୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمیخوام فرار کنم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
سالن دوباره پر از نور شده بود.
لیلی پشت صحنه ایستاده بود و اجرای جنگکوک رو تماشا میکرد.
اما این بار...
همهچیز فرق داشت.
جنگکوک قبل از رفتن روی صحنه فقط یک جمله بهش گفته بود:
— امشب بعد اجرا منتظرم بمون.
لیلی پرسیده بود:
— چرا؟
و او فقط لبخند زده بود.
— چون این بار میخوام همهچیز رو بگم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
اجرا شروع شد.
موسیقی بالا رفت.
نورها روی صحنه افتادند.
جنگکوک شروع به خواندن کرد.
اما وسط آهنگ، همان لحظهای که همیشه نگاهش را بین جمعیت میچرخاند...
این بار مستقیم به لیلی نگاه کرد.
لیلی لبخند زد.
جنگکوک هم لبخند زد.
و برای چند ثانیه...
انگار تمام سالن محو شد.
فقط آن دو نفر مانده بودند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعد از اجرا، لیلی همانجا منتظر ماند.
یکی از اعضای تیم از کنارش رد شد.
— هنوز نرفتی؟
— نه.
— منتظر کسی هستی؟
لیلی لبخند زد.
— آره.
چند دقیقه بعد، جنگکوک از راه رسید.
موهایش هنوز کمی خیس بود و نفسش از اجرای طولانی بالا میرفت.
اما وقتی لیلی رو دید، لبخند زد.
— موندی.
— گفتم که میمونم.
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— ممنون.
— برای چی؟
— برای اینکه همیشه میمونی.
لیلی آرام گفت:
— تو هم همیشه دنبالم میای.
جنگکوک خندید.
— پس مساوی شدیم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🌷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
هر دو از سالن بیرون رفتند.
شب آرام بود.
جنگکوک چند قدم جلوتر رفت، بعد ایستاد.
— لیلی.
— هوم؟
— میدونی چرا این مدت اینقدر سعی کردم کنارت باشم؟
لیلی چیزی نگفت.
جنگکوک ادامه داد:
— اولش فکر میکردم فقط از بودن کنارت خوشم میاد.
— بعد؟
— بعد فهمیدم وقتی نیستی، روزم یه چیزی کم داره.
لیلی قلبش تند زد.
— جنگکوک...
— صبر کن.
لبخند کوچکی زد.
— بذار این بار حرفم رو کامل کنم.
لیلی سرش رو تکون داد.
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— من هر روز بیشتر منتظر دیدنت شدم.
— هر روز بیشتر دنبال بهونه برای حرف زدن باهات گشتم.
— و هر بار که لبخند زدی...
مکث کرد.
— یه جوری خوشحال شدم که خودمم نفهمیدم چرا.
لیلی لبخند زد.
— شاید چون...
— هوم؟
— شاید چون منم همینطور بودم.
جنگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
— پس فقط من نبودم.
لیلی آرام گفت:
— نه.
جنگکوک نگاهش کرد.
— پس فردا...
لیلی خندید.
— باز فردا؟
— آره.
— چرا؟
جنگکوک لبخند زد.
— چون امشب هنوز یه چیزی مونده.
— چی؟
— یه جمله.
لیلی کنجکاو شد.
— چه جملهای؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— همون جملهای که مدتهاست میخوام بهت بگم.
بعد آرام از کنارش رد شد.
— فردا.
لیلی پشت سرش گفت:
— جنگکوک!
جنگکوک برگشت.
— چی؟
— این دفعه دیگه واقعاً باید بگیش.
لبخند زد.
— قول میدم.
و رفت.
لیلی همانجا ایستاد و لبخند زد.
چون حالا دیگر مطمئن بود...
فردا، پایانِ «شاید» بود.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟖
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمیخوام فرار کنم...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
سالن دوباره پر از نور شده بود.
لیلی پشت صحنه ایستاده بود و اجرای جنگکوک رو تماشا میکرد.
اما این بار...
همهچیز فرق داشت.
جنگکوک قبل از رفتن روی صحنه فقط یک جمله بهش گفته بود:
— امشب بعد اجرا منتظرم بمون.
لیلی پرسیده بود:
— چرا؟
و او فقط لبخند زده بود.
— چون این بار میخوام همهچیز رو بگم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🎧 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
اجرا شروع شد.
موسیقی بالا رفت.
نورها روی صحنه افتادند.
جنگکوک شروع به خواندن کرد.
اما وسط آهنگ، همان لحظهای که همیشه نگاهش را بین جمعیت میچرخاند...
این بار مستقیم به لیلی نگاه کرد.
لیلی لبخند زد.
جنگکوک هم لبخند زد.
و برای چند ثانیه...
انگار تمام سالن محو شد.
فقط آن دو نفر مانده بودند.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🖤 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
بعد از اجرا، لیلی همانجا منتظر ماند.
یکی از اعضای تیم از کنارش رد شد.
— هنوز نرفتی؟
— نه.
— منتظر کسی هستی؟
لیلی لبخند زد.
— آره.
چند دقیقه بعد، جنگکوک از راه رسید.
موهایش هنوز کمی خیس بود و نفسش از اجرای طولانی بالا میرفت.
اما وقتی لیلی رو دید، لبخند زد.
— موندی.
— گفتم که میمونم.
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— ممنون.
— برای چی؟
— برای اینکه همیشه میمونی.
لیلی آرام گفت:
— تو هم همیشه دنبالم میای.
جنگکوک خندید.
— پس مساوی شدیم.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🌷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
هر دو از سالن بیرون رفتند.
شب آرام بود.
جنگکوک چند قدم جلوتر رفت، بعد ایستاد.
— لیلی.
— هوم؟
— میدونی چرا این مدت اینقدر سعی کردم کنارت باشم؟
لیلی چیزی نگفت.
جنگکوک ادامه داد:
— اولش فکر میکردم فقط از بودن کنارت خوشم میاد.
— بعد؟
— بعد فهمیدم وقتی نیستی، روزم یه چیزی کم داره.
لیلی قلبش تند زد.
— جنگکوک...
— صبر کن.
لبخند کوچکی زد.
— بذار این بار حرفم رو کامل کنم.
لیلی سرش رو تکون داد.
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
— من هر روز بیشتر منتظر دیدنت شدم.
— هر روز بیشتر دنبال بهونه برای حرف زدن باهات گشتم.
— و هر بار که لبخند زدی...
مکث کرد.
— یه جوری خوشحال شدم که خودمم نفهمیدم چرا.
لیلی لبخند زد.
— شاید چون...
— هوم؟
— شاید چون منم همینطور بودم.
جنگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
— پس فقط من نبودم.
لیلی آرام گفت:
— نه.
جنگکوک نگاهش کرد.
— پس فردا...
لیلی خندید.
— باز فردا؟
— آره.
— چرا؟
جنگکوک لبخند زد.
— چون امشب هنوز یه چیزی مونده.
— چی؟
— یه جمله.
لیلی کنجکاو شد.
— چه جملهای؟
جنگکوک کمی مکث کرد.
— همون جملهای که مدتهاست میخوام بهت بگم.
بعد آرام از کنارش رد شد.
— فردا.
لیلی پشت سرش گفت:
— جنگکوک!
جنگکوک برگشت.
— چی؟
— این دفعه دیگه واقعاً باید بگیش.
لبخند زد.
— قول میدم.
و رفت.
لیلی همانجا ایستاد و لبخند زد.
چون حالا دیگر مطمئن بود...
فردا، پایانِ «شاید» بود.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝒓𝒕 𝟐𝟖
୨୧ ─────────────── ୨୧
- ۴.۹k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط