در خواستی

#شوخی بد

امروز به کوک گفتم که باهم بریم استخر تا حالمون اوکی بشه اونم قبول کرد رفتم مائو هام رو ورداشتم و با کوک به سمت استخر رفتیم

وقتی رسیدیم هیچکس نبود

ات :وااا چرا کس یاینجا نیس

کوک :انتظار داری بقیه بدن زنم رو ببینن

ات :از ت همچین کاری یا شاید بیشتر بر می اومد

کوک :به حرحال بیا ت آب

ات :باشه
زیر لباسم مائو هام رو مشویده بودم
بعد که لباسام رو در آوردم میترسیدم برم ت آب آخه اینجا هم عمقش زیادیه کوک که دید نمیام اومد بیرون

کوک : چرا نمیای پس
ات : خب ....تشنمه
کوک :هه ترسیدی (پوزخند)
ات ؛ از چی باید برم آبه دیگه
کوک :خب ت از همون می‌ترسی
ات :که چی اصلا میخوای نشونت بدم
کوک :اگه میتونی برو شنا کن
ات :باشه

وایی خدا چرا قبول کردم ولی باید نشون بدم نمی‌ترسم پریدم ت آب نمیتونستم خوب پاهام رو حرکت بدم احساس می‌کردم که شلم من که شنا بلد نبودم کوک اینو میدونه ...وقتی یکم‌چشمم به اون طرف خورد دیدم نیس کجا رفته ...دیگه داشتم‌بیهوش میشدم آنقدر دستو پا زدم ...

ویو کوک

بعد اینکه آخ رفت منم گفتم رم نوشیدنی بیارم وقتی آوردم ات هنوز ت آب بود که یهو یادم اومد ات شنا بلد نیس لیوان ها از دستم افتاد به سمت ات رفتم زود از آب بیرونش آوردم چرا نباش نمیزد نه نه ..
زود به سمت بیمارستان رفتم من فقط یه شلوار تن بود روی ات کت انداخته بودم
کوک :پرستاررررر
پرستار : چی شدع
کوک :زنم ..زنم
پرستار : برانکارد بیارید

ویو راوی

اومدن و ات رو به بخش ای سیو بردن
کوک از شدت نگرانی افتاد زمین اشکاش همینجور می‌ریخت با یه شوخی کوچیک اشتباه بزرگی رو آنجام داد ۴ ساعت از بردن ات به اتاق عمل میشد کوک همونجور روی زمین نشسته بود تهیونگ براش پیرهن آورده بود و سعی ت دلداری دادن به کوک
کوک : اشتباه من بود
ته ؛نه اینجوری نگو ات چیزیش نمیشه حداقل بخاطر ت
کوک :نه (گریه)

تو همون حین دکتر از اتاق عمل اومد بیرون برو به سمتش رفت
کوک :زنم چطورع(نگران)

دکتر با در آوردن کلاهش گفت :خوشبختانه به خیر گذشت دچار خفگی درجه دو شده بودن ولی مقاومت کردن
میتونید ببینیوشن

ویو ات

همین که چشمام رو باز کردم دیدم کوک با نگرانی اومد از برقی که روی صورت و چشماش بود میتونستم بگم گریه کردع
کوک :همش تقصیر‌منب ود همش
ات : نه .من نباید پافشار یمیکردم اشتباه از منب ود

کوک ؛از سر ات میبوسه دیگع نمیزارم اونجوری تنها بمونی

ات :باشه (لبخند)

اونا باهم تا آخر خوش زندگی کردن


بد شد ببخشید ...
دیدگاه ها (۴۸)

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

#میکاپ_آرتیست_من

عشق یهویی p5

شب تولدم فصل 3پارت 19اسماتاز لباس کوک گرفتمو کشیدمش تو اتاق ...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

Part²⁸که ناگهان گوشه‌ی استخر ات رو دید.دختر زانوهایش را بغل ...

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۴با کوک رفتیم یه پاساژ یه هودی ckبرداشت و حساب کردم و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط