call me daddy39
در اتاقمو باز کردم و وارد شدم.
لباسامو عوض کردم و کارامو انجام دادم و بدون توجه به چیزی به دیوار تکیه دادم و توی خودم جمع شدم،همونطور که گیج بودم..قبل خواب داشتم با خودم حرف میزدم:
-امروز روز بدی بود...دوسش نداشتم،فکر میکردم بعد از اینکه کلارا ازدواج کنه دلشوره هام دربارش تموم بشه.
خب راستش درباره ی اینکه ادم درستشو پیدا کرده خوشحالم
ولی اینکه پسر اون آدم میخواد اذیتم کنه نه...
یعنی جدی فقط برای اینکه جلوی این ازدواج رو بگیره بهم نزدیک شد؟
چرا نمیتونم باور کنم که...همش بازی بود؟
مگه خودم نمیخواستم ازش فاصله بگیرم پس الان دیگه چه مرگمه؟
اینکه بخوام گریه کنم نشون میده که منم گناهکار بودم...
بعضی وقتا که روحم خسته میشه،تنها کاری که میکنم روی زمین خوابیدن بدون پتو و بالشته.
خب منظورم از خسته شدن ناراحت بودن نیست...من دیگه از درجه ی ناراحت بودن گذشت کردم،هه!
منظورم زمانیه که اینقدر خسته ای که ناراحت بودن و گریه کردن برات بی فایدست...حتی الان اشتباه میکنم دارم حرف میزنم!
چشمامو بستم و دراز کشیدم،امیدوارم همه چیز درست بشه!
...........
صبح
با صدای آلارم ساعت چشمامو باز کردم،اوه اوه مدرسه.....
سریع از روی تخت اومدم پایین و با سرعت رفتم سمت حموم ولی یهو وایستادم!
نگاهی به تخت انداختم و گفتم:
-من چرا روی تخت بودم؟
درو دیشب بستم ولی الان نیمه باز بود...هان؟
مامانم بدبخت کلی زور زده حتما تا بزارتم روی تخت اوففف.
چقدر خوابت سنگینه احمق شرک.
سریع کارامو انجام دادم و رفتم لباس مدرسه ام رو پوشیدم و کیفمو برداشتم،یک ارایش لایتی کردم و در اتاقمو باز کردم.
قبل از اینکه برم پایین به در اتاقش نگاهی کردم:
-یعنی اون هنوز نرفته؟
نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین مامانم و نیکول و متیو پایین بودن،صبح بخیری گفتمو خواستم برم که مامانم گفت:
-اول صبحونه بخور
گفتم:
-دیرمه به اتوبوس نمیرسم شما بخورین.
بازم تا خواستم برم دوباره نگهم داشتن،نیکول صندلی منو کشید عقب:
-نگران نباش جونگ کوک میبرتت بیا صبحونه بخور
جونگ کوک داشت از پله ها پایین میومد،سریع گفتم:
-نه ممنون من خودم میرم خدافظ
نیکول گفت:
-حداقل این کارتو بگیر...اونجا نیازت میش...
جدی گفتم:
-من به پول شما و ماشین پسرتون احتیاجی ندارم آقای نیکول،داره دیرم میشه خدافظ!
لباسامو عوض کردم و کارامو انجام دادم و بدون توجه به چیزی به دیوار تکیه دادم و توی خودم جمع شدم،همونطور که گیج بودم..قبل خواب داشتم با خودم حرف میزدم:
-امروز روز بدی بود...دوسش نداشتم،فکر میکردم بعد از اینکه کلارا ازدواج کنه دلشوره هام دربارش تموم بشه.
خب راستش درباره ی اینکه ادم درستشو پیدا کرده خوشحالم
ولی اینکه پسر اون آدم میخواد اذیتم کنه نه...
یعنی جدی فقط برای اینکه جلوی این ازدواج رو بگیره بهم نزدیک شد؟
چرا نمیتونم باور کنم که...همش بازی بود؟
مگه خودم نمیخواستم ازش فاصله بگیرم پس الان دیگه چه مرگمه؟
اینکه بخوام گریه کنم نشون میده که منم گناهکار بودم...
بعضی وقتا که روحم خسته میشه،تنها کاری که میکنم روی زمین خوابیدن بدون پتو و بالشته.
خب منظورم از خسته شدن ناراحت بودن نیست...من دیگه از درجه ی ناراحت بودن گذشت کردم،هه!
منظورم زمانیه که اینقدر خسته ای که ناراحت بودن و گریه کردن برات بی فایدست...حتی الان اشتباه میکنم دارم حرف میزنم!
چشمامو بستم و دراز کشیدم،امیدوارم همه چیز درست بشه!
...........
صبح
با صدای آلارم ساعت چشمامو باز کردم،اوه اوه مدرسه.....
سریع از روی تخت اومدم پایین و با سرعت رفتم سمت حموم ولی یهو وایستادم!
نگاهی به تخت انداختم و گفتم:
-من چرا روی تخت بودم؟
درو دیشب بستم ولی الان نیمه باز بود...هان؟
مامانم بدبخت کلی زور زده حتما تا بزارتم روی تخت اوففف.
چقدر خوابت سنگینه احمق شرک.
سریع کارامو انجام دادم و رفتم لباس مدرسه ام رو پوشیدم و کیفمو برداشتم،یک ارایش لایتی کردم و در اتاقمو باز کردم.
قبل از اینکه برم پایین به در اتاقش نگاهی کردم:
-یعنی اون هنوز نرفته؟
نفس عمیقی کشیدم و رفتم پایین مامانم و نیکول و متیو پایین بودن،صبح بخیری گفتمو خواستم برم که مامانم گفت:
-اول صبحونه بخور
گفتم:
-دیرمه به اتوبوس نمیرسم شما بخورین.
بازم تا خواستم برم دوباره نگهم داشتن،نیکول صندلی منو کشید عقب:
-نگران نباش جونگ کوک میبرتت بیا صبحونه بخور
جونگ کوک داشت از پله ها پایین میومد،سریع گفتم:
-نه ممنون من خودم میرم خدافظ
نیکول گفت:
-حداقل این کارتو بگیر...اونجا نیازت میش...
جدی گفتم:
-من به پول شما و ماشین پسرتون احتیاجی ندارم آقای نیکول،داره دیرم میشه خدافظ!
- ۳۵.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط