ته ره
من همیشه دوست داشتم..!
ته ره/ا.ت
P:2
اون الان باید میرفت و کنار پدرش میایستاد و دستش و میگرفت؟
نه، نه این امکان نداره!
اون به هیچ وجه حاضر نبود همچین کاری بکنه!
این دختر از اون مرد نفرت داشت حالا برای چی باید میرفت و دستش رو میگرفت؟
برای چی باید میرفت و دستی که باهاش سیلی خورده بود رو میگرفت؟
حیف که مجبور بود..
حیف که پای آبروی خودش وسط بود وگرنه هرگز اینکارو نمیکرد!
با قدم آروم اما محکم حرکت کرد..
چشماش دیگه اون چشمای معصوم قبل نبود..
این الان چشمای یه گرگ وحشی بود که هر لحظه امکان داشت کسی رو تیکه تیکه کنه!
(چی دارم مینویسم من؟🤦♀💆♂)
کنار اون مرد مسن ایستاد..
آروم دستش رو دور دست اون مرد حلقه کرد و همراهش راه افتاد..
فقط به رو به روش نگاه کرد..
به ایندهای که الان رو به روش بود!
اون چشمای تیز و برنده برای چی بود؟
چشماش یه سرمای عجیبی داشت که تا عمق وجودت میرفت..
هر چی بیشتر به اون چشمای نگاه میکرد بیشتر احساس گمشدی میکرد و تمام وجودش یخ میزد..!
بلاخره رسید کنارش..
خیلی سریع حقله دستش رو از دور دست اون مرد باز کرد و کنار اون پسر ایستاد..
پدرش بدون هیچ حرفی برگشت سرجای خودش..
الان هردوی اون ها رو به روی کشیش ایستاده بودن و منتظر بودن تا شروع کنه..
.....
ا.ت:بله
کشیش: و شما چی اقا؟
-قبول میکنید؟
ته ره: بله
کشیش: و حالا با قدرتی که به من اعطا شده شما رو زن و شوهر اعلام میکنم
زن و شوهر؟!
چه کلمه عجیبی!
قبلا شنیده بود که زن و شوهر یه روحن در دو جسم...اما حالا..!
حالا میفهمه که اشتباه بوده!
زن و شوهر دو روحن در دو جسم!
درستش اینه..
.
.
تو تمام مدتی که تو ماشین بودن فقط به بیرون نگاه میکرد..
به چراغ هایی که نور زرد رو از خودشون ساطع میکردن..
نگاه میکرد به درختای جنگل..
با خودش میگفت چی میشد اگه من الان تو اون جنگل بودم؟
حداقل از وضعیت الآنم خیلی بهتر بود!
حداقل اونجا میمردم و همچین تموم میشد ولی اینجا نبودم..!
نیم ساعت بعد ماشین جلوی یه عمارت بزرگ ایستاد..
هنوز تو افکار خودش غرق بود که با صدای آروم شخصی به خودش اومد..
ته ره: پیاده شو
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد..
به محض پیاده شدنش نسیم خنکی لای موهای نیمه بستش پیچید و حس خوبی رو براش ایجاد کرد..
برای لحظه احساس کرد دوباره برگشته به همون ورژن قبلی..
همون زندگی قبلی و با آرامش..
اما اشتباه میکرد چون این تازه اول راه بود..
پشت سرش اون پسر راه افتاد..
زمانی که به داخل اون عمارت رسیدن خانم تقریبا مسنی اومد سمتشون و ادای احترام کرد..
خانم لی(همون خدمتکار خونه هست): خوش اومدید قربان
-مراسم چطور بود؟
ته ره: تعریفی نداشت
-اتاق رو بهش نشون بده من یکم کار دارم
خانم لی: قربان مگه نباید...
ته ره: هیچی درمورد اون نگو و فقط اتاق رو بهش نشون بده!
خانم لی: چشم
اون پسر رفت بالا تو اتاق کارش و بعد از اون خانم لی ا.ت رو برد بالا تا اتاق رو بهش نشون بده..
خانم لی: خانم اینجا از این به بعد اتاق شما و اربابه
-تو کمد لباس هست میتونید لباس هاتون رو عوض کنید!
ا.ت: خیلی ممنون..
ته ره/ا.ت
P:2
اون الان باید میرفت و کنار پدرش میایستاد و دستش و میگرفت؟
نه، نه این امکان نداره!
اون به هیچ وجه حاضر نبود همچین کاری بکنه!
این دختر از اون مرد نفرت داشت حالا برای چی باید میرفت و دستش رو میگرفت؟
برای چی باید میرفت و دستی که باهاش سیلی خورده بود رو میگرفت؟
حیف که مجبور بود..
حیف که پای آبروی خودش وسط بود وگرنه هرگز اینکارو نمیکرد!
با قدم آروم اما محکم حرکت کرد..
چشماش دیگه اون چشمای معصوم قبل نبود..
این الان چشمای یه گرگ وحشی بود که هر لحظه امکان داشت کسی رو تیکه تیکه کنه!
(چی دارم مینویسم من؟🤦♀💆♂)
کنار اون مرد مسن ایستاد..
آروم دستش رو دور دست اون مرد حلقه کرد و همراهش راه افتاد..
فقط به رو به روش نگاه کرد..
به ایندهای که الان رو به روش بود!
اون چشمای تیز و برنده برای چی بود؟
چشماش یه سرمای عجیبی داشت که تا عمق وجودت میرفت..
هر چی بیشتر به اون چشمای نگاه میکرد بیشتر احساس گمشدی میکرد و تمام وجودش یخ میزد..!
بلاخره رسید کنارش..
خیلی سریع حقله دستش رو از دور دست اون مرد باز کرد و کنار اون پسر ایستاد..
پدرش بدون هیچ حرفی برگشت سرجای خودش..
الان هردوی اون ها رو به روی کشیش ایستاده بودن و منتظر بودن تا شروع کنه..
.....
ا.ت:بله
کشیش: و شما چی اقا؟
-قبول میکنید؟
ته ره: بله
کشیش: و حالا با قدرتی که به من اعطا شده شما رو زن و شوهر اعلام میکنم
زن و شوهر؟!
چه کلمه عجیبی!
قبلا شنیده بود که زن و شوهر یه روحن در دو جسم...اما حالا..!
حالا میفهمه که اشتباه بوده!
زن و شوهر دو روحن در دو جسم!
درستش اینه..
.
.
تو تمام مدتی که تو ماشین بودن فقط به بیرون نگاه میکرد..
به چراغ هایی که نور زرد رو از خودشون ساطع میکردن..
نگاه میکرد به درختای جنگل..
با خودش میگفت چی میشد اگه من الان تو اون جنگل بودم؟
حداقل از وضعیت الآنم خیلی بهتر بود!
حداقل اونجا میمردم و همچین تموم میشد ولی اینجا نبودم..!
نیم ساعت بعد ماشین جلوی یه عمارت بزرگ ایستاد..
هنوز تو افکار خودش غرق بود که با صدای آروم شخصی به خودش اومد..
ته ره: پیاده شو
در ماشین رو باز کرد و پیاده شد..
به محض پیاده شدنش نسیم خنکی لای موهای نیمه بستش پیچید و حس خوبی رو براش ایجاد کرد..
برای لحظه احساس کرد دوباره برگشته به همون ورژن قبلی..
همون زندگی قبلی و با آرامش..
اما اشتباه میکرد چون این تازه اول راه بود..
پشت سرش اون پسر راه افتاد..
زمانی که به داخل اون عمارت رسیدن خانم تقریبا مسنی اومد سمتشون و ادای احترام کرد..
خانم لی(همون خدمتکار خونه هست): خوش اومدید قربان
-مراسم چطور بود؟
ته ره: تعریفی نداشت
-اتاق رو بهش نشون بده من یکم کار دارم
خانم لی: قربان مگه نباید...
ته ره: هیچی درمورد اون نگو و فقط اتاق رو بهش نشون بده!
خانم لی: چشم
اون پسر رفت بالا تو اتاق کارش و بعد از اون خانم لی ا.ت رو برد بالا تا اتاق رو بهش نشون بده..
خانم لی: خانم اینجا از این به بعد اتاق شما و اربابه
-تو کمد لباس هست میتونید لباس هاتون رو عوض کنید!
ا.ت: خیلی ممنون..
- ۱۲.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط