^^تکپارتی جونگکوک درخواستی ^^
^^تکپارتی جونگکوک درخواستی ^^
^^اگه پسر هستید این و نخونید^^
موضوع : وقتی دخترشون تو خونه بدون ا.ت برای اولین بار پر....یو.....د میشه بچه بوده و میترسه
ویو لیا (دخترشون)
مامان رفته بود بیرون کار داشت و منو بابا داخل خونه مونده بودیم
حوصلم داشت سر میرفت و دل درد داشتم
عجیب بود مثل دل درد های عادی نبود خیلی درد داشت
به بابام هم گفته بودم و بهم یه مسکن داده بود
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم
چرا انقدر درد داره
چرا تموم نمیشههه
چرا دلم میخواد هر کی که میبینم و بکشم
پوف بهتره یکم بخوابم
شاید وقتی بیدار شدم بهتر بشم
با همون دل درد چشمام و بستم و به سختی به خواب رفتم
......
با احساس خیسی بین پا...هام از خواب پریدم
درد دلم بدتر شده بود و به زور میتونستم از جام تکون بخورم
دستم و روی شلوارم کشیدم که خیس شد
دستم و بالا آوردن و با دیدن دستم که پر از خون بود جیغ کشیدم
یه جیغ خیلی بلند که بعد از گذشت چند ثانیه بابام با نگرانی رد و باز کرد و اومد داخل اتاق
جونگکوک : چی شد خوبی؟ چرا جی....
که متوجه ی خون روی دستم شد
جونگکوک: چی شده زخمی شدی
لیا : هق بابا درد داره...
^^ویو جونگکوک ^^
با صدای جیغ لیا زود به سمت اتاقش رفتم و ازش پرسیدم که حالش خوبه یا نه که با خون روی دستش و دیدم
اول فکر کردم زخمی شده ولی با دیدن خون روی تخت و درد دلش فهمیدم که زخمی نشده
-: باشه باشه تو همینجا بمون چیزی نیست ، درست میشه باشه دخترم؟
لیا: با..شه
زود از اتاق لیا بیرون اومدم و به ا.ت زنگ زدم و مسئله رو بهش گفتم
کارای که باید انجام میدادم و بهم گفت و گفت که خودش زود برمیگرده
از اونجای که ا.ت گفته بود
خونه پ...د نداریم
باید خودم میرفتم و از داروخونه میگرفتم
زود کتم و برداشتم و به سمت دارو خونه رفتم و بعد از گرفتن پ....د به خونه برگشتم
به سمت اتاق لیا رفتم و کمکش کردم که بره حموم و خودمم ملافه ی تخت و عوض کردم
یه دست لباس سیاه براش گذاشتم و ......... هم همونجوری که ا.ت گفته بود گذاشتم
از اتاق بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم یکم آب گذاشتم که گرم بشه و چند تا مسکن برداشتم
بعد از اینکه آب گرم شد اون و داخل کیسه ی آب گرم گذاشتم و به سمت اتاق لیا رفتم
وارد اتاق شدم
لباسا رو پوشیده بود و روی تخت دراز کشیده بود و دلش و گرفته بود
جونگکوک: خوبی دخترکم
لیا: بابا من مریض شدم (بغض)
جونگکوک : معلومه که نه دخترم فقط داری بزرگ میشی
لیا: من نمیخوام بزرگ بشم ، بزرگ شدن درد داره
جونگکوک: میدونم دخترم ، حالا بیا این مسکن ها رو بخور اینم بزار رو دلت
لیا: باشه
کارای که بهش گفتم و انجام داد
جونگکوک: حالا بیا بغل بابا
اومد داخل بغلم منم آروم دلش و براش ماساژ میدادم
یکم که گذشت بهش نگاه کردم و دیدم خوابش برده
روی تختش گذاشتمش و پتو رو روش کشیدم
جونگکوک: خوب بخوابی دختر کوچولوی من
و اروم از اتاقش بیرون اومدم و بعد از چند دقیقه هم ا.ت به خونه برگشت و با هم مراقب لیا بودیم.
پایان
^^اگه پسر هستید این و نخونید^^
موضوع : وقتی دخترشون تو خونه بدون ا.ت برای اولین بار پر....یو.....د میشه بچه بوده و میترسه
ویو لیا (دخترشون)
مامان رفته بود بیرون کار داشت و منو بابا داخل خونه مونده بودیم
حوصلم داشت سر میرفت و دل درد داشتم
عجیب بود مثل دل درد های عادی نبود خیلی درد داشت
به بابام هم گفته بودم و بهم یه مسکن داده بود
به اتاقم رفتم و روی تخت دراز کشیدم
چرا انقدر درد داره
چرا تموم نمیشههه
چرا دلم میخواد هر کی که میبینم و بکشم
پوف بهتره یکم بخوابم
شاید وقتی بیدار شدم بهتر بشم
با همون دل درد چشمام و بستم و به سختی به خواب رفتم
......
با احساس خیسی بین پا...هام از خواب پریدم
درد دلم بدتر شده بود و به زور میتونستم از جام تکون بخورم
دستم و روی شلوارم کشیدم که خیس شد
دستم و بالا آوردن و با دیدن دستم که پر از خون بود جیغ کشیدم
یه جیغ خیلی بلند که بعد از گذشت چند ثانیه بابام با نگرانی رد و باز کرد و اومد داخل اتاق
جونگکوک : چی شد خوبی؟ چرا جی....
که متوجه ی خون روی دستم شد
جونگکوک: چی شده زخمی شدی
لیا : هق بابا درد داره...
^^ویو جونگکوک ^^
با صدای جیغ لیا زود به سمت اتاقش رفتم و ازش پرسیدم که حالش خوبه یا نه که با خون روی دستش و دیدم
اول فکر کردم زخمی شده ولی با دیدن خون روی تخت و درد دلش فهمیدم که زخمی نشده
-: باشه باشه تو همینجا بمون چیزی نیست ، درست میشه باشه دخترم؟
لیا: با..شه
زود از اتاق لیا بیرون اومدم و به ا.ت زنگ زدم و مسئله رو بهش گفتم
کارای که باید انجام میدادم و بهم گفت و گفت که خودش زود برمیگرده
از اونجای که ا.ت گفته بود
خونه پ...د نداریم
باید خودم میرفتم و از داروخونه میگرفتم
زود کتم و برداشتم و به سمت دارو خونه رفتم و بعد از گرفتن پ....د به خونه برگشتم
به سمت اتاق لیا رفتم و کمکش کردم که بره حموم و خودمم ملافه ی تخت و عوض کردم
یه دست لباس سیاه براش گذاشتم و ......... هم همونجوری که ا.ت گفته بود گذاشتم
از اتاق بیرون اومدم و به سمت آشپزخونه رفتم یکم آب گذاشتم که گرم بشه و چند تا مسکن برداشتم
بعد از اینکه آب گرم شد اون و داخل کیسه ی آب گرم گذاشتم و به سمت اتاق لیا رفتم
وارد اتاق شدم
لباسا رو پوشیده بود و روی تخت دراز کشیده بود و دلش و گرفته بود
جونگکوک: خوبی دخترکم
لیا: بابا من مریض شدم (بغض)
جونگکوک : معلومه که نه دخترم فقط داری بزرگ میشی
لیا: من نمیخوام بزرگ بشم ، بزرگ شدن درد داره
جونگکوک: میدونم دخترم ، حالا بیا این مسکن ها رو بخور اینم بزار رو دلت
لیا: باشه
کارای که بهش گفتم و انجام داد
جونگکوک: حالا بیا بغل بابا
اومد داخل بغلم منم آروم دلش و براش ماساژ میدادم
یکم که گذشت بهش نگاه کردم و دیدم خوابش برده
روی تختش گذاشتمش و پتو رو روش کشیدم
جونگکوک: خوب بخوابی دختر کوچولوی من
و اروم از اتاقش بیرون اومدم و بعد از چند دقیقه هم ا.ت به خونه برگشت و با هم مراقب لیا بودیم.
پایان
- ۳۰.۳k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط