{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و میرود ، باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان" گفتیم : مهمان بدقدمیست ! دو سه روز دیگر میرود ...و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان . حال اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" میدهد . تمام امیدها را بلعید و بجایش "حسرت" در دلها انبار کرد .
پیرترها هنوز به یاد دارند : " روزی که اندوه آمد ، "جهل" نگهبان دروازه روستا بود ....
دیدگاه ها (۴)

دعواکن… ولی با کاغذتاگرازکسی ناراحتی؛ یک کاغذ بردار و یک مدا...

از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر به قول فامیل دور که میگفت :آقای ...

فوق العادس این نوشته سهراب:آنگاه که غرور کسی را له می کنی،آن...

ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﻧﻪ ﺻﺎﺩﻕ، ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﺪﺍﯾﺖ ﺷﺪﻧﻪ ﻓﺮﻭﻍ، ﺍﺯ ﻧﺎ ﺑﻪ...

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️صبح هنوز کامل نشده بود که عمارت ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمدگفتیم رهگذر استماند!گفتیم مسافر...

جهل نگهبان دروازه روستا بود

روزی "اندوه" به روستای ما آمد...!گفتیم رهگذر است...! ماند......

روزى "اندوه"به روستاى ما آمد،گفتيم رهگذر است ! " ماند !گفتيم...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد"گفتیم رهگذر استاما ماندگفتیم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط