رمان { تا وقتی که عاشقت شدم} ۲_گردنبندی که ته به آت داد

𓆩୨୧𓆪 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒𝟐 𓆩୨୧𓆪

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

وقتی سرمو بلند کردم، با چیزی مواجه شدم که اصلاً از ته توقع نداشتم... 🫢🎀

یه جعبه‌ی قرمز رنگ رو باز کرد و یه گردنبند با اسم من و خودش بود...

A/T ♡

خیلی ناز بود... 🥹🎀
اونقدری زیبا بود که چشمام برق زد.

جعبه رو از ته گرفتم و درآوردم، ولی نتونستم ببندمش.
ته فهمید و اومد جلوتر. 🪽

موقع گرفتن گردنبند ، دست‌هامون باهم برخورد کرد...
قلبم یه لحظه تندتر زد. 🫣🤍

ته گردنبند رو ازم گرفت و برام بست.

خیلی خوشم اومده بود ازش، ولی یه چیزی برام عجیب بود...

چرا خریده بود؟ 🤔

سرمو بلند کردم و ازش پرسیدم:

×: ته... چرا اینو گرفتی؟

گوشه‌ی لب ته به آرومی رفت بالا و گفت:

&: فردا می‌فهمی. 🎀

با تعجب نگاش کردم.

×: فردا؟... مگه قراره فردا چه اتفاقی بیوفته؟

ته نگاهی به گردنبند و بعد به من انداخت.

&: عجله نکن... سورپرایزه. ✨🎁

لبخند کمرنگی زدم.

×: نمیشه یه سرنخ کوچیک بدی؟ 🥺

اخمی کرد و گفت:

&: نچ... اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست. 😐🎀

لبخند زدم.

همون موقع رئیسم اومد.

کمی سر خم کردم و گفتم:

×: سلام رئیس. 🌷

لبخندی زد.

رئیس: سلام.

گفتم:

×: چیزی شده رئیس؟

رئیس: نه... فقط فردا کافه تعطیله، نیا.

اخم ریزی کردم.

×: آخه چرا؟

رئیس گفت:

رئیس: من رئیسم، میگم تعطیله! امشبم می‌تونی زود بری. 😐

راستش واقعاً تعجب کردم...

رفتار ته و رئیسم چرا یهو اینطوری شده بود؟ 👀

𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾.𐙚 ویو چند ساعت پیش ته 𐙚☾ ִֶָ˖ ࣪𓂃

رفته بودم پیش رینا و کوک و جیمین و اعضا.

فردا...

فردا تولد آت بود. 🎂🎀

و قرار بود ما سورپرایزش کنیم.

ولی...

تو کافه‌ای که کار می‌کرد، با رئیسش حرف زدم و اونم قبول کرد.

قرار بود فردا من و کوک نریم مدرسه‌ و بریم برای تزئینات کافه. 🎈✨

𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾.𐙚 ویو حال 𐙚☾ ִֶָ˖ ࣪𓂃

&: خب، پس زود می‌تونی بری. بیا باهم بریم.

کمی مکث کردم.

×: باشه، بریم. 🖤

╭─━━━━━━━━━━━━─╮
𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚
╰─━━━━━━━━━━━━─╯

نمی‌دونم امروز چرا همه یه‌جوری شده بودن... 🤨

منم ذهنم درگیر بود، ولی سعی کردم فکر نکنم.

رفتم پیش‌بندم رو درآوردم و وسایلم رو برداشتم و رفتم پیش ته.

نگاهی بهم کرد و گفت:

&: آماده‌ای... بریم؟

لبخندی زدم.

×: بریم. 🎀

از رئیسم هم خداحافظی کردم و رفتیم سمت ماشین ته.

ته درو برام باز کرد و نشستم.
خودشم نشست پشت فرمون. 🚗✨

قبل از اینکه حرکت کنه، گوشیش زنگ خورد.

نفهمیدم کیه...
ولی ته قبل از جواب دادن، لبخند کمی زد. 👀

&: آلو؟

...

&: گرفتید؟

...

&: خوبه... می‌بینمت.

گوشی رو قطع کرد و حرکت کرد. 🚗💨

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

𓂃 𐙚 𝑽 𓂃
دیدگاه ها (۲۱)

𓆩 🖤🤍 𓆪 ری‌اکشن BTS وقتی تصادفی همدیگه رو می‌بینیم و اونا می‌...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

بیاید پایین و ببینید

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟑 ── 𓆩 🤍 𓆪╭─━━━━━━━━━━━━─╮🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠╰─━━━...

𓆩୨୧𓆪 𝟑𝟎𝟎 𝐋𝐈𝐓𝐓𝐋𝐄 𝐒𝐓𝐀𝐑𝐒 𓆩୨୧𓆪روزی روزگاری، یه دختر بود که روی...

پارت ۱ آت تو یه مدرسه اجاره ای میمونه و هزینه های مدرسه و خو...

پارت 35𐙚🦋 ویو ته 🦋𐙚این حس عجیب…فقط یک علاقه ساده نبود.هرچی ب...

تکپارتی | جونگکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط