فیک شوگا ( عشق ممنوعه ی من ) پارت 36 اخر

(سه ماه بعد)
ارایشگاه بودم و منتظر شوگا داخل ارایشگاه منتظر بودم پووف چرا اینقذز طولش میده من استرس دارمااا از استرس پامو به زمین ارایشگاه میزدم ارایشگر گفت:عزیزم اروم باش سرامیکا شکست
گفتم :یا اااامن که نکوبونم به زمین بعدشم مگه کشکه که به این زودی بشکنه همینجور زر میزدم اون بدبختم هیچی نمیگفت🤣🫠
تا اینکه شوگا زنگ در ارایشگاه رو زد با عبانیت رفتم سمت در و درو باز کردم یه مشت اروم توی دلش زدم و گفتم:اینجا من کاشتی؟
گفت:وای ا/ت چقدر خوشگل شدی لنتی باعث شد اون منتظر بودنه یادم بره و گفتم:عزیزم تو بایه لیدی ازدواج کردی ها 😏🤭
یه نگاه به سر تاپاش انداختم و دیدم که چه جنتلمنی شده اومد کمرمو گرفت و منو به خودش چسبوند اومد ببوستمکه یه صدای اشنا از پشت سر شوگا اومد:هی تا بعد از عروسی حق نداری ببوسیشاا نگاه کردیم دیدیم که سو جونگ وو اومدن پشمامون ریخت اینقدر ذوق زده شدیم که نگین و نپرسین جونگ وو و سو پارسال باهم ازدواج کردن و رفتن امریکا برای زندگی و من 1 ساله که ندیدمشون سو با بغض پریئ بغلم و گفت:دختر چقدر توی این لباس خوشگل شدی (اسلاید 2)بغلش کردم و گفتم :میدونی چقد دلم برات تنگ شده بود؟ گفت:باشه حالا گریه نکنی ها ارایشت خراب میشه گفتم باشه چهار تایی با ماشین های خومون رفتیم وقتی رسیدیم منتظر بودم که شوگا پیاده شه و درمو باز کنه ولی دستشو برد طرف صندلی عقب و دسته گل عروس (اسلاید 3) برداشت و بهم داد ذوق کردم و گفتم:وای اصلا یادم نبود دسته گلم دارم مرسی عشقم خیلی خوشمله
گفت:ا/ت این بچه بازیا چیه داری عروس میشی ها یع ذره بزرگ شو
گفتم:نمیخوام من باید بچه باشم که حالتو خوب کنم و گرنه حالت خوب نمیشه =)
لبخند دندونمایی زد و از ماشین پیاده شد و اومد طرفم و درو باز کرد پیاده شدم و ارنجمو به طرفم گرفت منم دستمو داخل ارنجش گفق کردم رفتیم تو مراسم انجام شد و وقت رقص شد داشتیم منو شوگا وسط میرقسیدیم که جونگ وو و سو و تازه عروس دومادای فامیل(نامجون و یونا) و.... اومد دورمون چند دقیقه رقصیدیم که خاله شوگا اومد نزدیکمون و گفت:بااجازه من چند لحظه اینو میدزدم و اونا رفتن باهم رقصیدن یه نفر منو از پشت گرفت و در گوشم گفت:میدونی چقدر دلم بات تنگ شده بود؟
نگاهش کردم دیدم عمو جانگههه خیلی خوشحال شدم و بغلش کردم و گفتم :عمو نمیدونستم شما هم اومدین خیلی خوشحال شدم
عمو جانگ یکی از بهترین عمو هام بو من 4 تا عمو داشتم که عمو جانگ بهم بیشترین کمک رو میکرد و همیشه پشتم بود
عمو گفت:افتخار میدید (دستشو دراز کرد)
گفتم:باعث افتخار منه 😸
فاصله سنی منو عمو 15سال بود و خیلی فاصله سنی نداشتیم و اونم خیلی جوون و خوش قیافه بود داشتیم باهم میرقصیدیم که شوگا اومد طرفمون و بالخنی کع یعنی فشار نمیخوره گفت:عزیزم ایشون کین؟
عمو گفت:به شاه دوماد خودمو معرفی میکنم کراشش هستم (بااعتماد به نفس😌)
گفتم:وااا عمو اذیتش نکن گناه داره عشقم رو کردم به شوگا و گفتم:عزیزم ایشون عمومه المان زندگیمیکنه و بخاطر مراسم ما اومدن کره
شوگا لبخند زد و گفت:خوش اومدین واحوال پرسیا اینجور چیزا (ادمین گشاد است😂)
بعد از مراسم رفتیم خونه و دیگه باهم خوابیدیم (حوصله ندارم اسمات کنم ایشالا سری های بعد)بعد کنارخوابیدیم زندگی خوبی رو برای هم رقم زدیم...
پایان .
دیدگاه ها (۰)

اجبار به بدبختی پارت ۴۸

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

از نفرت تا عشق درخواستیپارت 2ات: فاکک(ترس) جونگ کوک: پس بالا...

پارت شانزده

اسم فیک = «محو اقیانوس نگاهت»پارت «40»ویو جئون آنجلیناحدود ظ...

سناریو سو پارت اخر

پارت ۳۵

Sixteen steps to sin, one step to love.(part 4)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط