چند پارتی تهیونگ (درخواستی)
پارت ۳ (last)
چند ساعت بعد، مهمونی تقریباً تموم شده بود.
پدر و مادر تهیونگ آمادهی رفتن شده بودن و مادر ا.ت هم مشغول خداحافظی بود.
مادر تهیونگ ا.ت رو در آغوش گرفت.
— از امروز دیگه بیشتر از قبل منتظرت میمونیم.
ا.ت با خجالت لبخند زد.
— منم خوشحالم که شما رو دارم.
تهیونگ از پشت سر گفت:
— مامان، من هنوز اینجامها!
مادرش خندید.
— تو دیگه خیالم ازت راحته. ا.ت مراقبت هست.
تهیونگ با لبخند گفت:
— من از اولشم همینو میخواستم.
بعد همه خداحافظی کردن و خانوادهی تهیونگ از خونه خارج شدن.
ا.ت برگشت داخل.
تهیونگ هنوز کنار در ایستاده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
ا.ت لبخند زد.
— خب آقای کیم...
— بله؟
— خواستگاریتون با موفقیت انجام شد.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
— خدا رو شکر.
ا.ت خندید.
— اینقدر استرس داشتی؟
— من امروز بیشتر از هر جلسهی کاریای استرس داشتم.
— ولی خیلی خوب بودی.
تهیونگ نزدیکتر شد.
— چون تو اونجا بودی.
ا.ت سرش رو پایین انداخت.
— باز شروع کردی...
— چی کار کنم؟ واقعاً همینطوره.
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت.
— میدونی وقتی وارد خونه شدم و دیدمت، تمام چیزهایی که تمرین کرده بودم یادم رفت.
— فهمیدم. مخصوصاً شغلت رو.
تهیونگ خندید.
— هنوزم بابت اون خجالت میکشم.
— اتفاقاً خیلی بامزه بود.
— من میخواستم خیلی باوقار به نظر برسم.
— نشد.
— ممنون که اینقدر حمایتم میکنی.
ا.ت خندید.
بعد کمی جدیتر گفت:
— ولی حرفهات رو جدی دوست داشتم.
تهیونگ لبخندش آروم شد.
— کدوم حرف؟
— اینکه گفتی نمیخوای من فقط وارد زندگی تو بشم؛ میخوای زندگیمون رو با هم بسازیم.
تهیونگ دستش رو فشرد.
— چون واقعاً همینو میخوام.
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ از جیب کتش جعبهی کوچیکی بیرون آورد.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— این چیه؟
— یه چیزی که از قبل آماده کرده بودم.
جعبه رو باز کرد.
داخلش یک حلقهی ظریف بود.
تهیونگ گفت:
— امروز قرار نبود اینو بهت بدم، مگر اینکه جواب مثبت بشنوم.
ا.ت لبخند زد.
— و حالا؟
— حالا دیگه نمیخوام دوباره قایمش کنم.
آروم حلقه رو روی انگشت ا.ت گذاشت.
— میخوام هر بار نگاهش میکنی، یادت بیاد که امروز برای اولین بار جلوی خانوادههات ایستادم و گفتم میخوام آیندهم رو با تو بسازم.
چشمهای ا.ت کمی پر از اشک شد.
— تهیونگ...
تهیونگ با نگرانی پرسید:
— گریهات نگیره؟
ا.ت با خنده اشکش رو پاک کرد.
— نه، تقصیر خودته.
— پس من موفق شدم.
— تو خیلی خوشحالی، نه؟
— خیلی.
تهیونگ دستش رو دور ا.ت گذاشت.
— امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.
ا.ت سرش رو روی شونهی تهیونگ گذاشت.
— برای منم.
تهیونگ کمی خم شد و یک بوسهی کوتاه و عاشقانه روی لبهای ا.ت گذاشت.
بعد پیشونیاش رو به پیشونی ا.ت تکیه داد.
— خانم آیندهی من...
ا.ت خندید.
— این دیگه چه لقبیه؟
— هنوز دارم تمرین میکنم.
— امیدوارم مثل جواب شغلت نباشه.
تهیونگ زد زیر خنده.
— قول میدم دفعهی بعد اگه پرسیدن شغلت چیه، میگم صاحب شرکتم!
— آفرین.
— و اگه پرسیدن مهمترین داراییات چیه...
ا.ت ابرو بالا انداخت.
— چی میگی؟
تهیونگ لبخند زد.
— میگم تو.
ا.ت خندید و دوباره خودش رو در آغوشش انداخت.
این بار دیگر خبری از استرس، سؤالهای سخت یا جوابهای اشتباه نبود.
تهیونگ اومده بود خواستگاری... و با جواب «بله» برگشته بود.
پایان
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
چند ساعت بعد، مهمونی تقریباً تموم شده بود.
پدر و مادر تهیونگ آمادهی رفتن شده بودن و مادر ا.ت هم مشغول خداحافظی بود.
مادر تهیونگ ا.ت رو در آغوش گرفت.
— از امروز دیگه بیشتر از قبل منتظرت میمونیم.
ا.ت با خجالت لبخند زد.
— منم خوشحالم که شما رو دارم.
تهیونگ از پشت سر گفت:
— مامان، من هنوز اینجامها!
مادرش خندید.
— تو دیگه خیالم ازت راحته. ا.ت مراقبت هست.
تهیونگ با لبخند گفت:
— من از اولشم همینو میخواستم.
بعد همه خداحافظی کردن و خانوادهی تهیونگ از خونه خارج شدن.
ا.ت برگشت داخل.
تهیونگ هنوز کنار در ایستاده بود.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
ا.ت لبخند زد.
— خب آقای کیم...
— بله؟
— خواستگاریتون با موفقیت انجام شد.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
— خدا رو شکر.
ا.ت خندید.
— اینقدر استرس داشتی؟
— من امروز بیشتر از هر جلسهی کاریای استرس داشتم.
— ولی خیلی خوب بودی.
تهیونگ نزدیکتر شد.
— چون تو اونجا بودی.
ا.ت سرش رو پایین انداخت.
— باز شروع کردی...
— چی کار کنم؟ واقعاً همینطوره.
تهیونگ دست ا.ت رو گرفت.
— میدونی وقتی وارد خونه شدم و دیدمت، تمام چیزهایی که تمرین کرده بودم یادم رفت.
— فهمیدم. مخصوصاً شغلت رو.
تهیونگ خندید.
— هنوزم بابت اون خجالت میکشم.
— اتفاقاً خیلی بامزه بود.
— من میخواستم خیلی باوقار به نظر برسم.
— نشد.
— ممنون که اینقدر حمایتم میکنی.
ا.ت خندید.
بعد کمی جدیتر گفت:
— ولی حرفهات رو جدی دوست داشتم.
تهیونگ لبخندش آروم شد.
— کدوم حرف؟
— اینکه گفتی نمیخوای من فقط وارد زندگی تو بشم؛ میخوای زندگیمون رو با هم بسازیم.
تهیونگ دستش رو فشرد.
— چون واقعاً همینو میخوام.
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ از جیب کتش جعبهی کوچیکی بیرون آورد.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— این چیه؟
— یه چیزی که از قبل آماده کرده بودم.
جعبه رو باز کرد.
داخلش یک حلقهی ظریف بود.
تهیونگ گفت:
— امروز قرار نبود اینو بهت بدم، مگر اینکه جواب مثبت بشنوم.
ا.ت لبخند زد.
— و حالا؟
— حالا دیگه نمیخوام دوباره قایمش کنم.
آروم حلقه رو روی انگشت ا.ت گذاشت.
— میخوام هر بار نگاهش میکنی، یادت بیاد که امروز برای اولین بار جلوی خانوادههات ایستادم و گفتم میخوام آیندهم رو با تو بسازم.
چشمهای ا.ت کمی پر از اشک شد.
— تهیونگ...
تهیونگ با نگرانی پرسید:
— گریهات نگیره؟
ا.ت با خنده اشکش رو پاک کرد.
— نه، تقصیر خودته.
— پس من موفق شدم.
— تو خیلی خوشحالی، نه؟
— خیلی.
تهیونگ دستش رو دور ا.ت گذاشت.
— امروز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود.
ا.ت سرش رو روی شونهی تهیونگ گذاشت.
— برای منم.
تهیونگ کمی خم شد و یک بوسهی کوتاه و عاشقانه روی لبهای ا.ت گذاشت.
بعد پیشونیاش رو به پیشونی ا.ت تکیه داد.
— خانم آیندهی من...
ا.ت خندید.
— این دیگه چه لقبیه؟
— هنوز دارم تمرین میکنم.
— امیدوارم مثل جواب شغلت نباشه.
تهیونگ زد زیر خنده.
— قول میدم دفعهی بعد اگه پرسیدن شغلت چیه، میگم صاحب شرکتم!
— آفرین.
— و اگه پرسیدن مهمترین داراییات چیه...
ا.ت ابرو بالا انداخت.
— چی میگی؟
تهیونگ لبخند زد.
— میگم تو.
ا.ت خندید و دوباره خودش رو در آغوشش انداخت.
این بار دیگر خبری از استرس، سؤالهای سخت یا جوابهای اشتباه نبود.
تهیونگ اومده بود خواستگاری... و با جواب «بله» برگشته بود.
پایان
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۵۹.۶k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط