مهرو
زن کناری خندید گفت یجوری روتو ترش کردی گفتم حتما حامله است
مهرو حالش از این بو بهممیخورد روشو کرد اون ور ... ولی احساس کرد محتوا معده ام الان که میاد تو دهنش ...
بلند شد بیروم رفت ...حالش خوب نبود هیچ ..بدتر هم شده بود کنار سطل راه رو بالا آورد یه خانوم با بطری آب رو دستاتش ریخت کمی بهتر شده...
مستانه بالا منتظر بود با خانوما گرم صحبت شده بود هر یکی خاطره بارداریشو تعریف میکردن مهرو با رنگ پرید وارد سالن شد
کنار مادرش جا گرفت کمی بعد منشی اسم مهرو خوند مستانه بلند شد همراه مهرو بره داخل ...
منشی گفت فقط مریض لطفا همراه نره ...
مستانه گفت دخترمه منم کنارش باشم ...
لازم باشه دکتر میگه تشریف ببرین ...
مستانه وا رفته رو صندلی نشست ... مهرو وارد اتاق شد ...
دکتر جوان و مهربونی بود پرسید مشکلت چی بود عزیزم ...
مشکلش چی بود شدیدن به حضور مادرش نیاز داشت من میتونم مامانم صدا کنم اون بهتر میدونه ...
دکتر لبخند زد بفرما ...
مهرو در اتاق باز کرد گفت مامان میای خانوم دکتر گفت ... برگشت رو صندلی نشست
دکتر نبض مهرو گرفت به رنگ پریده اش نگاه کرد ....
مستانه سلام داد کنار دخترکش ایستاد ..
رنگت چرا ایقدر پریده استرس داری دخترم ؟؟
کلمه دخترم برای این دکتر جوان خیلی خنده دار بود ...
مهرو بی خبر از همه جا گفت بالا آوردم ...نمیدونم چی خوردم اینجوری شدم بخاطر اون رنگم پریده خوب میشم ...
مستانه نگران گفت چرا عزیزم چیزی نخوردی که .....
مهرو در جوابش فقط لبخند زد ...
دکتر سری تکون داد خب مشکلتون ..
مستانه مثل همه مادرها شروع کرد به توصیح دادن اینکه چندماه کیست مهرو ترکید ولی دکتر گفته بود باید ماهیانه مرتب داشته ولی الان نزدیک دوماه ماهانه نشده ...
دکتر لبخندی زد ... متاهلی ؟؟
مستانه خندید نه دخترم مجرد ...
دکتر متعجب به مهرو و مستانه نگاه کرد
بعد برای اطمینان پرسید چه نسبتی باهم دارین ...
مستانه دست انداخت رو شانه مهرو گفت دخترمه...
دکتر لبخند زد پس مادرش بود ... میتونست راحت سؤالش بپرسه
سؤالش بی محابا پرسید ...
رابطه جنسی داشتی؟ ...
مهرو شوکه به دکتر نگاه کرد انگار همه چی رو از چشمای مهرو خونده بود ...
زبونش نچرخید چشماش دو دو میزد با نگاهش به دکترجوان التماس میکرد ابروش پیش مادرش نبره...
مستانه ابروهاشو گره زد
... چه سوالی خانوم دکتر ...
من میگم دخترم مجرده شما چی میپرسین از دختر مجرد ... واااا
دکتر با دلسوزی گفت سوتفاهم نشه خانوم محترم از همه میپرسیم ...
مهرو حالش از این بو بهممیخورد روشو کرد اون ور ... ولی احساس کرد محتوا معده ام الان که میاد تو دهنش ...
بلند شد بیروم رفت ...حالش خوب نبود هیچ ..بدتر هم شده بود کنار سطل راه رو بالا آورد یه خانوم با بطری آب رو دستاتش ریخت کمی بهتر شده...
مستانه بالا منتظر بود با خانوما گرم صحبت شده بود هر یکی خاطره بارداریشو تعریف میکردن مهرو با رنگ پرید وارد سالن شد
کنار مادرش جا گرفت کمی بعد منشی اسم مهرو خوند مستانه بلند شد همراه مهرو بره داخل ...
منشی گفت فقط مریض لطفا همراه نره ...
مستانه گفت دخترمه منم کنارش باشم ...
لازم باشه دکتر میگه تشریف ببرین ...
مستانه وا رفته رو صندلی نشست ... مهرو وارد اتاق شد ...
دکتر جوان و مهربونی بود پرسید مشکلت چی بود عزیزم ...
مشکلش چی بود شدیدن به حضور مادرش نیاز داشت من میتونم مامانم صدا کنم اون بهتر میدونه ...
دکتر لبخند زد بفرما ...
مهرو در اتاق باز کرد گفت مامان میای خانوم دکتر گفت ... برگشت رو صندلی نشست
دکتر نبض مهرو گرفت به رنگ پریده اش نگاه کرد ....
مستانه سلام داد کنار دخترکش ایستاد ..
رنگت چرا ایقدر پریده استرس داری دخترم ؟؟
کلمه دخترم برای این دکتر جوان خیلی خنده دار بود ...
مهرو بی خبر از همه جا گفت بالا آوردم ...نمیدونم چی خوردم اینجوری شدم بخاطر اون رنگم پریده خوب میشم ...
مستانه نگران گفت چرا عزیزم چیزی نخوردی که .....
مهرو در جوابش فقط لبخند زد ...
دکتر سری تکون داد خب مشکلتون ..
مستانه مثل همه مادرها شروع کرد به توصیح دادن اینکه چندماه کیست مهرو ترکید ولی دکتر گفته بود باید ماهیانه مرتب داشته ولی الان نزدیک دوماه ماهانه نشده ...
دکتر لبخندی زد ... متاهلی ؟؟
مستانه خندید نه دخترم مجرد ...
دکتر متعجب به مهرو و مستانه نگاه کرد
بعد برای اطمینان پرسید چه نسبتی باهم دارین ...
مستانه دست انداخت رو شانه مهرو گفت دخترمه...
دکتر لبخند زد پس مادرش بود ... میتونست راحت سؤالش بپرسه
سؤالش بی محابا پرسید ...
رابطه جنسی داشتی؟ ...
مهرو شوکه به دکتر نگاه کرد انگار همه چی رو از چشمای مهرو خونده بود ...
زبونش نچرخید چشماش دو دو میزد با نگاهش به دکترجوان التماس میکرد ابروش پیش مادرش نبره...
مستانه ابروهاشو گره زد
... چه سوالی خانوم دکتر ...
من میگم دخترم مجرده شما چی میپرسین از دختر مجرد ... واااا
دکتر با دلسوزی گفت سوتفاهم نشه خانوم محترم از همه میپرسیم ...
- ۷۳۰
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط