part 14

....

ا/ت : پس فکر همه چیشو کرده بودی.... خیلی پست فطرتی.(با بغض)
جیمین : تو هنوز منو کامل نمی‌شناسی داری اینو میگی اگه منو کامل بشناسه چی میشه....؟؟؟
ا/ت : همین قدر که شناختمت ذاتت بهم ثابت شد ( دیگه گریه افتاد)
جیمین : ( وقتی اشکاشو دیدم دلم گرفت لی من خب خیلی بی‌رحم بودم این طبیعی نبود ) ( پسرم عاشق شدی رفت 😂 )

ویو ا/ت
با گریه رفتم سمت اتاقم و در رو محکم بستم.... پاهامو بغل کردم و یک دل سیر گریه کردم....
که ظاهراً جیمین اومد پشت در و گفت :
جیمین : من تا حالا به کسی خوبی نکردم ولی این شانس برای تو ...
خدمتکارا رو فرستادم که برن تو راحت باشی گوشیمم می‌ذارم پشت در هر وقت خواستی زنگ بزن به خانوادت....
ا/ت : ( یه آدم چقدر می‌تونه همزمان هم بی‌رحم باشه هم دل رحم )
با صدای پر از بغض و گریه گفتم ..... ممنونم

ویو جیمین
جیمین : واسه یک لحظه به خودم لعنت فرستادم.... اصلاً کاش نمی‌آوردمش عمارت.... کاش...آه بسه دیگه جیمین خجالت بکش..... فردا تهیونگ میاد باید ببینم چه خاکی تو سرم کنم...

ویو ا/ت
درو باز کردم گوشیو برداشتم..... این دفعه واقعاً شماره خانوادمو گرفته بودم.... ولی... خانواده‌ام الان مسافرتن پس طبیعتاً نگرانم نشدن....پس تصمیم گرفتم زنگ بزنم به لونا... الان حتماً داره می‌زنه سر و کله خودش... می‌ترسم بهت زنگ بزنم الان پارم می‌کنم..
زنگ زدم به لونا ( ا/ت & لونا - )
- بله ؟؟؟
& سلام خوبی..
- ا/ت تویی.... کجایی دختر می‌دونی چقدر نگرانت شدم..... حالت خوبه... سالمی... اتفاقی افتاده.... یا نکنه من کاری کردم از دستم ناراحتی..؟؟؟؟
& نفس بکش دختر من رفتم ماموریت.... تا یکی دو هفته هم نیستم ببخشید بهت اطلاع ندادم یهویی شد.. الانم دارن صدام می‌کنن...
- آها خب از اون اولش می‌گفتی سکته کردم..خب اوک..
& خب فعلا...
و قطع کردم....
اشکام داشت سرازیر می‌شد....دلم بغل مامانم رو می‌خواست..... دلم می‌خواست یک نفرو بغل کنم و تا می‌تونم تو بغلش گریه کنم...
رفتم از اتاق بیرون تو گوشی جیمین رو بهش پس بدم... در زدم... گفت بیا ولی لحن صداش گرم بود..
ا/ت : گوشیتو آوردم....
جیمین : مرسی راستی..... امشب همین جا می‌خوابی..
ا/ت : چی ( تعجبی که داره سکته می‌زنه)
جیمین : همین که گفتم....
ا/ت : ......


ادامه دارد...💖 اگه غلط املایی داشت معذرت 👍❤️..... بچه‌ها کامنتا برای کلمه « بعدی » نیست برای نظر دادنه ... من با شوق میام کامنتا رو بخونم می‌بینم همه نوشتن بعدی بعدی.... و راستی میشه یه جوری با من صحبت نکنید که انگاری وظیفه منه که براتون بنویسم... واقعا زورم میاد من امروز نزدیک چهار پنج پارت گذاشتم.. بعضی از نویسنده‌ها هفته یه بار می‌ذارن..
دیدگاه ها (۱۶)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

سرنوشت پارت (۱۲)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

تکپارتیـ درخواستیــــــــــــــــ«🥺»ــــــــــــــوقتی بهت س...

P25عروس فراری ⚠️اقا یه یه بگین نوسیدنه رو عوض کنم یا نه فقط ...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

دختر تنها {2}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط