نمیبخشمت p.19
«لعنتی...»
اون صاعقه عظیم حتی از کیلومترها دورتر هم دیده میشد. نور خیرهکنندهاش آسمان را برای لحظهای مثل روز روشن کرد.
هنوز حدود دو ساعت تا رسیدن به آن نقطه فاصله داشتم. آیا میتوانستم از بادی فلیکر برای چنین مسافت طولانی استفاده کنم؟ دیوانگی بود. چاکرایم را تحلیل میبرد و بدنم را نابود میکرد، اما حداقل کمی سرعتم را بیشتر میکرد. نمیتوانستم دیر برسم.
حالا همه چیز برایم روشن شده بود. خودم را برای سالها در باتلاق ذهنیتی از بیاعتمادی و خودخواهی غرق کرده بودم. کور بودم. البته که ایتاچی به همه چیز، فکر کرده بود. البته که میدانست چه میکند. و من، به جای اینکه همان سالها پیش، وقتی اوبیتو نجاتم داد، فوراً به دنبالش بروم و زندگیای که لیاقتش را داشت به او بدهم، او را طرد کردم.
از خودم به شدت شرمنده بودم و هر کاری میکردم تا اوضاع را با او اصلاح کنم و او را به خانه ام بیاورم
به دامنه کوه رسیدم. تمام کوه در اثر نبرد تراشیده و نابود شده بود.
روی زمین، رد خون لختهشدهای دیدم که با خلط مخلوط شده بود – نشان واضحی از خونریزی دستگاه تنفسی تحتانی.
ایتاچی... چه بلایی سر خودت آوردی؟
همان موقع بود که آن را دیدم. جسدی که روی زمین افتاده بود، لباسهایش از شدت حرارت سوخته و پاره بودند و بازو لاغر و نحیفش با نماد انبوه، نمایان شده بود.
به سمتش دویدم.
و خودم را روی زمین در کنارش انداختم.
صدایم، ناآشنا و خام، در سکوت مرگبار کوه پیچید:
«ایتاچی!!»
اما چشمان بیفروغش به آسمان خیره مانده بود.
او دیگر مرده بود.
---
اون صاعقه عظیم حتی از کیلومترها دورتر هم دیده میشد. نور خیرهکنندهاش آسمان را برای لحظهای مثل روز روشن کرد.
هنوز حدود دو ساعت تا رسیدن به آن نقطه فاصله داشتم. آیا میتوانستم از بادی فلیکر برای چنین مسافت طولانی استفاده کنم؟ دیوانگی بود. چاکرایم را تحلیل میبرد و بدنم را نابود میکرد، اما حداقل کمی سرعتم را بیشتر میکرد. نمیتوانستم دیر برسم.
حالا همه چیز برایم روشن شده بود. خودم را برای سالها در باتلاق ذهنیتی از بیاعتمادی و خودخواهی غرق کرده بودم. کور بودم. البته که ایتاچی به همه چیز، فکر کرده بود. البته که میدانست چه میکند. و من، به جای اینکه همان سالها پیش، وقتی اوبیتو نجاتم داد، فوراً به دنبالش بروم و زندگیای که لیاقتش را داشت به او بدهم، او را طرد کردم.
از خودم به شدت شرمنده بودم و هر کاری میکردم تا اوضاع را با او اصلاح کنم و او را به خانه ام بیاورم
به دامنه کوه رسیدم. تمام کوه در اثر نبرد تراشیده و نابود شده بود.
روی زمین، رد خون لختهشدهای دیدم که با خلط مخلوط شده بود – نشان واضحی از خونریزی دستگاه تنفسی تحتانی.
ایتاچی... چه بلایی سر خودت آوردی؟
همان موقع بود که آن را دیدم. جسدی که روی زمین افتاده بود، لباسهایش از شدت حرارت سوخته و پاره بودند و بازو لاغر و نحیفش با نماد انبوه، نمایان شده بود.
به سمتش دویدم.
و خودم را روی زمین در کنارش انداختم.
صدایم، ناآشنا و خام، در سکوت مرگبار کوه پیچید:
«ایتاچی!!»
اما چشمان بیفروغش به آسمان خیره مانده بود.
او دیگر مرده بود.
---
- ۲.۶k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط