فرار من
۳
کاملا اومدم سرم رو بلند کنم ببینم از کجا افتاده که یک دفعه از روی دیوار بلند مون یک مشت تور سفید دیدم که با سرعت داره میاد سمتم !!!
کاملا تو شک بودم همین جوری خشکم زده بود قدرت عکس العمل نداشتم . که یهو افتاد روم . مجبوری محکم گرفتمش .
تا اومدم به خودم بیام یهو یک دختر عین گربه خودش رو از تور کشید بیرون .
کلا توی هنگ بودم و تکون هم نمی خوردم
.دختره که هم از قیافش معلوم بود توی شک بود . به چشم های کرد را زده بود به من .
که اون زود تر به خودش اومد .
و از بغلم اومد بیرون .
یکم که ارزیابی کردم اخمام رفت توی هم...
این دختر توی ویلای من..
( ویو یوری)
با خود خدا ..
این دیگه کیه.؟ چرا اینطوری نگاه میکنه ؟
خوب خره . از آسمون واسش نازل شدی رو سرش میخواستی با لبخند نگاهت کنه .
کم کم قیافه اون جیگره... نه . نه ببخشید قیافه پسره رو نگاه کرده وایی این چقدر عصبی هست ..
خوو . حالا فهمیدم اعصاب نداری چشششش ملت اعصاب ندارنا
من هم عین این منگلا یک لبخند زدم که انگار توش دینامیت بود منفجر شد. گفت
پسره.. تو دیگه کی هستی.. توی خونه من چی کار میکنی ؟؟!
وا چه بی تربیته هاااا .. یکم ادب با یک خانم این طوری رفتار نمی کنند ( بچه ها پرو به روایت تصویر)
مثل این که باید از شیوه خر کردن استفاده کنم مطمعن بودم محافظه هنوز همون جاست واسه همین دستم رو گزاشتم روی دامنم و چشمام رو مظلوم کردم و گفتم
یوری.. خواهش میکنم من رو بیرون نکن . ؟ اون ها من رو میگیرن. باشه ؟؟
پسره که معلوم بود باز هنگ کرد باز داد زد
پسره .. معلوم هست چی میگی ؟ اونا کی هستن
منم دیدم از این آبی گرم نمیشه باید از دیوار برم دورش بزنم که صدای محافظ ها رو شنیدم وایی . اومد باز دوباره داد بزنه که .
هول شدم گفتم
یوری... چ... چیزه...خ..خب باشه... م... من
محکم سرم رو تکون دارم اه . باز سوزنم گیر کرد .
دوباره با التماس نگاهش کردم
که انگار بلاخره فهمید به کمکش نیاز دارم . فکر کنم دلش سوخت واسم گفت
پسره.. خیلی خوب حالا هی چشمات رو اینجوری نکن خواهشااا.. بیا برو تو ببینم چی میگی
منم از خوشحالی اومدم سریع برم داخل که یهو جلوم سبز شد انگشتش رو به عنوان تحدید بالا آورد و گفت
پسره.. فقط فعلا! تفهیم شد ( فهمیدی)
منم با سرم حرفش رو تایید کردم و باهم راه افتادیم سمت ویلاش چقدر برزگ بود معلومه چیزه .. بیخیال یهو برگشتم سمت پسره که داشت با اخم نگاهم میکرد منم یهو فکر بابام افتادم وایی الان حتما خیلی عصبی هست من رو به پسره گفتم
یوری... ببخشید میتونم یک زنگ بزنم ؟؟
کشو به نشونه تایید تکان داد و گوشیش رو از جیبش در آورد و گرفت سمتم گرفتم ازش چقدر گوشیش گرم بود من هم تند تون شماره
کلارا دوستم که از بچگی تا حالا باهم دوست هستیم رو گرفتم داشتم تا امید میشدم که جواب داد
کلارا.... الو ؟؟
نفس حبس شدم رو رو فرستادم بیرون
یوری... سلام کلارا منم یوری
فکر کردم قطع کردم اومدم قطع کنم که کلارا منفجر شد
کلارا... وایی سلام دختر تویی . بلاخره کار خودت رو کردی . بیا ببین این جا چه خبره . همه ریختن توهم.بابات کلا توی شک هست مامانت وقتی فهمید فرار کردی فشارش افتاد بردنش بیمارستان؟ دون سوجون هم که کارد بزنی آب تمشک ازش می نه بیرون .! بیچاره بنفش شده گور خودت رو کندی ؟
کلارا همین طوری داشت فکر میزد من هنوز توی هنگ بودم خاک تو سرم . با این انتخاب دوستم . الان عوض دل داریش هست . وایی چه روز نحسی هست امروز . با صدای کلارا به خودم اومدم .
کلارا...الو ؟ .. الو یوری هستی ؟
یوری... الو آره بابام عصبانیه
کلارا... اوه . آره آره . به نظرم اصلا این ورا آفتابی نشو . حالا حالا ها .. حالا کجا هستی؟
یوری... توی یک ویلا
کلارا... چی ! ویلای کی ؟
یهو یاد کولم آفتادم که هنوز توی حیاط بود هول گفتم
یوری... بیخیال کلارا... باشه اون چرا نمیام . خط جدید که گرفتم باهات تماس میگیرم . حواست باشه کسی نفهمه ؟
کلارا.... الو یوری ؟ دیوونه کجایی،؟
این خط کیه ؟
یوری... نگران نباش گلم تعریف میکنم ؛ فعلا
کاملا اومدم سرم رو بلند کنم ببینم از کجا افتاده که یک دفعه از روی دیوار بلند مون یک مشت تور سفید دیدم که با سرعت داره میاد سمتم !!!
کاملا تو شک بودم همین جوری خشکم زده بود قدرت عکس العمل نداشتم . که یهو افتاد روم . مجبوری محکم گرفتمش .
تا اومدم به خودم بیام یهو یک دختر عین گربه خودش رو از تور کشید بیرون .
کلا توی هنگ بودم و تکون هم نمی خوردم
.دختره که هم از قیافش معلوم بود توی شک بود . به چشم های کرد را زده بود به من .
که اون زود تر به خودش اومد .
و از بغلم اومد بیرون .
یکم که ارزیابی کردم اخمام رفت توی هم...
این دختر توی ویلای من..
( ویو یوری)
با خود خدا ..
این دیگه کیه.؟ چرا اینطوری نگاه میکنه ؟
خوب خره . از آسمون واسش نازل شدی رو سرش میخواستی با لبخند نگاهت کنه .
کم کم قیافه اون جیگره... نه . نه ببخشید قیافه پسره رو نگاه کرده وایی این چقدر عصبی هست ..
خوو . حالا فهمیدم اعصاب نداری چشششش ملت اعصاب ندارنا
من هم عین این منگلا یک لبخند زدم که انگار توش دینامیت بود منفجر شد. گفت
پسره.. تو دیگه کی هستی.. توی خونه من چی کار میکنی ؟؟!
وا چه بی تربیته هاااا .. یکم ادب با یک خانم این طوری رفتار نمی کنند ( بچه ها پرو به روایت تصویر)
مثل این که باید از شیوه خر کردن استفاده کنم مطمعن بودم محافظه هنوز همون جاست واسه همین دستم رو گزاشتم روی دامنم و چشمام رو مظلوم کردم و گفتم
یوری.. خواهش میکنم من رو بیرون نکن . ؟ اون ها من رو میگیرن. باشه ؟؟
پسره که معلوم بود باز هنگ کرد باز داد زد
پسره .. معلوم هست چی میگی ؟ اونا کی هستن
منم دیدم از این آبی گرم نمیشه باید از دیوار برم دورش بزنم که صدای محافظ ها رو شنیدم وایی . اومد باز دوباره داد بزنه که .
هول شدم گفتم
یوری... چ... چیزه...خ..خب باشه... م... من
محکم سرم رو تکون دارم اه . باز سوزنم گیر کرد .
دوباره با التماس نگاهش کردم
که انگار بلاخره فهمید به کمکش نیاز دارم . فکر کنم دلش سوخت واسم گفت
پسره.. خیلی خوب حالا هی چشمات رو اینجوری نکن خواهشااا.. بیا برو تو ببینم چی میگی
منم از خوشحالی اومدم سریع برم داخل که یهو جلوم سبز شد انگشتش رو به عنوان تحدید بالا آورد و گفت
پسره.. فقط فعلا! تفهیم شد ( فهمیدی)
منم با سرم حرفش رو تایید کردم و باهم راه افتادیم سمت ویلاش چقدر برزگ بود معلومه چیزه .. بیخیال یهو برگشتم سمت پسره که داشت با اخم نگاهم میکرد منم یهو فکر بابام افتادم وایی الان حتما خیلی عصبی هست من رو به پسره گفتم
یوری... ببخشید میتونم یک زنگ بزنم ؟؟
کشو به نشونه تایید تکان داد و گوشیش رو از جیبش در آورد و گرفت سمتم گرفتم ازش چقدر گوشیش گرم بود من هم تند تون شماره
کلارا دوستم که از بچگی تا حالا باهم دوست هستیم رو گرفتم داشتم تا امید میشدم که جواب داد
کلارا.... الو ؟؟
نفس حبس شدم رو رو فرستادم بیرون
یوری... سلام کلارا منم یوری
فکر کردم قطع کردم اومدم قطع کنم که کلارا منفجر شد
کلارا... وایی سلام دختر تویی . بلاخره کار خودت رو کردی . بیا ببین این جا چه خبره . همه ریختن توهم.بابات کلا توی شک هست مامانت وقتی فهمید فرار کردی فشارش افتاد بردنش بیمارستان؟ دون سوجون هم که کارد بزنی آب تمشک ازش می نه بیرون .! بیچاره بنفش شده گور خودت رو کندی ؟
کلارا همین طوری داشت فکر میزد من هنوز توی هنگ بودم خاک تو سرم . با این انتخاب دوستم . الان عوض دل داریش هست . وایی چه روز نحسی هست امروز . با صدای کلارا به خودم اومدم .
کلارا...الو ؟ .. الو یوری هستی ؟
یوری... الو آره بابام عصبانیه
کلارا... اوه . آره آره . به نظرم اصلا این ورا آفتابی نشو . حالا حالا ها .. حالا کجا هستی؟
یوری... توی یک ویلا
کلارا... چی ! ویلای کی ؟
یهو یاد کولم آفتادم که هنوز توی حیاط بود هول گفتم
یوری... بیخیال کلارا... باشه اون چرا نمیام . خط جدید که گرفتم باهات تماس میگیرم . حواست باشه کسی نفهمه ؟
کلارا.... الو یوری ؟ دیوونه کجایی،؟
این خط کیه ؟
یوری... نگران نباش گلم تعریف میکنم ؛ فعلا
- ۲۴.۶k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط