رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۶

🔴 بخش دوم: وفاداری در تاریکی (دیدگاه جونگ کوک - نیمه‌هوشیار)

درد مثل موجی داغ از شانه‌ام عبور می‌کرد و تمام بدنم را فلج کرده بود. دنیا تار و مبهم بود. فقط صدای نفس‌های آرمیتا را می‌شنیدم که نزدیک گوشم بود. گرم بود. واقعی بود.
می‌خواستم فریاد بزنم که برود، اما زبانم کار نمی‌کرد.

وقتی در باز شد، فکر کردم همه چیز تمام است. دیدم که آرمیتا تفنگ را برداشت. غرور کردم. دختر من نبود؛ جنگجوی من بود. اما وقتی صدای "کلیک" خشاب خالی آمد، خون در رگ‌هایم یخ زد.
نمی‌توانستم حرکت کنم. نمی‌توانستم سپر بلایش شوم.
تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، نگاه کردن به قاتل بود و التماس خاموش به خدا—خدایی که سال‌ها بود باورش نداشتم—که به او رحم کند.

مرد وارد شد. اسلحه را بالا آورد.
من دندان‌هایم را به هم فشار دادم و سعی کردم بلند شوم، حتی اگر استخوان‌هایم خرد شود.
اما قبل از اینکه بتوانم حتی یک سانتیمتر حرکت کنم، صدای دیگری شنیده شد.

*پوف.*

مرد مهاجم ناگهان به پهلو کج شد و روی زمین افتاد. خون از گردنش فواره زد.
از پشت سر او، دو مرد دیگر با لباس‌های تاکتیکی سیاه وارد شدند. صورت‌هایشان پوشیده بود، اما نشان خاصی روی بازوی چپ‌شان دیده می‌شد: **یک اژدهای طلایی دور یک شمشیر.**

نشان شخصی من. نشان نگهبانان ویژه‌ام.
یکی از آن‌ها جلو آمد و کلاهش را برداشت.
«جناب؟»

صدا آشنا بود. **مین‌هو**. دست راست من. کسی که فکر می‌کردم هفته پیش در انفبار انبار کشته شده است.


آرمیتا هنوز در شوک بود و به جنازه روی زمین نگاه می‌کرد.
مین‌هو سریع به سمت ما آمد و زانو زد. «ببخشید که دیر رسیدم، رئیس. مسیر مسدود بود.»

با سختی نفس کشیدم. «تو... زنده‌ای؟»
مین‌هو سری تکان داد. «من مجبور شدم مخفی بشم تا خیانتکارهای داخلی رو پیدا کنم. لی فکر می‌کرد من مرده‌ام. این بهترین فرصت بود تا شبکه جاسوسی‌اش رو نابود کنم.»

به آرمیتا نگاه کردم. او هنوز گیج بود. «این‌ها کی هستن؟»
مین‌هو با احترام سر خم کرد. «خانم آرمیتا. من مین‌هو هستم. محافظ شخصی آقای جونگ کوک. ما تمام این مدت دنبالتون بودیم، اما آقای جون دستور داده بود نزدیک نشیم تا زمانی که مطمئن بشیم تعقیب‌کننده‌ها لو نمیدن.»

آرمیتا به من نگاه کرد. خشم و سردرگمی در چشمانش بود. «تو می‌دونستی اون‌ها میان؟ تو می‌دونستی مین‌هو زنده‌ست؟ و منو اینجا ول کردی تا بجنگم؟»

سعی کردم توضیح دهم، اما سرفه‌ای خون‌آلود اجازه نداد.
مین‌هو جواب داد: «رئیس نمی‌خواست شما رو در خطر قرار بده. اون می‌خواست خودش تنهایی با لی روبرو بشه تا شما امن باشید. اما ما نتونستیم تماشا کنیم.»

آرمیتا اشک‌هایش را پاک کرد. نگاهش از خشم به درک تغییر کرد. او فهمید که این "رها کردن"، بزرگترین عمل عشق جونگ کوک بوده است.
او دست سرد و خون‌آلود مرا گرفت. «دیگه هیچوقت تنهام نذار، جونگ کوک. حتی برای نجات دادنم.»

مین‌هو لبخند کم‌رنگی زد. «خب، حالا که احساساتی تموم شد، باید بریم. هلیکوپتر روی پشت‌بمه. لی داره نیروهای بیشتری می‌فرسته.»


پایان پارت ۶

شرط برای پارت بعد ۵ لایک ۶ کامنت
دیدگاه ها (۲۸)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

قسمت هفده

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط