فیک تهیونگ

اتاق ساکت سیصدو هفت
part: 15
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون

رفتم سمت در که یهو سرم به‌شدت گیج رفت.

دستم را سریع گذاشتم روی دیوار تا نیفتم.

چشمام سیاهی می‌رفت.

چند لحظه همون‌جا ایستادم و سعی کردم نفس بکشم، ولی انگار هوا به ریه‌هام نمی‌رسید.

دستم را روی شکمم گذاشتم.

درد خفیفی داشتم، اما چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کرد حالت تهوع و ضعف شدیدم بود.

آروم خودما رسوندم به تخت و نشستم.

«نه... الان نه...»

چشمام پر از اشک شده بود.

نمی‌خواستم جلوی تهیونگ ضعف نشون بدم.

نمی‌خواستم دوباره برگرده و فکر کنه هنوز می‌تونه منو کنترل کنه.

ولی بدنم دیگه مثل قبل همکاری نمی‌کرد.

چند دقیقه گذشت.

بعد صدای قدم‌هایی از پشت در شنیدم.

خشکم زد.

کلید توی قفل چرخید.

در باز شد.

تهیونگ وارد شد.

همین که چشمش به صورتم افتاد، اخماش بیشتر شد.

_چی شده؟

جواب ندادم.

_یوون، پرسیدم چی شده؟

+هیچی، فقط میخام برم دیگه نمیخام اینجا بمونم

صدای خودمم ضعیف‌تر از چیزی بود که می‌خواستم.

تهیونگ چند قدم جلو اومد.

_چرا رنگت پریده؟

+به تو ربطی نداره.

از جام بلند شدم خواستم بدوم سمت که چشامام سیاهی رفت، اینبار سیاهی های چشمام از بین نرفت که وقتی دوباره به خودم اومدم. دیدم توی یه اتاقم با وایب رنگ ابی. 


اونجا داشت حالما بد میکرد،بوی بیمارستان میداد،شبیه اتاق عمل بود اون اتاق، وقتی بیشتر نگاه کردم دیدم دقیقا همونجاعه. 

خواستم از جام بلند بشم که تهیونگ دستشا گذاشت روی شونم و نزاشت بلند بشم. 


_هیش از جات تکون نخور و استراحت کن تا دکتر بیاد. 

+عوض//ی  قا//تل دست به من نزن. 


که یهو با دستش فکما گرفت و فشار داد. 

_خفه و بخاب سر جات(عصبی) 

هیچی نگفتم و همونجا موندم. 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ
همون لحظه دکتر درا باز کرد و اومد توی اتاق و یه پرونده هم دستش بود. بعد از معاینه، چند سؤال از یوون پرسید.دکتر ناگهان مکث کرد.

✓آخرین بارتون کی بوده

یوون جواب نداد

نگاهش را پایین انداخت.دکتر دوباره پرسید.

✓تهوع صبحگاهی داشتین؟ سرگیجه؟ خستگی غیرعادی؟

یوون آرام سرش را تکان داد.دکتر چند لحظه ساکت ماند.
✓باید یک آزمایش انجام بدیم.
یوون با نگرانی نگاهش کرد.

+برای چی؟

✓برای اینکه مطمئن بشیم دلیل این علائم فقط فشار عصبی نیست.

تهیونگ چیزی نگفت.اما نگاهش بین دکتر و یوون جابه‌جا می‌شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو یوون

بعد از رفتن دکتر، اتاق دوباره ساکت شد.

من به سقف خیره شده بودم.

تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود.

هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدیم.

چند دقیقه بعد تلفن دکتر زنگ خورد.

صدای کوتاهش اتاق را پر کرد.

دکتر بعد از صحبت کردن، برگشت طرف من.

چهره‌اش جدی بود.

_یوون، نتیجه اولیه مشخص شده.

قلبم تندتر زد.

+چی شده؟

دکتر چند لحظه مکث کرد.

_شما باردارین

برای چند ثانیه هیچ صدایی نشنیدم.

انگار همه‌چیز متوقف شده بود.

نگاهم ناخودآگاه رفت سمت تهیونگ.

چهره‌اش کاملاً بی‌حرکت شده بود.

اما من چیزی نگفتم.

نه به خاطر اینکه نمی‌دونستم چی بگم.

به خاطر اینکه ناگهان فهمیدم این خبر، همه‌چیز را پیچیده‌تر می‌کند.

دستم را آرام روی شکمم گذاشتم.

و برای اولین بار، ترس من فقط برای خودم نبود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویو تهیونگ

به حرف دکتر خیره مانده بودم،باید از این به بعد بیشتر مراقب باشم بیشتر باید کنترل داشته باشم. دکتر رفت و من فورا مایکل را صدا زدم، اونم فورا اومد.

_تعداد دوربین هارا بیشتر کن، نگهبان ها را هم همینجور، میخام توی خونه سکوت باشه نمیخام توش سرو صدایی باشه.

$چشم قربان.

_میتونی بری.

ویو یوون
دوربین؟ منظورش از دوربین چی بود؟ یاد این افتادم که چجوری جلوی در ظاهر شد و عصبی بود، اره از توی دوربین ها دیده بود. اینجا دوربین داره

+حر//ومزاده.(زیر لب)

_چی گفتی؟(عصبی)

+هیچی.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرط برای پارت بعدی:
۴٠ لایک🫂
۱۵ کامنت🙂
#تابع_قوانین_ویسگون⃢★
دیدگاه ها (۱۸)

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

چندپارتی تهیونگ

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

LESSON

مهمونی پارت ۶۰

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟏ویو اِریااِریا هنوز کنار پنجره ایستاده...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط