🖤Не трогай книгу📕

🖤Не трогай книгу📕
23
ک کتاب حالا پر نوشته بود .
صفحه ها رو تند تند ورق میزدم و نفس نفس میزدم
که رسیدم به صفحه ای که داستان جیمین شروع می‌شد.
یک هو کتاب شنا ور شد !
و شروع به نوشتن کرد .
داستان ج جیمین بود !
×روزی روز گاری در قلمرویی باستانی دوبرادر زندگی میکردن !
به نام های یونگی و جیمین هر دو برادر مهربان باهوش و سخاوتمند بودند
اماروزی برادر کوچک تحت تاثیر تمع قدرت امپراتوری دست به طلسم وحشت ناکی زد .
+چ چی !؟
×او دست به نفرین ماه کابوس زد و شیطان سرخ
تمام وجود اورا گرفت ،برادر بزرگتر تمام سعی خود را کرد تا جلوی برادر کوچک و عزیز خود را بگیرد
اما موفق نشد و تصمیم گرفت تا از جادوگر اعظم کیم تهیونگ کمک بگیرد .
+ت تهیونگ ولی چ چطوری !؟
×وقتی تهیونگ طلسم اینه رو اجرا کرد جسم پارک درون قبر سنگی زیر زمین و روح او در تمام اینه ها محفوظ شد .
بعد از اون هیچ کس نفهمید چگونه این اتفاق برای برادر کوچک افتاد به قیر از یک نفر که تمام کار ها زیر سر او بود و کسی نبود جز............

__________________________________________________________
Like.32
kamint .27
لطفا تا فردا پر کنید
من باید تند تند پارت بزارمم
دیدگاه ها (۴۰)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 2 | چیزی شبیه حسادتچند هفته از شروع ترم گذشته بود...

پارت : ۱۵ جیمین هنوز به اون پیام لعنتی نگاه می‌کرد و نگران ب...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

معامله

دروغ شیرین:) پارت ۱5.

پارت ۱۷

💜 پارت دوم | حسادتموسیقی هنوز بلند بود و جمعشان دور همان میز...

[•] عــــمارت★عشقـــ[•] Part number 28"شاید..."+«یعنی امکان ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط