پازت ۱۴
پازت ۱۴
بعد از مدرسه دامیال منتظره انیا هست
و انیا میرسه
دامیان : اگه کارت مهم چرا دیر می کنی
انیا : بعدا مسخره کن ببین این چیزی که می خوام بگم ممکنه که نتونه درک کنی
دامیان :《 هیچ وقت انقدر جدی نبوده 》
انیا : نمی دونم چه طوری بگم
دامیان: چی رو
انیا : دیگه میگم ممکنه که شکه بشی
ادامه داد
برات عجیب نیست می تونی نامرئی بشی
دامیان :چ.....ی.......چیی....تو می دونی
انیا : بیا بشین داستان زندگی ام رو برات از اول تعریف کنم
انیا : بابام یهدانش مند بود
دامیان : مگه روان پزشک نبود
انیا : خرفم رو قطع نکن می فهمی و مادر با هاش ازدواج کرد و وقتی که من به دنیا امدم نمی دکنم چرا ولی بابام تصمیم گرفت که ما رو بهازمایش گاه ببره بابام وقتی ۱ سالهبودنم من و مادرمرو توی ازماش گاه زندانی کرده و روی ما ازمایش کرد تا ۴ سالگی من توی ازمایش گاه بودم و مامانم به خاطر ازمایش های سنگین از دنیا رفت توی ۴ سالگی از ازمایش گاه فرار کردم رفتم یتیم خونه تا ۵ سالگی من توی یتیم خونه بودم تا بابام لوید منو به سرپرستی گرفت بابام یه جاسوس بود که به خاطر جنگ نشدن امده بود (بچه ها خیلی طولی میشه اگه بخوام کل داستان اش رو بگم انیا همه چیز رو تعریف کرد)
دامیان :🤯 پس به خاطر همینکلاس اول می خواستی باهم دوست بشی
انیا : ارهولی اینو میگی بعد نمیگی که پدرت داشت جنگ راه می نداخت یا اینکه من وتو چه طوری توی یه ازمایشگاه بودم و منم قدرت دارم و می تونم ذهن رو بخوانم و کنترل کنم
دامیان: راست میگی
(انیا ۱ ساعت داشت توضیح میداد و یور و لوید معموریت هستند به خاطر همین نگران شدن )
بعد از مدرسه دامیال منتظره انیا هست
و انیا میرسه
دامیان : اگه کارت مهم چرا دیر می کنی
انیا : بعدا مسخره کن ببین این چیزی که می خوام بگم ممکنه که نتونه درک کنی
دامیان :《 هیچ وقت انقدر جدی نبوده 》
انیا : نمی دونم چه طوری بگم
دامیان: چی رو
انیا : دیگه میگم ممکنه که شکه بشی
ادامه داد
برات عجیب نیست می تونی نامرئی بشی
دامیان :چ.....ی.......چیی....تو می دونی
انیا : بیا بشین داستان زندگی ام رو برات از اول تعریف کنم
انیا : بابام یهدانش مند بود
دامیان : مگه روان پزشک نبود
انیا : خرفم رو قطع نکن می فهمی و مادر با هاش ازدواج کرد و وقتی که من به دنیا امدم نمی دکنم چرا ولی بابام تصمیم گرفت که ما رو بهازمایش گاه ببره بابام وقتی ۱ سالهبودنم من و مادرمرو توی ازماش گاه زندانی کرده و روی ما ازمایش کرد تا ۴ سالگی من توی ازمایش گاه بودم و مامانم به خاطر ازمایش های سنگین از دنیا رفت توی ۴ سالگی از ازمایش گاه فرار کردم رفتم یتیم خونه تا ۵ سالگی من توی یتیم خونه بودم تا بابام لوید منو به سرپرستی گرفت بابام یه جاسوس بود که به خاطر جنگ نشدن امده بود (بچه ها خیلی طولی میشه اگه بخوام کل داستان اش رو بگم انیا همه چیز رو تعریف کرد)
دامیان :🤯 پس به خاطر همینکلاس اول می خواستی باهم دوست بشی
انیا : ارهولی اینو میگی بعد نمیگی که پدرت داشت جنگ راه می نداخت یا اینکه من وتو چه طوری توی یه ازمایشگاه بودم و منم قدرت دارم و می تونم ذهن رو بخوانم و کنترل کنم
دامیان: راست میگی
(انیا ۱ ساعت داشت توضیح میداد و یور و لوید معموریت هستند به خاطر همین نگران شدن )
- ۲۳۷
- ۲۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط