16
پارت ۱۶ فصل اول فیک «درون تاریکی، نام او»
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، کمی اسمات / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[همان شب – دفتر خصوصی جونگکوک]
نور کم، بوی ویسکی، صدای خشدار صفحه گرامافون...
ات با قدمهایی آرام وارد اتاق شد. لباس مشکی بلندش، در تضاد با چشماش بود که پر از سوال بودن.
جونگکوک پشت میز ایستاده بود. برگشت و نگاهشون به هم گره خورد.
ات گفت:
«تو گذشتهمو پاک کردی؟»
جونگکوک قدمی جلو رفت. «نه. فقط از چشم بقیه پنهونش کردم.»
ات سرش رو کمی کج کرد. «چرا؟»
جونگکوک زمزمه کرد:
«چون گذشتهت همون چیزیه که همه دنبالش بودن. اگه کسی بفهمه کی بودی… میکشنت.»
ات نزدیکتر شد، صدای قدمهاش روی زمین چوبی پژواک داشت.
«تو چی؟ اگه بدونی کی بودم، باز هم نگهم میداری؟»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش تاریک و پر از حس بود.
«من تو رو نگه نداشتم… تو خودت اومدی توی تاریکی من، ات.»
---
[فلشبک – چند سال قبل – سئول – مرکز آموزش مافیا]
دختری با ماسک، اسلحه بهدست، توی زمین تمرین میدوید. پشتش خون بود، مقابلش دشمن.
کنار مانیتورها، یونهو نگاهش میکرد و گفت:
«این دختر… عجیبه. انگار نمیخواد زنده بمونه.»
مرد کنارش لبخند زد.
«چون یه نفر بهش قول داده بود… که مرگ میتونه تنها راه فرار از بازی باشه.»
---
[بازگشت به زمان حال – دفتر جونگکوک]
ات و جونگکوک حالا خیلی نزدیک بودن. صدای نفسهاشون، سکوت رو خفه میکرد.
ات آرام گفت:
«میخوای بدونی نقشهم چیه؟»
جونگکوک بیحرکت مونده بود.
ات لبخند زد. «هیچچیز. چون وقتی کنارت وایمیستم، برای اولین بار… دلم نمیخواد چیزی رو ببرم. فقط میخوام بمونم.»
---
(ژانر: مافیایی، عاشقانه، درام، کمی اسمات / شخصیتها: جونگکوک، اَت، یونهو، سوآ)
---
[همان شب – دفتر خصوصی جونگکوک]
نور کم، بوی ویسکی، صدای خشدار صفحه گرامافون...
ات با قدمهایی آرام وارد اتاق شد. لباس مشکی بلندش، در تضاد با چشماش بود که پر از سوال بودن.
جونگکوک پشت میز ایستاده بود. برگشت و نگاهشون به هم گره خورد.
ات گفت:
«تو گذشتهمو پاک کردی؟»
جونگکوک قدمی جلو رفت. «نه. فقط از چشم بقیه پنهونش کردم.»
ات سرش رو کمی کج کرد. «چرا؟»
جونگکوک زمزمه کرد:
«چون گذشتهت همون چیزیه که همه دنبالش بودن. اگه کسی بفهمه کی بودی… میکشنت.»
ات نزدیکتر شد، صدای قدمهاش روی زمین چوبی پژواک داشت.
«تو چی؟ اگه بدونی کی بودم، باز هم نگهم میداری؟»
جونگکوک مکث کرد. نگاهش تاریک و پر از حس بود.
«من تو رو نگه نداشتم… تو خودت اومدی توی تاریکی من، ات.»
---
[فلشبک – چند سال قبل – سئول – مرکز آموزش مافیا]
دختری با ماسک، اسلحه بهدست، توی زمین تمرین میدوید. پشتش خون بود، مقابلش دشمن.
کنار مانیتورها، یونهو نگاهش میکرد و گفت:
«این دختر… عجیبه. انگار نمیخواد زنده بمونه.»
مرد کنارش لبخند زد.
«چون یه نفر بهش قول داده بود… که مرگ میتونه تنها راه فرار از بازی باشه.»
---
[بازگشت به زمان حال – دفتر جونگکوک]
ات و جونگکوک حالا خیلی نزدیک بودن. صدای نفسهاشون، سکوت رو خفه میکرد.
ات آرام گفت:
«میخوای بدونی نقشهم چیه؟»
جونگکوک بیحرکت مونده بود.
ات لبخند زد. «هیچچیز. چون وقتی کنارت وایمیستم، برای اولین بار… دلم نمیخواد چیزی رو ببرم. فقط میخوام بمونم.»
---
- ۸.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط