آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?
پارت ۵۰
ویو امیلی
رفتم تو آغوشش کوک و همینطور گریه میکردم و می گفتم
♡"کوک چطور به مامان بابا بگیم"
*"نمیدونم
چطوره وقتی رفتیم کره تو یه مهمونی بهشون بگیم"
سری تکون دادم و آماده شدم که بریم بیمارستان....
______________________________
روز مهمونی
مامان و بابای من و کوک خونه مامان اومده بودن
همه داشتن تو پذیرایی صحبت میکردن که من گفتم
♡"بچه ها شما حاضره بریم شام"
بعد همه بلند شدن و رفتیم سمت میز کل زمانی که داشتم غذا می خوردم استرس داشتم نکنه یه بلایی سر سلین یا تهیونگ بیاد...
بالا خودم ه شما تموم شد و همه دوباره به سمت پذیرایی رفتیم
همه گرم صحبت بودن که من بلند شدم و یه سرفه کردم کوک هم کنارم بلند شد
همه نگاه ها به ما بود و من لب زدم
♡"مامان بابام و خانم و اقای جئون امشب مامان دلیلی داشتیم که شمارو دعوت کردیم"
تو چهره هر چهار تاشون یه برق خاصی بود که من گفتم
♡"ما یخبر داریم که در این حال هم خوبه هم بد"
که مامان کوک گفت
#"بگو دیگه دخترم جونگکوک به لبم شدیم"
♡"امشب می خواستیم که بگیم این خانواده شاهد یه کوچولو خواهد بود تا یه مدت دیگه"
همه خوشحال شدن بالا پایین میپریدند چون فکر میکردند من حامله هستم که ناگهان کوک گفت
*"ولی این بچه من و امیلی نیست"
همه خوششون زد و مات مبهوت به ما نگاه میکردم که من گفتم
♡"این بچه ی سلین و تهیونگ هست"
همه ی نگاه ها به تهیونگ و سلین برگشت با قیافه هایی تعجب زده و عصبانی که یهو....
پدر کوک یقه داداشم رو گرفت و همینطور میزدش
به سختی این دونفر رو ازهم جدا کردن
مامانم خشکش زده بود و رنگ از صورتش پریده بود من و کوک نشستیم و سلین تهیونگ بلند شدن و توضیح دادن که پدر سلین بلند شد و گفت
#"این یه آبروریزی بزرگی برای خانواده ی ماهست باید یجور جمعش کنیم تا مردم نفهمیدن"
که پدر من بلند شد و شروع به لب زدن کرد
#"ما مجبور هستیم که دخترم سلین و پسرم تهیونگ ازدواج کنن"
سلین بلند شد و شروع به داد و بیداد داد کرد و همینطور داشت بحث میکرد بعد از کلی بحث دعوا تاریخ ازدواج تهیونگ و سلین مشخص شد و سلین با چشمانی پر از اشک تنها به خونه برگشت تهیونگ هم با ماشین خودش از عمارت زدیم بیرون و بعد از کمی پدر مادر هامون از خونه منو کوک رفتن...
شرط
۱۵ لایک🎀
ویو امیلی
رفتم تو آغوشش کوک و همینطور گریه میکردم و می گفتم
♡"کوک چطور به مامان بابا بگیم"
*"نمیدونم
چطوره وقتی رفتیم کره تو یه مهمونی بهشون بگیم"
سری تکون دادم و آماده شدم که بریم بیمارستان....
______________________________
روز مهمونی
مامان و بابای من و کوک خونه مامان اومده بودن
همه داشتن تو پذیرایی صحبت میکردن که من گفتم
♡"بچه ها شما حاضره بریم شام"
بعد همه بلند شدن و رفتیم سمت میز کل زمانی که داشتم غذا می خوردم استرس داشتم نکنه یه بلایی سر سلین یا تهیونگ بیاد...
بالا خودم ه شما تموم شد و همه دوباره به سمت پذیرایی رفتیم
همه گرم صحبت بودن که من بلند شدم و یه سرفه کردم کوک هم کنارم بلند شد
همه نگاه ها به ما بود و من لب زدم
♡"مامان بابام و خانم و اقای جئون امشب مامان دلیلی داشتیم که شمارو دعوت کردیم"
تو چهره هر چهار تاشون یه برق خاصی بود که من گفتم
♡"ما یخبر داریم که در این حال هم خوبه هم بد"
که مامان کوک گفت
#"بگو دیگه دخترم جونگکوک به لبم شدیم"
♡"امشب می خواستیم که بگیم این خانواده شاهد یه کوچولو خواهد بود تا یه مدت دیگه"
همه خوشحال شدن بالا پایین میپریدند چون فکر میکردند من حامله هستم که ناگهان کوک گفت
*"ولی این بچه من و امیلی نیست"
همه خوششون زد و مات مبهوت به ما نگاه میکردم که من گفتم
♡"این بچه ی سلین و تهیونگ هست"
همه ی نگاه ها به تهیونگ و سلین برگشت با قیافه هایی تعجب زده و عصبانی که یهو....
پدر کوک یقه داداشم رو گرفت و همینطور میزدش
به سختی این دونفر رو ازهم جدا کردن
مامانم خشکش زده بود و رنگ از صورتش پریده بود من و کوک نشستیم و سلین تهیونگ بلند شدن و توضیح دادن که پدر سلین بلند شد و گفت
#"این یه آبروریزی بزرگی برای خانواده ی ماهست باید یجور جمعش کنیم تا مردم نفهمیدن"
که پدر من بلند شد و شروع به لب زدن کرد
#"ما مجبور هستیم که دخترم سلین و پسرم تهیونگ ازدواج کنن"
سلین بلند شد و شروع به داد و بیداد داد کرد و همینطور داشت بحث میکرد بعد از کلی بحث دعوا تاریخ ازدواج تهیونگ و سلین مشخص شد و سلین با چشمانی پر از اشک تنها به خونه برگشت تهیونگ هم با ماشین خودش از عمارت زدیم بیرون و بعد از کمی پدر مادر هامون از خونه منو کوک رفتن...
شرط
۱۵ لایک🎀
- ۴.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط