007-پنهان در مه - پارت ۸۵
....
007-پنهان در مه - پارت ۸۵
....
آنیا میخکوب شده بود. پیش از آنکه کلمهای از گلویش خارج شود، دامیان با حرکتی سریع و غافلگیرکننده، هر دو دستش را به دو طرفِ سرِ آنیا روی دیوار کوبید. آنیا در میانِ بازوانِ او و دیوار، محصور شده بود. چشمانِ دامیان در چشمانِ او گره خورد و در آن لحظهی پر از تنش، گویی زمان ایستاد.
اما این سکوتِ پر از هیجان، دوامی نداشت. صدای باز شدنِ در، مانندِ برخوردِ پتکی بر سرِ آنها بود. دانا با بستهای از خوراکیها، با چهرهای که از شدتِ شوک خشک شده بود، در چهارچوبِ در ایستاده بود.
دانا با لکنت و در حالی که از این صحنهی غیرمنتظره مبهوت شده بود، گفت: «ا... اوه! انگار من بدموقع اومدم!» و بلافاصله با عجله پشت کرد و شروع به عقبنشینی نمود.
آنیا که از این سوءتفاهم وحشت کرده بود، با فریادی از تهِ دل گفت: «نه دانا! صبر کن! کجا میری؟!»
اما دانا دیگر نشنیده بود و با سرعت از آنجا دور شد. آنیا که حالا از دستِ دامیان — که با نگاهی خیره و پرسشگر به او زل زده بود — کلافه شده بود، توانست راهی برای فرار پیدا کند. او از کنارِ دامیان گذشت و با سرعت به سمتِ پایین دوید تا دانا را پیدا کند. دامیان که از این اتفاقِ ناگهانی مبهوت شده بود، آهی کشید و زیر لب گفت: «حتی اگه مستقیم هم بپرسم، باز هم از دستم فرار میکنی...؟»
....
چند روز از آن ماجرا می گذشت. آنیا گمان میکرد که از آن قضیه به خوبی فرار کرده است، اما هرگز فکر نمی کرد دوباره در کتابخانه با دامیان روبه رو شود، آنیا سعی می کرد بدون توجه به دامیان کتاب هایی که برای تکلیفش نیاز داشت را پیدا کند و به سرعت از آنجا فرار کند. دامیان نیز، در حالی که عینکِ مطالعهای بر چشم داشت، با عصبانیتی پنهان به او خیره شد.
آنیا نگاهش را دزدید و سعی کرد با جستجوی کتابی که می خواست، از نگاهِ او بگریزد.
و کم کم آنقدر در افکارِ خود غرق شد که متوجه نزدیک شدنِ دامیان نشد.
او با صدایِ بمِ دامیان، از جا پرید:« دنبال چی می گردی؟»
آنیا به دنبال راهِ فراری میگشت، اما مدرسه تقریباً خالی شده بود و کسی در آن حوالی نبود. دامیان نزدیکتر شد و پرسید: «چرا مدام میخوای فرار کنی؟»
آنیا که میانِ دامیان و قفسههای کتاب محصور شده بود، ناگهان لرزشی در بدنش احساس کرد. در آن لحظهی پرتنش، ناخودآگاه، فکرِ شخصی را در نزدیکیِ خود خواند؛ اما آن صدا متعلق به دامیان نبود بلکه صدایی بود که با خشمی فروخورده در ذهنِ آنیا طنینانداز شد:«امروز بلاخره اون پسرِ رو میکشم! دامیان دزموندِ لعنتی... امروز حتماً میکشمت!»
.....
یور در حالی که با آرامش مشغولِ آمادهسازیِ قهوه بود، پودرِ سیاه و معطر را با دقت درونِ دستگاه میریخت. هر حرکتش با ظرافتِ خاصی همراه بود، گویی داشت از این لحظهی آرام، لذت میبرد. پس از آنکه قهوه آماده شد، او ظرف را به سمتِ لوید برد.
اما درست در همان لحظه، ناگهان حسِ سنگینی و ناخوشایندی در سینهی یور رخنه کرد؛ گویی سایهای از یک نگرانیِ مبهم، آرامشِ لحظهایاش را شکافت. از شدتِ این اضطرابِ ناگهانی، دستهای یور لرزید و سینی در میانِ دستانش شل شد.
لوید که متوجهِ تغییرِ ناگهانیِ حالتِ او شده بود، با سرعت دستانش را جلو آورد و سینی را از او گرفت. او با نگرانی و با صدایی که آمیخته به دلواپسی بود، پرسید: «حالت خوبه، یور-سان؟!»
یور، در حالی که سعی میکرد لرزشِ بدنش را پنهان کند و خود را جمعوجور نماید، سینی را روی میز گذاشت. او با بیرمقی روی صندلی نشست، نفسِ عمیقی را در سینهاش حبس کرد و با صدایی که ردی از بیقراری داشت، گفت: «فقط... فقط یهو یک احساسِ بدی پیدا کردم...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۸۵
....
آنیا میخکوب شده بود. پیش از آنکه کلمهای از گلویش خارج شود، دامیان با حرکتی سریع و غافلگیرکننده، هر دو دستش را به دو طرفِ سرِ آنیا روی دیوار کوبید. آنیا در میانِ بازوانِ او و دیوار، محصور شده بود. چشمانِ دامیان در چشمانِ او گره خورد و در آن لحظهی پر از تنش، گویی زمان ایستاد.
اما این سکوتِ پر از هیجان، دوامی نداشت. صدای باز شدنِ در، مانندِ برخوردِ پتکی بر سرِ آنها بود. دانا با بستهای از خوراکیها، با چهرهای که از شدتِ شوک خشک شده بود، در چهارچوبِ در ایستاده بود.
دانا با لکنت و در حالی که از این صحنهی غیرمنتظره مبهوت شده بود، گفت: «ا... اوه! انگار من بدموقع اومدم!» و بلافاصله با عجله پشت کرد و شروع به عقبنشینی نمود.
آنیا که از این سوءتفاهم وحشت کرده بود، با فریادی از تهِ دل گفت: «نه دانا! صبر کن! کجا میری؟!»
اما دانا دیگر نشنیده بود و با سرعت از آنجا دور شد. آنیا که حالا از دستِ دامیان — که با نگاهی خیره و پرسشگر به او زل زده بود — کلافه شده بود، توانست راهی برای فرار پیدا کند. او از کنارِ دامیان گذشت و با سرعت به سمتِ پایین دوید تا دانا را پیدا کند. دامیان که از این اتفاقِ ناگهانی مبهوت شده بود، آهی کشید و زیر لب گفت: «حتی اگه مستقیم هم بپرسم، باز هم از دستم فرار میکنی...؟»
....
چند روز از آن ماجرا می گذشت. آنیا گمان میکرد که از آن قضیه به خوبی فرار کرده است، اما هرگز فکر نمی کرد دوباره در کتابخانه با دامیان روبه رو شود، آنیا سعی می کرد بدون توجه به دامیان کتاب هایی که برای تکلیفش نیاز داشت را پیدا کند و به سرعت از آنجا فرار کند. دامیان نیز، در حالی که عینکِ مطالعهای بر چشم داشت، با عصبانیتی پنهان به او خیره شد.
آنیا نگاهش را دزدید و سعی کرد با جستجوی کتابی که می خواست، از نگاهِ او بگریزد.
و کم کم آنقدر در افکارِ خود غرق شد که متوجه نزدیک شدنِ دامیان نشد.
او با صدایِ بمِ دامیان، از جا پرید:« دنبال چی می گردی؟»
آنیا به دنبال راهِ فراری میگشت، اما مدرسه تقریباً خالی شده بود و کسی در آن حوالی نبود. دامیان نزدیکتر شد و پرسید: «چرا مدام میخوای فرار کنی؟»
آنیا که میانِ دامیان و قفسههای کتاب محصور شده بود، ناگهان لرزشی در بدنش احساس کرد. در آن لحظهی پرتنش، ناخودآگاه، فکرِ شخصی را در نزدیکیِ خود خواند؛ اما آن صدا متعلق به دامیان نبود بلکه صدایی بود که با خشمی فروخورده در ذهنِ آنیا طنینانداز شد:«امروز بلاخره اون پسرِ رو میکشم! دامیان دزموندِ لعنتی... امروز حتماً میکشمت!»
.....
یور در حالی که با آرامش مشغولِ آمادهسازیِ قهوه بود، پودرِ سیاه و معطر را با دقت درونِ دستگاه میریخت. هر حرکتش با ظرافتِ خاصی همراه بود، گویی داشت از این لحظهی آرام، لذت میبرد. پس از آنکه قهوه آماده شد، او ظرف را به سمتِ لوید برد.
اما درست در همان لحظه، ناگهان حسِ سنگینی و ناخوشایندی در سینهی یور رخنه کرد؛ گویی سایهای از یک نگرانیِ مبهم، آرامشِ لحظهایاش را شکافت. از شدتِ این اضطرابِ ناگهانی، دستهای یور لرزید و سینی در میانِ دستانش شل شد.
لوید که متوجهِ تغییرِ ناگهانیِ حالتِ او شده بود، با سرعت دستانش را جلو آورد و سینی را از او گرفت. او با نگرانی و با صدایی که آمیخته به دلواپسی بود، پرسید: «حالت خوبه، یور-سان؟!»
یور، در حالی که سعی میکرد لرزشِ بدنش را پنهان کند و خود را جمعوجور نماید، سینی را روی میز گذاشت. او با بیرمقی روی صندلی نشست، نفسِ عمیقی را در سینهاش حبس کرد و با صدایی که ردی از بیقراری داشت، گفت: «فقط... فقط یهو یک احساسِ بدی پیدا کردم...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۷.۹k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط