-نه اصلا
-نه اصلا
-مرسی بابایی
-ولی من منتظرما
-باشه
بابا رفت..منم انقدر خوشحال بودم که باید خوشحالینو یه جوری تخلیه میکردم.پاشدم آهنگ گذاشتم توی اسپیکر صداشو زیادع زیاد کردم...
خوبه بابا بهم گیر نداد
انقدر رقصیدم ..که دیگه بدنم جون نداشت...
دلم هوسه قهوه کرده بود...رفتم از کابینت یه بسته در اوردم..یکی ازاون لیوان مخصوص..برداشتم...من اصلا قهوه تلخ دوس ندارم...وقتی قهوه درست کردمو نشستم جلوی میز...دوباره یاده ارتین افتادم...
پسره ی بیشوره نفهم....پرو پرو دلمو شکستو میگه من بهت حسی ندارم..
نداری که نداری به درک فکر کردی پسر واسه من کمه...
ولی هنوز از حرفاش ناراحت بودم....باید کاری میکردم دیگه ارتینو پیشه خودم گنده نکنم...
داشتم تو..اینستا میگشتم...وای خدایا این ماکان بند چقدر طرفدار داره....ولی خدایی رمان جذابه امیرم صداش عالیه...من هردوشونو دوس داشتم ولی رهامو یکم بیشتر...
حوصلم سررفته بود...باید بچه هارو مهمون میکردم...بخاطر قبول شدنم...
اون روز اصن حالو حوصله نداشتم...ولی از یه نظرم ..خوشحال بودم...بخاطر قبولیم...
شب بود...ساعته۱۲ـ...خوابم نمی برد هرکاری که میکردم...وای خدا عه چرا خوابم نمیبره...
...بابا خواب بود...
نمیدونم چم بود دوس داشتم یکیو محکم بغل کنم...
رفتم بیرون از اتاق...شیطونیم گل کرده بود..احساس میکردم..دارم شیطونیایه قبلمو به دست میارم...
وای وای یه اهنگو اروم گذاشتم...عاشقه این اهنگ بودم...شایدم روزی ده بار میزاشتمش...
عشق ینی دلت بگیره...
اما نخواد پیشت بشینه...
وقتی حتی تو تنهاییاشم...
نمیخواد که تورو ببینه...
ینی بفهمی دیره..داره از زندگیت میره...
ینی بعده یک سالـ...جای دستاش مچشو بگیره..
عشق ینی نگاهه تلخش..اسمت توی صدای سردش..
نی وقتی که من بیدارم..تو خوابه خواب..توی بغله گرمش
ینی دیگه هیچکس نباشه...بخواد ارومت کنه..
ینی حتی خوده خداهم...خواد نابودت کنه..
دوستت داشتمو نداشتی حسی..
به عشقت برس..یه روزی به هم میرسیم..
همه رفتنو دیگه..نمونده کسی
از پیشت رفتم..به قرارت برسی...
خیلی خوب روزا داره...بد میگذره...
تو حسو حاله اهنگ بودم..روی مبل نشسته بودم..همه حا تاریکه تاریک...یهو صدای در اومد...
وای خدااا این دیگه کیه...؟
در حدههه مرگ ترسیده بودم سره جام خشک شده بودم...
داشتم خودنو خیس میکردم...
الان باید چیکار میمردم خدا....
یهو چراغ روشن شد...
وای خداااا.....جیـــــغ مهدی بود...
داداشه گلم....پس چرا بابا نگفت که مهدی داره میاد ایران....
از زیر مبل یهو رفتم...بالا...
پشت سره مهدی بودم...قیافم خیلی باحال شده بود..از خوشحالی انگار داشتم میپوکیدم..ولی صدام در نمیومد
مهدی که برگشت..سد متر پرید بالا...با دادی که ..یکم بد بود...ولی بابا با این دادا بیدار نمیشد..
گفت...
-دراززززز...خجالت نمیکشی نه حرفی نه چیزی..پشته من مثه روح با این قیافت..وایمیسی
-مهدی.....جیـــــغ چرا به من نگفتی داری میای...
-اولا...خواهر خانوم...سلام..دوما فک کردم بابا گفته...
-سلامممممم.داداشیییی...نه نگفت...خوبیییییی؟؟؟؟زنداداش پیدا نکردی واسم....؟
خودمم میدونستم از زنداداش متنفرم..چون اگه با مهدی ازدواج میمرد جامو میگرفت..بعدم عمه میشدم....و به باد میرفتم
مهدی گفت
-اره خوبم...تو خوبی؟؟تو که از زنداداش بدت میومد...حالا بزار برسم بت میگم...چرا تاالان بیدار بودی؟...
-اره با دیدنه تو توپپپپ....همین الانم بدم میاد...چیــــی ینی پیدا کردی؟...خوابم نمیبرد...
-خب خداروشکر...بت میگم هول نزن...خب خوبه منم خوابم نمیاد...چنتا فیلم گرفتم میشینیم میبینیم...
-زودددد...اخ جون لای لای لالالای...مهدی جیــــغ
-چته تو زلزلهههه...
-از چن وقت پیش که دراز بودم...حالا شدم زلزله؟...مهدی قبول شدمممم....
-خخخ خب توهممم...وای واقعا...خب خواهره خودمی دیگه..
مهدی پیشونیمو بوسید و گفت..
-موفق باشی ابجیه گلم...
این چرا انقدر مهربون شده...
نمیدونم چرا گرمم بود...رفتم لباسمو عوض کنم...
یه نیم تنه و ستش رو پوشیدم...که روش شکلک داشت...
رفتم نشستم کناره مهدی روی مبل جلوی تلویزیون...داداشم خدایی خوشگل بودا...
نگاهی به من کرد و دوباره چشمش افتاد روی تلویزیون که داشت تنظیم میکرد...
با خشونت گفت...
-مهتاب..پاشو برو لباستو عوض کن ببینم...این چه لباسیه پوشیدی...
خیلی بهم بر خورد...
یه بغضی اومد تو گلوم.تا حالا مهدی اینجوری...
بی سرو صدا پاشدم رفتم لباسمو عوض کردم...
بعد اومدم رو مبل نشستم..بغض نمیزاشت حرفی بزنم...
ونتا قطره اشک از چشمام اومد...چقدر من نازنازو شده بودم؟...ایی ایی...
مهدی با شوق رو بهم کردو گفت
-عاشقانه یا پلیسی؟
منم با همون اشکام لبخند زدمو گفتم..
-فرقی نمیکنه...
مهدی چهرش غمگین شد گفت
-چیشده..؟چرا گریه میکنی...
-هیچی مهدی
-نکنه بخاطر حرفم ناراحت شدی
-نه اصلا..
-مرسی بابایی
-ولی من منتظرما
-باشه
بابا رفت..منم انقدر خوشحال بودم که باید خوشحالینو یه جوری تخلیه میکردم.پاشدم آهنگ گذاشتم توی اسپیکر صداشو زیادع زیاد کردم...
خوبه بابا بهم گیر نداد
انقدر رقصیدم ..که دیگه بدنم جون نداشت...
دلم هوسه قهوه کرده بود...رفتم از کابینت یه بسته در اوردم..یکی ازاون لیوان مخصوص..برداشتم...من اصلا قهوه تلخ دوس ندارم...وقتی قهوه درست کردمو نشستم جلوی میز...دوباره یاده ارتین افتادم...
پسره ی بیشوره نفهم....پرو پرو دلمو شکستو میگه من بهت حسی ندارم..
نداری که نداری به درک فکر کردی پسر واسه من کمه...
ولی هنوز از حرفاش ناراحت بودم....باید کاری میکردم دیگه ارتینو پیشه خودم گنده نکنم...
داشتم تو..اینستا میگشتم...وای خدایا این ماکان بند چقدر طرفدار داره....ولی خدایی رمان جذابه امیرم صداش عالیه...من هردوشونو دوس داشتم ولی رهامو یکم بیشتر...
حوصلم سررفته بود...باید بچه هارو مهمون میکردم...بخاطر قبول شدنم...
اون روز اصن حالو حوصله نداشتم...ولی از یه نظرم ..خوشحال بودم...بخاطر قبولیم...
شب بود...ساعته۱۲ـ...خوابم نمی برد هرکاری که میکردم...وای خدا عه چرا خوابم نمیبره...
...بابا خواب بود...
نمیدونم چم بود دوس داشتم یکیو محکم بغل کنم...
رفتم بیرون از اتاق...شیطونیم گل کرده بود..احساس میکردم..دارم شیطونیایه قبلمو به دست میارم...
وای وای یه اهنگو اروم گذاشتم...عاشقه این اهنگ بودم...شایدم روزی ده بار میزاشتمش...
عشق ینی دلت بگیره...
اما نخواد پیشت بشینه...
وقتی حتی تو تنهاییاشم...
نمیخواد که تورو ببینه...
ینی بفهمی دیره..داره از زندگیت میره...
ینی بعده یک سالـ...جای دستاش مچشو بگیره..
عشق ینی نگاهه تلخش..اسمت توی صدای سردش..
نی وقتی که من بیدارم..تو خوابه خواب..توی بغله گرمش
ینی دیگه هیچکس نباشه...بخواد ارومت کنه..
ینی حتی خوده خداهم...خواد نابودت کنه..
دوستت داشتمو نداشتی حسی..
به عشقت برس..یه روزی به هم میرسیم..
همه رفتنو دیگه..نمونده کسی
از پیشت رفتم..به قرارت برسی...
خیلی خوب روزا داره...بد میگذره...
تو حسو حاله اهنگ بودم..روی مبل نشسته بودم..همه حا تاریکه تاریک...یهو صدای در اومد...
وای خدااا این دیگه کیه...؟
در حدههه مرگ ترسیده بودم سره جام خشک شده بودم...
داشتم خودنو خیس میکردم...
الان باید چیکار میمردم خدا....
یهو چراغ روشن شد...
وای خداااا.....جیـــــغ مهدی بود...
داداشه گلم....پس چرا بابا نگفت که مهدی داره میاد ایران....
از زیر مبل یهو رفتم...بالا...
پشت سره مهدی بودم...قیافم خیلی باحال شده بود..از خوشحالی انگار داشتم میپوکیدم..ولی صدام در نمیومد
مهدی که برگشت..سد متر پرید بالا...با دادی که ..یکم بد بود...ولی بابا با این دادا بیدار نمیشد..
گفت...
-دراززززز...خجالت نمیکشی نه حرفی نه چیزی..پشته من مثه روح با این قیافت..وایمیسی
-مهدی.....جیـــــغ چرا به من نگفتی داری میای...
-اولا...خواهر خانوم...سلام..دوما فک کردم بابا گفته...
-سلامممممم.داداشیییی...نه نگفت...خوبیییییی؟؟؟؟زنداداش پیدا نکردی واسم....؟
خودمم میدونستم از زنداداش متنفرم..چون اگه با مهدی ازدواج میمرد جامو میگرفت..بعدم عمه میشدم....و به باد میرفتم
مهدی گفت
-اره خوبم...تو خوبی؟؟تو که از زنداداش بدت میومد...حالا بزار برسم بت میگم...چرا تاالان بیدار بودی؟...
-اره با دیدنه تو توپپپپ....همین الانم بدم میاد...چیــــی ینی پیدا کردی؟...خوابم نمیبرد...
-خب خداروشکر...بت میگم هول نزن...خب خوبه منم خوابم نمیاد...چنتا فیلم گرفتم میشینیم میبینیم...
-زودددد...اخ جون لای لای لالالای...مهدی جیــــغ
-چته تو زلزلهههه...
-از چن وقت پیش که دراز بودم...حالا شدم زلزله؟...مهدی قبول شدمممم....
-خخخ خب توهممم...وای واقعا...خب خواهره خودمی دیگه..
مهدی پیشونیمو بوسید و گفت..
-موفق باشی ابجیه گلم...
این چرا انقدر مهربون شده...
نمیدونم چرا گرمم بود...رفتم لباسمو عوض کنم...
یه نیم تنه و ستش رو پوشیدم...که روش شکلک داشت...
رفتم نشستم کناره مهدی روی مبل جلوی تلویزیون...داداشم خدایی خوشگل بودا...
نگاهی به من کرد و دوباره چشمش افتاد روی تلویزیون که داشت تنظیم میکرد...
با خشونت گفت...
-مهتاب..پاشو برو لباستو عوض کن ببینم...این چه لباسیه پوشیدی...
خیلی بهم بر خورد...
یه بغضی اومد تو گلوم.تا حالا مهدی اینجوری...
بی سرو صدا پاشدم رفتم لباسمو عوض کردم...
بعد اومدم رو مبل نشستم..بغض نمیزاشت حرفی بزنم...
ونتا قطره اشک از چشمام اومد...چقدر من نازنازو شده بودم؟...ایی ایی...
مهدی با شوق رو بهم کردو گفت
-عاشقانه یا پلیسی؟
منم با همون اشکام لبخند زدمو گفتم..
-فرقی نمیکنه...
مهدی چهرش غمگین شد گفت
-چیشده..؟چرا گریه میکنی...
-هیچی مهدی
-نکنه بخاطر حرفم ناراحت شدی
-نه اصلا..
- ۲۳.۳k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط