خودکار ابری

فکر کنم پارت سیزده

نامجون ویو:
دانشگاه یک کلاب دوچرخه سواری گذاشته بود که همه باید شرکت می‌کردند. همه یعنی همه ی استاد ها و دانشجو ها.
صبح بیدار شدم و یک شلوار ورزشی و سویشرت ورزشی پوشیدم و سوار ماشین شدم تا برسم به دانشگاه. دانشگاه خودش قرار بود که دوچرخه ها رو به بقیه بده تا ازشون استفاده بکنن.
رسیدم اونجا و چندتا از اساتید و دانشجو ها از قبل اونجا وایساده بودن.
سوزی و سارا هم اونجا بودن، سوزی نشسته بود روی زمین و میگفتش که من دوچرخه سواری نمیکنم.
صدای جیغ جیغ های سارا حیاط رو برداشته بود که می‌گفت: تو که نمیتونی تا آخر عمرت امتحانش نکنی!
این بار صدای سوزی بود که بالا رفت: سارا!! میگم نمیخوام دوچرخه سواری کنم.
گوشه ی لبم بالا رفت. دوتاشون عین بچه ها در حال دعوا کردن بودن.
دستام رو توی جیب سویشرت ورزشی آبی پررنگم گذاشتم و بهشون نزدیک شدم.
با لحن آرومی گفتم:
_چه خبره!! محوطه رو گذاشتید رو سرتون.
سوزی مثل همیشه چشم هاش رو چرخوند و گفت:
من نمیخوام دوچرخه سواری کنم
سارا به من نگاه کرد: ×بحث بحث دوچرخه سواری کردن خانم نیست. نمیتونه.
این بار دیگه واقعا خندیدم. یه دختر بیست و خورده ای ساله نمیتونه دوچرخه سواری بکنه؟
سوزی خیلی تیز و جدی نگاهم کرد
+: آقای کیم! اصلا خنده دار نیست!! مگه کسی شما رو مسخره میکنه که توی دهه ی سوم زندگی تون تازه گواهینامه گرفتید؟
سرخ شدم و لبخندم روی لب هام ماسید.
_:خانم برون. دوچرخه سواری کاریه که دانشگاه مشخص کرده و همتون باید انجام بدید.
سارا زبون باز کرد و گفت:
آقای کیم؟ چرا خودتون بهش یاد نمیدید؟
گوشه ی لبم دوباره بالا رفت و سوزی نگاه تیزی به سارا انداخت.
_:ایده ی خوبیه..
+:چرا خودت یاد نمیدی بهم اصلا؟
ولی سارا دیگه پیچیده بود به بازی و رفته بود اون ور محوطه.
_:بلند شو. من گاز نمیگیرم، البته اگر خودت بخوای.
چشماش رو توی کاسه برام چرخوند و بلند شد.
یه دوچرخه ی آبی آسمونی به صندلی تیکه داده شده بود که برای اون بود. دوچرخه رو برداشت و باهام هم قدم شد.
+:توی همین محوطه دوچرخه سواری میکنیم؟
سری تکون دادم
_:میریم پارک نزدیک دانشگاه
دیدگاه ها (۱۴)

«,پارت‍ـــــ... ـــ1ـــ »«رقص سایه ها»مهمونی خونه‌ی سارا بو...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

رمان :(تا وقتی عاشقت شدم )

💗فقط یه دوست معمولی پارت پنجم بالاخره بعد از کلی خندیدن و مس...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

فیک کوکفصل ²پارت ³ویو ا.تمنو توی آغوشش کشید و بوسه ی ریزی رو...

بیوگرافی

پارت ۵۸

### پارت ۹: شکارِ سایه در شبِ بی‌پایانبعد از اون اتفاق، عمار...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۱: زمزمه‌هایِ شوم در راهروه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط