### پارت ششم: «دود، خون و سایه‌ی پنهان»

### پارت ششم: «دود، خون و سایه‌ی پنهان»

با افتادن فرمانده‌ی تیم ضربت روی زمین، نظمِ آهنینِ پلیس در یک لحظه پاشید. مأموران که شوکه شده بودند، با فریاد به سمتِ پناهگاه‌های مختلف دوختند و بی‌سیم‌ها از گزارش‌های سراسیمه پر شد:
*«تک‌تیرانداز! ما تک‌تیرانداز داریم! موقعیت نامشخص... یکی شلیک کرد!»*

پلیس‌ها کورکورانه به سمت سقف و پنجره‌ها تیراندازی می‌کردند، اما گلوله‌ها فقط به تنِ فرسوده‌ی انبار می‌خوردند و ترکشِ چوب و فلز را به هوا می‌پراکندند.

وسطِ این هیاهو، جیمین با خونسردیِ مرعب‌کننده‌ای ایستاده بود. لبخند سایکوپدانه‌اش پررنگ‌تر شد؛ او نگاهی به پشت‌بام انداخت، انگار می‌توانست از میان تاریکی و باران، چشم‌های کشیده‌ی مشکیِ جیهون را ببیند. با صدایی که به لطفِ بلندگوی تاکتیکیِ انبار تمام فضا را پر کرد، خطاب به مأموران فریاد زد:
- «دنبالِ کی می‌گردین؟ جیره‌خوارهای قانون! شما حتی نمی‌دونید با چه نیرویی طرفید...»

جایدا در حالی که دستش را محکم دور بازوی جیمین حلقه کرده بود، با چشم‌های آبیِ درشت و نگرانش به پورتالِ بنفش خیره شد. انرژیِ درگاه به اوج رسیده بود و داشت همه‌چیز را به سمتِ خود می‌کشید. جایدا با صدایی لرزان گفت:
- «جیمین... پورتال داره ناپایدار میشه! اگه بیشتر از این بمونیم، اینجا منفجر میشه... باید بریم داخل!»

جیمین نگاهی به جایدا انداخت؛ آن تعصبِ تاریک و محافظت‌کننده‌ای که فقط مختصِ او بود، توی چشم‌هایش موج زد. دستِ جایدا را کشید و با هم به درونِ درگاهِ ماورایی قدم گذاشتند. در یک چشم به هم زدن، نورِ بنفشِ خیره‌کننده اوج گرفت و پورتال با صدای مهیبی بسته شد و انبار در سکوتی مرگبار و دودگرفته فرو رفت.

بالای پشت‌بام، جیهون لوله‌ی تفنگ را پایین آورد. دست‌هایش به شدت می‌لرزیدند. او به همکارانش شلیک کرده بود؛ به مردانی که تا چند ساعت پیش با آن‌ها چای می‌نوشید و از امنیتِ شهر حرف می‌زد. اگر اداره‌ی پلیس بفهمد، یا اگر خانواده‌اش... مخصوصاً پدرش با آن نگاه‌های سنگین و انتظاراتِ کشنده‌اش بفهمد پسرش به لباسِ سازمانی که تنش است خیانت کرده، زندگیِ جیهون تمام است.

عرقِ سرد با باران قاطی شده بود و روی صورتش می‌دوید. جیهون به سرعت تفنگ را باز کرد، قطعاتش را توی کیفِ مخصوص چپاند و در تاریکیِ پشت‌بام ناپدید شد؛ مثل یک روحِ گناهکار که از عذابِ وجدان خودش فرار می‌کند.

---
**پایان پارت ششم**
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

Enemys Embrsce [ part ۲۷ ]

پارت سوم: «شلیک در تاریکی»سکوت سنگین پنت‌هاوس تنها با صدای آ...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

چند پارتی بازی ممنوع

پارت سیزدهم: انتخابِ سیاهآسانسورِ برج با صدای ناهنجاری تا طب...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵ویو میکا_____هفته‌ی دوم...

چند پارتیپارت ۳لرزشِ خفیفی در دستانِ جونگکوک پیچید، اما نه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط