🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...

پارت اول: دوست‌پسر خطرناک من!

ساعت ۷ صبح – خانه جونگکوک

صدای زنگ گوشی در اتاق پیچید.

جونگکوک که زیر پتو خوابیده بود، دستش را بیرون آورد و گوشی را برداشت.

جونگکوک: «فقط پنج دقیقه دیگه...»

چند ثانیه بعد در اتاق باز شد.

هوسونگ: «جئون جونگکوک! بلند شو! دانشگاهت دیر شد!»

جونگکوک: «هیونگمممم! برو بیرون!»

هوسونگ: «باشه، پس به دوست‌پسرت زنگ می‌زنم بگم امروز دانشگاه نمی‌ری.»

جونگکوک سریع نشست.

جونگکوک: «نههههه! دست به تهیونگم نزن!»

هوسونگ خندید.

هوسونگ: «پس ده دقیقه دیگه پایین باش.»

جونگکوک: «چشم هیونگ!»

ساعت ۸ – دانشگاه

جونگکوک با کوله‌پشتی مشکی وارد دانشگاه شد.

موهای مشکی‌اش کمی نامرتب بود و هدفونش را روی گوشش گذاشته بود.

دوستش از دور برایش دست تکان داد.

دوست جونگکوک: «کوک! اینجایی!»

جونگکوک: «صبح بخیررر!»

دوستش: «استاد جین امروز امتحان می‌گیره!»

جونگکوک: «چی؟! چرا زودتر نگفتی؟!»

دوستش: «چون خودمم تازه فهمیدم!»

هر دو خندیدند.

کلاس استاد جین

جین وارد کلاس شد.

جین: «صبح بخیر بچه‌ها.»

همه: «صبح بخیر استاد!»

جین نگاهی به جونگکوک انداخت.

جین: «آقای جئون، بالاخره امروز بدون تأخیر تشریف آوردید؟»

جونگکوک: «استاد، من همیشه به موقع میام!»

جین: «البته، فقط ساعت دانشگاه با ساعت شما فرق داره!»

تمام کلاس خندید.

جونگکوک: «استاد! 😭»

جین لبخند زد و درس را شروع کرد.

اما گوشی جونگکوک ناگهان روشن شد.

TaeTae 🖤: «کوچولوی من، صبحانه خوردی؟»

جونگکوک زیر میز جواب داد.

Kookie 🐰: «نههه، دیرم شده بود.»

TaeTae 🖤: «جونگکوک.»

Kookie 🐰: «باشه بابا، بعد کلاس غذا می‌خورم.»

TaeTae 🖤: «بعد کلاس راننده‌ام دنبالت میاد.»

جونگکوک لبخند زد.

همان زمان – مقر مافیای روسیه

ساختمانی بزرگ در مرکز مسکو.

چندین مرد با کت‌وشلوار مشکی اطراف میز کنفرانس نشسته بودند.

تهیونگ پشت میز اصلی نشسته بود.

چهره‌اش سرد و جدی بود.

جین از طریق تماس تصویری به جلسه وصل شده بود.

نامجون پرونده‌های پزشکی تشکیلات را بررسی می‌کرد.

بونگی کنار تهیونگ ایستاده بود.

جیمین روی مبل نشسته بود و با گوشی‌اش کار می‌کرد.

هوسونگ پشت چند مانیتور مشغول بررسی اطلاعات بود.

تهیونگ: «ادامه بدید.»

بونگی: «رئیس، جلسه امروز ساعت یازده شروع می‌شه.»

تهیونگ: «لغوش کن.»

بونگی: «دلیلی داره؟»

تهیونگ گوشی‌اش را برداشت و عکس جونگکوک را روی صفحه دید.

تهیونگ: «امروز باید برم دنبال دوست‌پسرم.»

جیمین خندید.

جیمین: «باز جونگکوک؟»

تهیونگ با نگاه سردی به او خیره شد.

جیمین: «باشه، ساکت شدم!»

هوسونگ بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

هوسونگ: «فقط حواست باشه برادرم امروز امتحان داره. اذیتش نکنی.»

تهیونگ: «من هیچ‌وقت اذیتش نمی‌کنم.»

بونگی زیر لب گفت:

بونگی: «رئیس وقتی اسم جونگکوک میاد کلاً عوض می‌شه.»

نامجون: «این رو همه می‌دونیم.»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.

اما درست همان لحظه گوشی هوسونگ زنگ خورد.

هوسونگ به صفحه نگاه کرد.

لبخندش محو شد.

هوسونگ: «رئیس... فکر کنم یه مشکل داریم.»

تهیونگ: «چی شده؟»

هوسونگ لپ‌تاپش را چرخاند.

هوسونگ: «یکی داره درباره جونگکوک تحقیق می‌کنه.»

سکوت سنگینی اتاق را گرفت.

تهیونگ آرام از جایش بلند شد.

تهیونگ: «می‌خوام بدونم اون شخص کیه.»
.


🖤 ادامه دارد..
دیدگاه ها (۰)

🖤 معرفی فیک | اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...📌 ژانر: مافیایی، ...

🖤 «پشت نیمکت آخر» — پارت ۱صبح دوشنبه، حیاط مدرسه مثل همیشه ش...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

گل خونی پارت 50- باشع خداحافظ عزیزمجونگکوک گوشی رو قطع کرد ر...

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

پارت ۱۷ — «ساعت دوازده»ساعت دقیقاً دوازده شد.رها روی مبل نشس...

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط