رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:44
تیپ خیلی خوب اومد پایین
ارسلان،سلام خیلی خوش اومدید
که پدر و مادرم از جاشون بلند سدن و با ارسلان هم کلام شدن
ارسلان،مبارکه داماد اینده
سهیل،او داماد اینده
ارسلان،به نامزدتون که میگیم عروس اینده ناراحت میشن میگن حس پیر بودن بهشون میگیره
دیانا،ارسلاننننن
پانیذ،تو بزار بچه بیاری بعد خودتو پیر فرض کن
دیانا،اهه خوشم نمیاد
بلاخره بعد از کلی مکافات غذا خوردیم
و رفتیم خونه
دیانا،
چه شب قشنگی بود اگه ازدواج کنم میرم خونه خودم دیگه
از اینم ناراحتم
کاش میشد پیش مادرم زندگی کنم
فردا قرار بود بریم المان ولی دوشنبه قرار بود برگردیم
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کنم که ارسلان روی تخت نشسته بود
دیانا،سلام
ارسلان،سلام
دیانا،نمیدونی چقدرررر خستمم انگار رفتن یه باری از رو دوشم برداشته شد
ارسلان،معلوم بود
دیانا،چرا اونم گفتی بهشون
ارسلان،مگه بده داری عروس میشی
دیانا،نه ولی گفتم که حس پیر شدن
ارسلان،نترس تازه ۲۰ سالته بزار ۳۰ بشی بعد بگو پیر شدم
دیانا،راست میگیا
ارسلان،چیشد حالا فردا میرین المان
دیانا،اره دیگه
که صدار در اومد
دیانا،کیه
مهناز،منم عزیزم بیام تو
دیانا،بیا مامان
مهناز،دیانا فردا نمیریم المان
دیانا،اخخخخ جاننن
مهناز،یعنی تمام دقدقت این بود که نریم المان نه
دیانا،مامان وقدر باهوشییی تووو دقیقا از کجا فهمیدی
مهناز،از حوصله نداشتنت و بغل کردن زیادی پانیذ معلوم بود
دیانا،خوب دلم برای بچه عام تنگ میشه
ارسلان،باز میگه از پیر شدن بدم میاد
دیانا،خیلی حرف میزنیا ارسلان
مهناز،کل کل نکنین دیگه باز شروع کردید
دیانا خانم فردا سارا و عباس و بابات میان
دیانا،ارسلان بزن تو گوشم
ارسلان،مگه کرم دارم مثل تو
دیانا،خودت کرم داری میگم بزن تو گوشم
که ارسلان یکی خوابوند در گوشم
دیانا،وحشییی اروم باش
مهناز،که چی
دیانا،اخجوننننن خواب نیستم فردا عشقم میاد
ارسلان،الان سهیل اومده بود خاستگاریت
دیانا،سارا رو میگم دختر عمو عزیزتتت
ارسلان،یه بارم حتی سارا ندیدم باورت شه
دیانا،میشه میشه
مهناز،من میرم زود بخوابید که فردا باید ساعت ۹ بریم فرودگاه
ارسلان،خاله
مهناز،جانم
ارسلان،ساعت چند میان که ۹ بریم
مهناز،یازده
ارسلان،زود نمیریم
مهناز میدونی که تا فرودگاه کلی راه من رفتم فعلا کاری نداری دیانا
دیانا،نه
مامانم رفت که ارسلانم بلند شد لباساشو عوض مرد و رفت خوابید
خیلی بیشتر ناراحت شدم قرار گذاشته بودیم سه شنبه بریم برای عقد خرید کنیم
قرارنبود دیگه این اتاقو دونفره ببینم
دیگه ارسلانی نبود که پیشم بخوابه
از فکرایی که میکردم بغضم گرفت و روی تخت نشستم و گریه کردم
ارسلان،
...............
Part:44
تیپ خیلی خوب اومد پایین
ارسلان،سلام خیلی خوش اومدید
که پدر و مادرم از جاشون بلند سدن و با ارسلان هم کلام شدن
ارسلان،مبارکه داماد اینده
سهیل،او داماد اینده
ارسلان،به نامزدتون که میگیم عروس اینده ناراحت میشن میگن حس پیر بودن بهشون میگیره
دیانا،ارسلاننننن
پانیذ،تو بزار بچه بیاری بعد خودتو پیر فرض کن
دیانا،اهه خوشم نمیاد
بلاخره بعد از کلی مکافات غذا خوردیم
و رفتیم خونه
دیانا،
چه شب قشنگی بود اگه ازدواج کنم میرم خونه خودم دیگه
از اینم ناراحتم
کاش میشد پیش مادرم زندگی کنم
فردا قرار بود بریم المان ولی دوشنبه قرار بود برگردیم
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کنم که ارسلان روی تخت نشسته بود
دیانا،سلام
ارسلان،سلام
دیانا،نمیدونی چقدرررر خستمم انگار رفتن یه باری از رو دوشم برداشته شد
ارسلان،معلوم بود
دیانا،چرا اونم گفتی بهشون
ارسلان،مگه بده داری عروس میشی
دیانا،نه ولی گفتم که حس پیر شدن
ارسلان،نترس تازه ۲۰ سالته بزار ۳۰ بشی بعد بگو پیر شدم
دیانا،راست میگیا
ارسلان،چیشد حالا فردا میرین المان
دیانا،اره دیگه
که صدار در اومد
دیانا،کیه
مهناز،منم عزیزم بیام تو
دیانا،بیا مامان
مهناز،دیانا فردا نمیریم المان
دیانا،اخخخخ جاننن
مهناز،یعنی تمام دقدقت این بود که نریم المان نه
دیانا،مامان وقدر باهوشییی تووو دقیقا از کجا فهمیدی
مهناز،از حوصله نداشتنت و بغل کردن زیادی پانیذ معلوم بود
دیانا،خوب دلم برای بچه عام تنگ میشه
ارسلان،باز میگه از پیر شدن بدم میاد
دیانا،خیلی حرف میزنیا ارسلان
مهناز،کل کل نکنین دیگه باز شروع کردید
دیانا خانم فردا سارا و عباس و بابات میان
دیانا،ارسلان بزن تو گوشم
ارسلان،مگه کرم دارم مثل تو
دیانا،خودت کرم داری میگم بزن تو گوشم
که ارسلان یکی خوابوند در گوشم
دیانا،وحشییی اروم باش
مهناز،که چی
دیانا،اخجوننننن خواب نیستم فردا عشقم میاد
ارسلان،الان سهیل اومده بود خاستگاریت
دیانا،سارا رو میگم دختر عمو عزیزتتت
ارسلان،یه بارم حتی سارا ندیدم باورت شه
دیانا،میشه میشه
مهناز،من میرم زود بخوابید که فردا باید ساعت ۹ بریم فرودگاه
ارسلان،خاله
مهناز،جانم
ارسلان،ساعت چند میان که ۹ بریم
مهناز،یازده
ارسلان،زود نمیریم
مهناز میدونی که تا فرودگاه کلی راه من رفتم فعلا کاری نداری دیانا
دیانا،نه
مامانم رفت که ارسلانم بلند شد لباساشو عوض مرد و رفت خوابید
خیلی بیشتر ناراحت شدم قرار گذاشته بودیم سه شنبه بریم برای عقد خرید کنیم
قرارنبود دیگه این اتاقو دونفره ببینم
دیگه ارسلانی نبود که پیشم بخوابه
از فکرایی که میکردم بغضم گرفت و روی تخت نشستم و گریه کردم
ارسلان،
...............
- ۵.۸k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط