مافیای من

#مافیای_من
پارت 42

ویوو ا/ت:
جیمین لبخندِ کوتاهی زد و دستش رو فشرد. همون‌طور که داشتیم به سمتِ میزِ اصلی می‌رفتیم تا با جونگکوک و میرا جمع بشیم، چند نفر از رئیس‌های قدیمیِ مافیا اومدن جلو تا تبریک بگن. یکی از اون رئیس‌های پیر و سن‌وسال‌دار، با اون قیافه‌ی مکار و نگاهی که بویِ طمع می‌داد، لیوانش رو بالا آورد و با کنایه گفت:

—تبریک می‌گم جیمین‌خان… دخترِ جوون و تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ایه، امیدوارم بتونه زیرِ سایه‌ی قدرتِ شما دووم بیاره و مثلِ قبلی‌ها زود از میدون به در نشه!
جیمین خواست دهن باز کنه و با خونسردی جوابش رو بده، من خودم پیش‌قدم شدم. لبخندی زدم که از صد تا فحش بدتر بود، قدمی به جلو برداشتم و مستقیم توی چشم‌های اون پیرمرد خیره شدم:

ا/ت: ممنون از نگرانیه عمیقتون جناب… اما خیالتون راحت باشه؛ من از اون جنس نیستم که زیرِ سایه‌ی کسی بمونم؛ ترجیح میدم خودم اون سایه رو بسازم. طوری که بقیه زیرش نفس بکشن… مخصوصاً کسایی که نگرانِ دووم آوردنِ منن!

رئیسِ پیر انگار از این جوابِ دندون‌شکن و صریح ماتش برده بود، ابروهاش پرید بالا و نتونست چیزی بگه. جونگکوک که این صحنه رو دید، زیرلب به میرا یه چیزی گفت و جیمین هم با نگاهی پُر از تحسین و یه پوزخندِ عمیق، بهم خیره شد.
چند دقیقه‌ای گذشت و ما چهار نفر دورِ یک میز، مشغولِ حرف زدن بودیم که…
یهو، صدایِ ریتمیکِ آهنگِ سالن قطع شد! تمامِ چراغ‌ها به سمتِ یک نقطه‌ی خاص خاموش شدن و همه‌ی نگاه‌ها چرخید سمتِ ورودیِ سالن…

یک دختر وارد شد بنظرم خیلی اشنا میومد داشتم فکر میکردم این کقه که یهو صدای جیمین رو شنیدم

جیمین: لینیا؟؟؟ اون اینجا چیکار میکنه
ا/ت: لینیا کیه؟
جونگکوک: یعنی یادت نیست؟؟
میرا: این همون دختره ای نیست که توی بار باهاش بودین رئیس؟
جیمین: اون اینجا چه قلطی میکنه!
ا/ت: اها پس اونه دختر خوشگلیه... اما چرا اومده اینجا؟؟
جیمین: اومده شر کنه!

آخ که این کلمه مثِ گرزی خورد به سرم! یه لحظه تمامِ وجودم سرد شد. با خودم فکر کردم: «جیمین گفته اومده شر کنه… یعنی چه شرِ لعنتی‌ای این وسط؟» دستم رو مشت کردم و با نگاهی هشدارآمیز به جیمین خیره شدم. خواستم چیزی بگم که...

لینیا دقیقاً جلوی ما چهار نفر ایستاد. یه قدم فاصله داشتیم و می‌تونستم رایحه‌ی تلخِ عطرِ اون رو حس کنم. به همه‌ی ما یه نگاه سریع دوخت، بعد مستقیم نگاهش رو قفلِ چشم‌های جیمین کرد. با یه لبخندِ دندون‌نما و صدایی که تلاش می‌کرد مظلوم به نظر بیاد، گفت:

لینیا: جیمین! تبریک می‌گم عزیزم… شنیدم نامزد کردی. واقعاً خوشحال شدم برات.

جیمین با یه نگاهِ سرد و بی‌احساس، فقط ابروش رو بالا برد و حرفی نزد. این رفتارش انگار بیشتر از هر فحشی، لینیا رو زد. لینیا کمی جا خورد، اما سریع نفسی گرفت و ادامه داد:

لینیا: آخه… بین ما هم که این‌قدر چیزها بود، دوست داشتم خودت خبر می‌دادی! من که یادم نرفته، اون شب توی بار این دختر اومد و کل زندگیمون رو خراب کرد
جیمین: دهنتو ببند
لینیا: الان من باید بجای اون توی این لباس میبودم نه اون

جیمین انقدر عصبی شده بود که رگ هاش زده بود بیرون اما اینبار جونگکوک بجای جیمین جواب دختره رو داد

جونگکوک: لینیا همین الان از اینجا برو بیرون... تو اگه بجای حرف یک دختر قریبه حرف دوست پسرتو باور میکردی الان عروسش بودی نه رقیب عروسش
لینیا: جونگکوک تو اگه بجای من بودی باور نمیکردی؟؟
جونگکوک: نه

دیدم وضع خیلی خرابه و خواستم که خودپ وارد عمل بشم دست جیمین رو گرفتم و یک قدم رفتم جلو

ا/ت: دختر جون الان اگه ت خودتو جر بدی هم دیگه نمیتونی جای منو بگیری
لینیا: اما تو گفتی که جیمین بهت خیانت کرده پس لابد کم بودی براش
ا/ت:(میخنده) عزیزم تو خودتم میدونی اون یک بازی بود اما بازم حرف یک غریبه رو باور کردی

دختره هیچ حرفی برای گفتن نداشت پس خودم ادامه دادم یک قدم دیگه رفتم جلوتر

ا/ت: من تونستم جای تورو بگیرم اما ت هقچ وقت نمیتونی جای منو بگیری...

دستم رو بردم سمت جیمین یقه ی کتش رو مرتب کردم و ادامه دادم

ا/ت: عزیزم… این مدل آدم‌ها عادت دارن جایگاهِ اصلیشون رو با صندلیِ مهمون اشتباه بگیرن… کسی که وسطِ بازی باخت و بیرون انداخته شد، حق نداره به کسی که میز رو به آتش کشیده بگه کم آورده! خروج از اون سمتِ سالنه عزیزم…
جیمین نیشخندی گوشه ی لبش نشست، دختره دیگه از کوره در رفته بود یهو شروع کرد به داد زدن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه پارت توی استوری هااااا
دیدگاه ها (۰)

مافیای من

(دلداده) ✩ویو ا/توقتی برگشتیم پیش پسرا، دیدم یه دختر کنار جو...

مافیای من

سناریو کورو پارت یک

ددی خون آشام من

🖤 اولین برخورد جونگ‌کوک و ا/تچند ماه قبل، توی یک مراسم خانوا...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

پارت ۳ داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون ...

Forbidden love①⑥ا/ت: نه... نه! محاله... امکان نداره بچه‌ای و...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط