♡اولین دیدار♡
♡آشنایی♡
امروز اولین روز زندگی دخترک در توکیو بود،ی روز پاییزی سرد و ابری، ولی برای دخترکی که از پنجره ماشین به بیرون چشم دوخته بود بسیار دلگیر بود.
توکیو شهر زیبایی بود ولی گویا دخترک کوچک زیاد از نقل مکان به شهری جدید آنقدر هم راضی نبود یا شاید هم فقط میترسید...!
به محض متوقف شدن ماشین جلوی خونهای که در کوچک و قهوه ای داشت از ماشین پیاده شد و دست در دست مادرش وارد خانه یا بهتر بگویم پا به زندگی جدیدش گذاشت.
عصر همان روز دخترک تصمیم داشت که به فروشگاه سر کوچه که هنگام آمدن به خانه جدید دیده بود برود، و پس از کلی خواهش بالاخره مادرش به دخترک اجازه داد.
دخترک سریع کتش صورتی اش و کفش های کوچکش را پوشید و پا به بیرون گذاشت.
همانطور که دخترک به سمت فروشگاه میرفت، باید از خیابان رد میشد،اما بخاطر لحظه ای سهلانگاری نزدیک به برخورد با ماشینی بود، همان لحظه که دخترک فکرکرد همه چیز تمام شده، کسی او را هل داد و با هم به گوشه پیادهرو پرت شدند.
هنگامی که دخترک چشمانش رو باز کرد با پسرکی روبه رو شد که موهای زرد و چشمانی مشکی داشت که دستش را سمت دخترک دراز کرد بود و گفت؛
پسرک: حالت خوبه؟
دخترک به آرامی دست پسر را گرفت و بلند شد، سپس گفت:
دخترک:بله...
پسرک:تو باید بیشتر مراقب باشی خیلی کوچولویی
دخترک با اخمی بامزه گفت؛
دخترک:من کوچولو نیستم،۷ سالمه
پسرک خندید و گفت؛
پسرک؛جدی؟...راستی من مایکی هستم و خب باید بگم که ۹ سالمه، اسم تو چی؟
دخترک:منم ا/ت هستم...
پسرک:تو باید دوست من بشی؟
دخترک: باشه....مایکی....
و پس آن روز سرد پاييزي، دوستی دو کودک آغاز شد، که معلوم نبود به کجا کشیده خواهد شد، ولی فعلا این دوستی توی بازی ها،قهر ها و شیطنت های کودکانه خلاصه میشد.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه، و اگه خواستید ممنون میشم که لایک هم بکنید.
و اگه درخواستی داشتید بگید تا بنویسم.
#سناریو#وانشات#توکیوریونجرز #مایکی #ا/ت #انتقامجویانتوکیو #انیمه
امروز اولین روز زندگی دخترک در توکیو بود،ی روز پاییزی سرد و ابری، ولی برای دخترکی که از پنجره ماشین به بیرون چشم دوخته بود بسیار دلگیر بود.
توکیو شهر زیبایی بود ولی گویا دخترک کوچک زیاد از نقل مکان به شهری جدید آنقدر هم راضی نبود یا شاید هم فقط میترسید...!
به محض متوقف شدن ماشین جلوی خونهای که در کوچک و قهوه ای داشت از ماشین پیاده شد و دست در دست مادرش وارد خانه یا بهتر بگویم پا به زندگی جدیدش گذاشت.
عصر همان روز دخترک تصمیم داشت که به فروشگاه سر کوچه که هنگام آمدن به خانه جدید دیده بود برود، و پس از کلی خواهش بالاخره مادرش به دخترک اجازه داد.
دخترک سریع کتش صورتی اش و کفش های کوچکش را پوشید و پا به بیرون گذاشت.
همانطور که دخترک به سمت فروشگاه میرفت، باید از خیابان رد میشد،اما بخاطر لحظه ای سهلانگاری نزدیک به برخورد با ماشینی بود، همان لحظه که دخترک فکرکرد همه چیز تمام شده، کسی او را هل داد و با هم به گوشه پیادهرو پرت شدند.
هنگامی که دخترک چشمانش رو باز کرد با پسرکی روبه رو شد که موهای زرد و چشمانی مشکی داشت که دستش را سمت دخترک دراز کرد بود و گفت؛
پسرک: حالت خوبه؟
دخترک به آرامی دست پسر را گرفت و بلند شد، سپس گفت:
دخترک:بله...
پسرک:تو باید بیشتر مراقب باشی خیلی کوچولویی
دخترک با اخمی بامزه گفت؛
دخترک:من کوچولو نیستم،۷ سالمه
پسرک خندید و گفت؛
پسرک؛جدی؟...راستی من مایکی هستم و خب باید بگم که ۹ سالمه، اسم تو چی؟
دخترک:منم ا/ت هستم...
پسرک:تو باید دوست من بشی؟
دخترک: باشه....مایکی....
و پس آن روز سرد پاييزي، دوستی دو کودک آغاز شد، که معلوم نبود به کجا کشیده خواهد شد، ولی فعلا این دوستی توی بازی ها،قهر ها و شیطنت های کودکانه خلاصه میشد.....
امیدوارم خوشتون اومده باشه، و اگه خواستید ممنون میشم که لایک هم بکنید.
و اگه درخواستی داشتید بگید تا بنویسم.
#سناریو#وانشات#توکیوریونجرز #مایکی #ا/ت #انتقامجویانتوکیو #انیمه
- ۲۲.۰k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط