{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( معجزه زندگی )

( معجزه زندگی )
پارت سی و سه


صبح. روز بعد با بوی شیرینی که به بینیش میخورد بیدار شد سر بلند کرد که یادش نبود کی خوابش برد یا چرا روی مبل ؟ کلافه پلک رو هم گذاشت ولی تیم بوی شیرین دست از سرش برنمیداشت
روی مبل نشست و سمت آشپزخونه هجوم برد
ات: صبخ بخیر
تهیونگ شوکه گفت
تهیونگ: چرا می‌کنی
دخترک تند بشقاب را روی اپن گذاشت و صندلی را به اپن نزدیک کرد
ات : بیا بشین دیشب هیچی نخوردی گفتم برات صبحونه درست کنم
تهیونگ گنگ و خفن گفت
تهیونگ: دست خانم درد نکنه
سپس روی صندلی نشست پنکیک های شیرینی جلویش بود فنجان چای سیاه رنگ را کنارش گذاشت و با لبخند گفت
ات : بخور مزش خوبه دستورپخت مادرمه
تهیونگ سری تکون داد سپس مشغول خورد شد شیرینی آرد و عسل تو دهنش چرخید و ابرو بالا انداخت
تهیونگ: خوبه آفرین خوشمزه ست
دخترک خجالت زده موهایش را پست گوش برد بلافاصله تند یادش اومد و گفت
ات : وای یادم رفت باید به پسر کوچولو سر بزنم
سپس تند پیشبند را کشید و با دویدن از آشپزخانه خارج شد بهانه خوبی آورد کنار گهواره ایستاد سپس دست برد سمت پسر بچه اون هم تند دست مادرش را گرفت و به بازی مشغول شد دخترک خندید کمی اون گوشه ایستاده بود و چشم به پیر بچه دوخته
تهیونگ به کنارش ایستاد
تهیونگ: قبل از اینکه مادرش عوض بشه چشم هایش قهوه ای بودن
دخترم تند به تهیونگ نگاه کرد ...
تهیونگ: ولی این رنگ چشم ها بهش میاد
دخترک خجالت زده خندید سپس به دونگ هو نگاه کرد و آروم گفت
ات: تو هم یه روزی اینجوری بودی تو گهواره کیوت و بامزه پدد و مادرت با عشق و محبت بالا سرت ایستاده ...
سمتش چرخید و ادامه داد
ات : خوش بهش فکر کن تو ثمر عشق مادر و پدرت هستی بعدشم الان میگی تزسپن بدت میاد یه خورده بهش فکر کن
تهیونگ از ته دلش آه ای کشید سپس زل. زد پر چشم های آبی رنگ مانند دریا ولی.... سکوت کرد دخترک وقتی این اسکتس را دید اخم کرد
ات : بیا امشب با هم بریم پیس مادر و پدرت این خواسته خودته می‌دونی که تو پسر اونایی . یه روز تو هم مثل دونگهو عزیز قلب مادر و پدرت بودی
تهیونگ اهسته دستش را برد سمت موهای سمت گوش‌دخترک سپس نرم سمت موهایش را جمع کرد دخترک لحظه‌ای نفس بند آمد و تند نفس کشید استرس یا هیجان یه همچنین چیزی بهش دست می‌داد ، ..تهیونگ نرم و آروم گفت
تهیونگ: تو آدم نیستی تو فرشته زندگی من شدی ...
دخترک خجالت زده نرم خندید و اقیانوس در چشم هایش موج زد ..
دیدگاه ها (۱)

معجزه زندگی )پارت سی و چهار ( پارت نهایی ) همچنین یک لباس آ...

من نویسنده ویولت https://wisgoon.com/vexriحمایت کنید خفنا..

معجزه زندگی )پارت سی و دو سپس در ذهنش چرخید بپرسد یا نپرسد آ...

ادامه .... آروم بچه را روی تخت کوچیک در گهواره گذاشت سپس بعد...

«درخواستی» رمان «عطر باران و لبخند تو»پارت ۶: شیرینی‌های کوچ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

.......//برده ی زیبا//........

در سرهای بچه داری پارت ۸

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

مافیایه عشق P:52

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۷۲ویو راوی تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط