{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی "اندوه" به روستای ما آمد

روزی "اندوه" به روستای ما آمد
گفتیم رهگذر است
ماند!
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و میرود
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم : مهمان بدقدمیست !
دو سه روز دیگر میرود
و باز هم ماند و ماند و ماند
و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان.
حال اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" میدهد
تمام امیدها را بلعید و بجایش "حسرت" در دلها انبار کرد.
پیرترها هنوز به یاد دارند :
" روزی که اندوه آمد ،
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود.
♥
دیدگاه ها (۲)

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️صبح هنوز کامل نشده بود که عمارت ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

جهل نگهبان دروازه روستا بود

روزی "اندوه" به روستای ما آمد...!گفتیم رهگذر است...! ماند......

روزى "اندوه"به روستاى ما آمد،گفتيم رهگذر است ! " ماند !گفتيم...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد"گفتیم رهگذر استاما ماندگفتیم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط