{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

[وقتی هم معلمته هم دوست‌پسرت...]

✨☘️The End of the Final Part

"ویو چند دقیقه بعد "


با برادر جیمین حسابی حرف زدم و تموم شد از روی تخت بلد شدم و لباس های که روی تخت گذاشته بودمو برداشتم عوض کردم موهام تقریبا خشک شده بود حوصله نداشتم خشک کنم میخواستم از اتاق برام بیرون تا غذا درست کنم که جیمین صدام کرد

"_ا/ت اول موهاتو خشک کن مریض میشی

سعی کردم باهاش سرد رفتار کنم

" +مهم نیست...
"+موهام خوشکه نمیخواد

میخواستم در اتاق باز کنم که در محکم بسته شد
دستای جیمین روی در باعث شد در اتاق بسته شه

رومو چرخوندم و نگاهی به چشماش کردم

"+میشه دستتو برداری میخوام برم غذا درست کنم

جیمین صورتشو بهم نزدیک کرد

" _هوم دفعه آخرت باشه با حوله بشینی با...... حرف بزنی (بچه ها والا نمیدونم چی بگم اسم داداش جیمینو خودتون یک چیزی بگین)

لبخندی حرصی زدم

"+حداقل خوبه من پشت تلفن با داداشت حرف زدم
"+نه مثل تو خیلی شیک با اکست بیاین درس بدین هوم..

" _ا/ت بسه آنقدر نگو هعی اکست اکست

" +چی بگم... بگم. عشقت سابقت
"+اصلا شاید الانم دوسش داشت......

هنوز حرفم تموم نشو که جیمین محکم لباشو کوبوند به لبام چشماش باز بود منم چشمام باز بود هیچ حرکتی نمیکردم

جیمین ازم جدا شد نفس نفس میزدم

" _من هیچ کسی به جز تو دوست ندارم دیگه نشنوم این حرف از دهنت

میدونستم حرف چرت پرتی زدم و جیمین استاد سولی دوست نداره ولی خب چیکار کنم باید میگفتم

جیمین بیشتر نزدیک شد

" _ا/ت دخترکم میدونم اعصبانی شدی میدونم
"_ولی مجبور شدم چند روز بود باید این درس رو با استاد سولی میدادم هر دقیقه از زیرش در میرفتم ولی دیگه مجبور شدم میدونستم ناراحت میشی ولی خب مجبور بودم


وقتی گفت مجبور شدم فهمیدم واقعا مجبور شده و خودشم ولش نمی‌خواست با استاد سولی درس بده نفس عمیقی کشیدم

"+باشه جیمین منم معذرت میخوام که بدون اینکه حرفاتو بشنوم باهات قهر کردم
" +فقط... فقط دیگه نزدیک کسی نشو

جیمین گوشه لبش بالا رفت

"_باشه دخترکم

خودمو انداختم داخل بغل جیمین
قدم. قدم. همین جور که داخل بغل هم بودیم رفتیم سمت تخت جیمین انداختم رو تخت و خودشم روم خیمه زد

{بچه ها چیز خاصی نیست ولی بیاین کامنت هابهتره وقتی خوندید دوباره بیاین اینجا 💞}

____________________________


ازم جدا شد به چشمام زد زد

" +جیمین گشنمه....

جیمین از روم بلد شد

"_این بار فرار کردی
" _تو غذاتو میخوری و امتحانتو هم میخونی ببینم اون وقعه چی میگی؟

چشمام چرخوندم و از روی تخت بلد شدم رفتم سمت در

"_وایسا منم بیام. باهم غذا درست کنیم

" +بیا

جیمین نزدیک شد و دستشو دور گردنم گذاشت و از اتاق خارج شدیم وارد اشپز خونه شدیم جیمین شروع کرد به آماده کردن غذا و منم کنارش مشغول شدم
هر چند لحظه یه بار نگاهمون به هم میفتاد و لبخند میزدیم و من ته دلم خوشحال بودم که دوباره بینمون همه چیز خوب شده

آخرش غذا رو آماده کردیم و کنار هم نشستیم
جیمین دستمو گرفت و آروم فشارش داد
منم فقط لبخند زدم و همون لحظه فهمیدم بعضی آدمارو حتی وقتی ازشون ناراحت میشی باز هم دلت نمیاد ازشون فاصله بگیری
و اون روز با یه دل آروم و یه لبخند کنار جیمین موندم

(پایان)(✨ The End)

________________________

خب این چند پارتی هم تموم شد خودم میدونم بد شد ولی نمیخواستم کش پیدا کنه ببخشید ✨
دیدگاه ها (۴)

چند پارتی

چند پارتی

چند پارتی

[وقتی هم معلمته هم دوست‌پسرت...]______________________تقریبا...

رمان تهیونگ

چند پارتی (درخواستی)

my love part 139

رمان تهیونگ

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

رمان تهیونگ

چند پارتی

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط