روزی "اندوه" به روستای ما آمد
روزی "اندوه" به روستای ما آمد
گفتیم رهگذر است
ماند!
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و میرود
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم : مهمان بدقدمیست !
دو سه روز دیگر میرود
و باز هم ماند و ماند و ماند
و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان.
حال اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" میدهد
تمام امیدها را بلعید و بجایش "حسرت" در دلها انبار کرد.
پیرترها هنوز به یاد دارند :
" روزی که اندوه آمد ،
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود.
♥
گفتیم رهگذر است
ماند!
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و میرود
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم : مهمان بدقدمیست !
دو سه روز دیگر میرود
و باز هم ماند و ماند و ماند
و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان.
حال اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" میدهد
تمام امیدها را بلعید و بجایش "حسرت" در دلها انبار کرد.
پیرترها هنوز به یاد دارند :
" روزی که اندوه آمد ،
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود.
♥
- ۱.۴k
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط