پارت 11

*دو روز بعد ، رفتم توی اتاق صلاح ها تا یه صلاح جدید بردارم تا شاید یکبار هم که شده بتونم از یه صلاح استفاده کنم ، جلوی دیوار پر از صلاح وایستاده بودم و بعد از اینکه انتخوابم رو کردم یه تبر بزرگ برداشتم یهو صدای شخصی رو بغل گوشم حس کردم طوری که نفس هاش پوستم رو مور مور کرد *

مایکل : صبح بخیر

*هول کردم و صلاح از دستم افتاد و و دستم خورد و تمام صلاح ها ریخت زمین ، برگشتم و پشت سرم مایکل رو دیدم ، از اینکه گند زده بودم خجالت کشیدم و گونه هام کمی سرخ شد *

مایکل : اوپس ... فکر کنم ترسوندمت ... متاسفم قصد ترسوندت رو نداشتم

امیلی : ن...نه تقصیر خودمه

*سریع شروع کردم به جمع کردن صلاح ها و مایکل شروع کرد به کمک کردن بهم *

مایکل : برام عجیبه یه حوری انقدر ترسو باشه

*خندید *

مایکل : اصلا چرا اومدی سپاه

امیلی : خب جناب عزرائیل گفتن ...

مایکل : فکر کنم داداشم دیگه توانایی انتخواب کردنش رو از دست داده

*خندید و منم آروم خندیدم *

امیلی : راستش من هیچ گناهی نداشتم اما چون خودکشی کرده بودم به عنوان مجازات برای این گناهم به ارتش حوری ها اومدم

*لبخند مایکل محو شد و با تعجب بهم نگاه کرد *

مایکل : تو خودکشی کردی ؟

*سریع خودش رو جمع و جور کرد و لبخند زد *

مایکل : میدونی اشکال نداره ... همه قوی نیستن ولی با تمرین همه چیز حل میشه ... اصلا اگه بخوای من خودم بهت مبارزه کردن رو یاد میدم

*با تعجب گفتم *

امیلی: واقعا ؟ ... منظورم اینه که اصلا وقتش رو داری ؟

مایکل : اره ... هر وقت سرم خلوط بود میام و چندتا تکنیک بهت یاد میدم

*بعد از اون مایکل هفته ای دو تا سه بار میومد پیشم و بهم تکنیک های جدید یاد میداد و کم‌کم صمیمیت بین ما شگل گرفت ، وقتی پیشش بودم حس میکردم میتونم خودم باشم و بعد داستان زندگیم رو به مایکل گفتم ، مایکل هم همیشه هوام رو داشت و هر وقت خسته بود میومد پیش من و از کار غر میزد ، یه سه ماه بعد ، توی اتاق شبیه سازی بودم *

مایکل : ضربه ی نهایی رو بزن !

*با زدن ضربه ی نهایی مبارزه رو بردم ، مایکل دستگاه شبیه ساز رو خاموش کرد و اومد سمتم *

مایکل : بزن قدش

*مشتش رو گرفت جلو و منم مشتم رو آروم به مشتش کوبیدم *

امیلی : رکود زدم ؟

مایکل : اره دفعه ی قبل چهل دقیقه و الان توی پونزده دقیقه ... البته وقتی من استادت باشم باید هم انقدر پیشرفت داشته باشی

*با غرور و شوخی گفت و من خندیدم*

امیلی : ولی فکر کنم استاد یادش رفته قرار بود برام جایزه بگیری

مایکل : کی گفته یادم رفته

*یه بشکن زد و یه کاسه پر از بستنی تو دستش ظاهر شد *

مایکل : این از جایزه برای شاگرد ممتازم که حرفای استادش گوش میده


*سه روز بعد ، مسابقه ی سنجش داشتیم و من مقام اول شده بودم *

آدم: حرکت آخرت خیلی خفن بود

لوت : اره ... سرعت عمل ت هم خیلی خوب بود

امیلی: ممنونم

آدم: خب حالا که مقام اول شدی نمیخوای به عنوان شرینیه اول شدنت من و لوت رو دعوت کنی شام ...

*خندیدم *

امیلی : من رستوران خوبی این اطراف نمیشناسم

لوت : ولی آدم تموم رستوران های بهشت رو میشناسه *خندید*

*بعد از اون من و لوت و آدم باهم رفیق شدیم و دیگه تنها نبودم و همش رو به مایکل مدیون بودم ، اون کمکم کرد که بتونم سرم رو بالا نگه دارم *

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

حس میکنم پارت 10 و 11 رو ریدم 😩

به بزرگیه خودتون ببخشید 🙏

این آخرین پارت فلش بک و از پارت های بعد به روال عادیه
دیدگاه ها (۱۱)

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

پارت 186

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 207♡⁠。⁠)⁩نمیتون...

پارت ۷چند دقیقه گذشت قهوه‌ها رو آوردن داشتم قلوپی‌ از قهوه م...

ترکم نکن

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

عاشقانه های شبنم

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

شاهزاده دوست داشتنی من

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط