شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیستم🔍
این قسمت=[وقتی خدمتکار،پزشک افتخاری میشود]

برای لحظه‌ای، قیافه‌ی وحشت‌زده‌ی یونسو اون‌قدر مضحک بود که کل برنامه‌های مافیایی اون شبم رو فراموش کردم. دختر احمق. اون واقعاً فکر کرده بود با اون شنود مسخره می‌تونه مچ منو بگیره؟ ولی به جای اینکه مثل همیشه بندازمش بیرون، یه بازی جدید به ذهنم رسید. یه بازی خیلی سرگرم‌کننده.
لبخند کجی زدم، دستم رو گذاشتم روی دستش که هنوز روی دکمه‌ی کتم بود و آوردمش جلوتر.

-"پس تو نگران ضربان قلب منی؟ خیلی خب... بیا امتحان کنیم."

دستش رو گرفتم و مستقیم گذاشتم روی قفسه‌ی سینم.

-"حسش کن. تند می‌زنه، نه؟(احساس میکنم نیش همتون شل شده الان😅نه خیر از اون خبرا نیس😂)حالا ببینم تو چی کار می‌کنی، پرستار کوچک من."

یونسو خشکش زده بود. چشمای گرد و عسلیش داشت تو حدقه می‌چرخید. حس می‌کردم کل بدنش مثل بید می‌لرزه. احتمالاً داشت تو ذهنش دنبال راهِ فرار می‌گشت، یا شاید داشت دعا می‌کرد سقف عمارت بیاد پایین و همه‌مون رو دفن کنه.


خداوندا! من چه غلطی کردم؟ چرا دهنم رو باز کردم؟ الان دستم روی قفسه‌ی سینه‌ی یکی از خطرناک‌ترین مافیاهای آسیاعه، اونم توی اتاق کارش، در حالی که یه شنود مسخره هم چسبیده به دکمش!
تهیونگ نگاهش رو دوخته بود به من. یه نگاه گرگ‌ مانند که انگار می‌دونست دقیقاً دارم چیکار می‌کنم و داشت از ترس من لذت می‌برد.
در اتاق یهو با شدت باز شد. جونسو، دستیار وفادار و خشک تهیونگ، در حالی که یه دسته‌پوشه‌ی سنگین دستش بود، وارد شد.

«قربان، درباره‌ی محموله‌ی بندر...»

جمله تو دهنش خشک شد.
چشمای جونسو چهارتا شد. من، خدمتکار عمارت، در حالی که دستم رو گذاشته بودم رو قلب رئیس مافیا، و تهیونگ که با یه لبخند عجیب داشت من رو تماشا می‌کرد.
من برایِ یک میلی‌ثانیه قفل کردم. بعد، با سریع‌ترین سرعتی که مغزم کار می‌کرد، یه نقشه‌ی احمقانه کشیدم. دستم رو از روی سینش برنداشتم، بلکه با قیافه‌ای کاملاً جدی و پرستاری، چرخیدم سمت جونسو.

+"اوه! جونسو شی! خدا رو شکر اومدید! رئیس یه حمله‌ی ناگهانی قلبی داشتند. داشتم کمک‌های اولیه‌ی میدانی رو انجام می‌دادم. نبضشون خیلی نامنظمه! سریع یه لیوان آبِ قند بیارین، نه... صبر کنید! اول باید فشار خونشون رو چک کنیم!"

تهیونگ با شنیدن این حرف، لباشو گزید تا نخنده. جونسو، که کلاً آدم بی‌احساسی بود، با گیجی تمام به تهیونگ نگاه کرد.

«قربان؟ حالتون خوبه؟»

تهیونگ، در حالی که هنوز داشت من رو با اون نگاه خیره‌کننده‌ش زیر نظر می‌گرفت، با صدایی که سعی می‌کرد خش‌دار و مریضی‌طور باشه، گفت:

-"آره جونسو... یونسو... خیلی خوب داره به... بیمارش رسیدگی می‌کنه. برو بیرون. بذار به درمانم ادامه بده."

جونسو که انگار دنیا روی سرش خراب شده بود چون رئیسش هیچ‌وقت این‌قدر با خدمتکارا شوخی نمی‌کرد، با تعظیم کوتاهی عقب‌گرد کرد و در رو بست.
تا صدای قدماش دور شد، تهیونگ دستش رو دور مچ دستم حلقه کرد و من رو کشید سمت خودش. فاصله اون‌قدر کم بود که نفساش رو حس می‌کردم.

-"درمانم تموم نشد، پرستار قلابی. حالا باید بهم بگی اون شنود زیر آستینم قراره چه چیزی رو به گوش کی برسونه؟"

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
دیدگاه ها (۱۵)

پارت ۴۱

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

شاهکاری به نام دروغ

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

چند پارتی پارت ۱صدایِ خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیر پاهام، تنها ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

سناریو تهیونگ

🍷🌹...................پارت۹...................🌹🍷~جیمین اسمت ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط