه ولی هنوز به چیزی که اون رو تبدیل به خوشحال ترین آدم روی کره ی زمین میکنه نرسیده اون فکر میکنه با اجازه دادن به خودش برای نزدیک شدن به تو بهت آسیب میزنه اون آدم فداکاری ولی باید اجازه بده تا خودت تصمیم بگیری اون سعی میکنه تا جای تو تصمیم بگیره چون فکر میکنه که میدونه چی برات بهتر
+ اون برام از همه چیز بهتره
از روی نیمکت بلند شدم و شروع کردم به راه رفتن
+ باید باهاش حرف بزنم میتونم بهش بگم که تو به من همه چیز رو گفتی؟
× اره من دیگه عصبانیتش رو به جون خریدم دیگه وقتش بود مخصوصا بعد از اتفاق امروز اگه به خودش بود تو هنوز توی تاریکی بودی اون هیچ وقت قصد نداره که بهت بگه اینجا بوده
+ مطمئئن
× اون خیلی لجباز
+ میدونم
× باید برگردیم داخل
+ باشه
وقتی که به طبقه ای که تهیونگ بود برگشتیم تای گفت :
× اجازه میدم تا یه مدت زمانی رو باهاش بگذرونی بهش نیاز داری منم میرم از کافه تریای پایین یه کم قهوه بگیرم
+ باشه مرسی تای
نزدیک اتاق تهیونگ شدم از شیشه ی نازکی که روی در بود میتونستم ببینم که لباس پوشیده و روی لبه ی تختش نشسته سه ضربه روی در زدم نفس عمیقی کشیدم و قبل از این که وارد اتاق بشم بیرون دادمش
وقتی من رو دید که اونجا ایستادم نزدیک بود چشمهاش از حدقه در بیان هیچی نگفت
حتی ازم نپرسید که چرا اونجا هستم فقط برای مدت زیادی بهم خیره شد، مستقیم به چشم هام که برق میزدن نگاه کرد و بدون این که من کلمه ای بگم همه چیز رو فهمید
اون گفت : _ تو میدونی
+ اره
_ تای بهت گفت
+ اره
سرش پایین افتاد و گفت : _ لعنت
بعد از چند دقیقه که بهش فرصت دادم تا خودش رو جمع وجور کنه ، گفتم : + من درک میکنم
_ نه نمیکنی فقط فکر میکنی که داری درک میکنی
+ واقعا درک میکنم
_ این هیچی رو تعییر نمیده چلسی نتیجه اخرى همونه
غریزه ام میخواست تا باهاش بحث کنه ولی بخش زرنگتر وجودم میدونست که موقعیت مناسبی برای بحث نیست اون داشت بهبود پیدا میکرد و من نمیخواستم ناراحتش کنم پس روی امروز و اتفاقاتش تمرکز کردم
+ يادته که پس افتادی؟
_ نه فقط یادمه که امداد رسانها بالاسرم بودن که بیدار شدم
+ میدونی سگها نجاتت دادن اونها موری رو خبر کردن و موری هم با 119 تماس گرفت
_ یادم بنداز براشون بیکن درست کنم
+ یادم بنداز اون روز حسابی ازشون دور باشم
وقتی که لبخند زد جو بینمون کمی سبکتر شد
_ دوست پسرت چطوره مارکی مارک؟ میبینم که هنوز سالمی
+ من اون شب هیچ وقت به سالن برنگشتم از یه در دیگه در رفتم و هیچ وقت دوباره ندیدمش
تهیونگ قیافه اش رو ناامید جلوه داد و گفت : _ چه خجالت آور
و وقتی که لبهاش رو جمع کرد خیلی بامزه شد
+ اون فاحشه ای که تو باهاش بودی چطوره؟
_ اون خیلی خوشحال نبود اون بهم گفت که من خیلی با مسائل خواهرم سرگرمم و خواست تا مستقیم برسونمش خونه
+ مایه ی تاسفه
روی تخت و کنارش نشستم و گفتم :
+ در هر حال تلاش خوبی برای عوض کردن موضوع بود
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۴.۸k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط