🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 16
🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 16
ظهر ـ عمارت مینهو
لونا روی مبل نشسته بود و پروندهای را که از اتاق مینهو برداشته بود، بررسی میکرد. هنوز نمیتوانست امضای پدر مینهو را از ذهنش بیرون کند.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
مینهو: اون پرونده دست تو چی کار میکنه؟
لونا سرش را بالا آورد.
لونا: میخواستم بفهمم چرا پدرت دستور قتل مادرت رو داده.
مینهو پرونده را از دستش گرفت.
مینهو: این موضوع به تو ربطی نداره.
لونا: من همسرتم، مینهو. وقتی هر شب با کابوس از خواب میپری، وقتی از شدت عصبانیت نمیتونی درست فکر کنی، به من هم مربوط میشه!
مینهو چند ثانیه ساکت ماند.
مینهو: کی بهت گفته من کابوس میبینم؟
لونا: دیوارهای این خونه نازکتر از غرور توئن!
مینهو با وجود ناراحتیاش، خندهی کوتاهی کرد.
مینهو: واقعاً غیرممکنه باهات بحث کنم.
لونا: بالاخره یه چیز رو درست فهمیدی!
مینهو خواست از کنارش رد شود که تلفنش زنگ خورد. به محض دیدن شماره، چهرهاش تغییر کرد.
مینهو: چی؟! مطمئنی؟
چند لحظه گوش داد و بعد تماس را قطع کرد.
لونا: چی شده؟
مینهو کت مشکیاش را برداشت.
مینهو: یکی از آدمهامون یه نفر رو پیدا کرده که شب قتل مادرم اونجا بوده.
لونا از جا بلند شد.
لونا: پس منم میام.
مینهو: حتی فکرشم نکن.
لونا: مینهو، اون آدم ممکنه جواب تمام سؤالهامون رو داشته باشه!
مینهو: گفتم نمیای!
لونا دستبهسینه مقابلش ایستاد.
لونا: پس منم بهت نمیگم که پدرت دیروز با من تماس گرفته بود.
مینهو ناگهان ایستاد.
مینهو: چی گفتی؟
لونا گوشیاش را بیرون آورد و پیام ناشناسی را به او نشان داد.
پیام از شمارهای بود که ذخیره نکرده بود:
«به شوهرت بگو دنبال حقیقت نگرده. بعضی رازها بهتره برای همیشه دفن بشن. دفعهی بعد ممکنه نتونم ازتون محافظت کنم.»
مینهو با دیدن پیام، فکش را محکم کرد.
مینهو: چرا زودتر بهم نگفتی؟!
لونا: چون نمیخواستم قبل از اینکه مطمئن بشم، نگرانت کنم.
مینهو: از این به بعد هیچ پیامی رو ازم پنهان نمیکنی. فهمیدی؟
لونا: فقط به یه شرط.
مینهو: لونا، الان وقت شرط گذاشتن نیست!
لونا: من هم باهات میام.
مینهو با عصبانیت نگاهش کرد، اما وقتی نگرانی واقعی را در چهرهی لونا دید، آهی کشید.
مینهو: باشه. ولی دقیقاً همون کاری رو میکنی که بهت میگم.
لونا لبخند زد.
لونا: چشم، رئیس!
مینهو: و دیگه منو رئیس صدا نکن.
لونا: باشه، شوهر عزیزم!
مینهو چشمهایش را بست و زیر لب گفت:
مینهو: یه روزی به خاطر همین زبونت سکته میکنم!
لونا خندید و همراه او از عمارت بیرون رفت.
---
یک ساعت بعد ـ انبار متروکه
دو نگهبان جلوی در ایستاده بودند. مینهو وارد شد و لونا درست پشت سرش حرکت کرد.
مردی میانسال روی صندلی نشسته بود. با دیدن مینهو، رنگ از صورتش پرید.
مرد: آقای لی... من چیزی نمیدونم!
مینهو روبهرویش ایستاد.
مینهو: هنوز چیزی نپرسیدم.
مرد نگاه کوتاهی به لونا انداخت و ناگهان با ترس گفت:
مرد: شما نباید این دختر رو با خودتون میآوردین!
مینهو اخم کرد.
مینهو: منظورت چیه؟
مرد لبهایش را به هم فشرد. بعد به لونا اشاره کرد.
مرد: چون قاتل مادرتون فقط پدرتون نبود...
سکوت سنگینی فضای انبار را پر کرد.
مینهو یک قدم جلو رفت.
مینهو: اسمش رو بگو.
مرد با صدایی لرزان جواب داد:
مرد: کسی که دستور نهایی رو صادر کرد... پدر این دختر بود.
لونا خشکش زد.
لونا: نه... این غیرممکنه!
مینهو آرام به طرف او برگشت. نگاهش دوباره سرد شده بود؛ همان نگاهی که لونا مدتها از آن میترسید.
مینهو: پس پدرت هم توی این ماجرا دست داشته؟
لونا سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
لونا: مینهو، من از این موضوع خبر نداشتم...
مینهو: دیگه نمیدونم باید به چی اعتماد کنم، لونا.
او به سمت در رفت.
لونا همانجا ماند؛ بین حقیقتی که هنوز کامل نشده بود و مردی که تازه داشت به او نزدیک میشد.
اما درست وقتی مینهو به در رسید، صدای مرد دوباره بلند شد:
مرد: صبر کنید! یه چیز دیگه هم هست... اون شب، دستور قتل از طرف دو نفر صادر شد. یکی پدر شما و یکی...
مرد مکث کرد و با ترس به مینهو نگاه کرد.
مرد: مادر خودتون، آقای لی!
مینهو بیحرکت ماند.
مادرش... زنده بود یا مرده؟
ادامه دارد... 🖤
ظهر ـ عمارت مینهو
لونا روی مبل نشسته بود و پروندهای را که از اتاق مینهو برداشته بود، بررسی میکرد. هنوز نمیتوانست امضای پدر مینهو را از ذهنش بیرون کند.
صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
مینهو: اون پرونده دست تو چی کار میکنه؟
لونا سرش را بالا آورد.
لونا: میخواستم بفهمم چرا پدرت دستور قتل مادرت رو داده.
مینهو پرونده را از دستش گرفت.
مینهو: این موضوع به تو ربطی نداره.
لونا: من همسرتم، مینهو. وقتی هر شب با کابوس از خواب میپری، وقتی از شدت عصبانیت نمیتونی درست فکر کنی، به من هم مربوط میشه!
مینهو چند ثانیه ساکت ماند.
مینهو: کی بهت گفته من کابوس میبینم؟
لونا: دیوارهای این خونه نازکتر از غرور توئن!
مینهو با وجود ناراحتیاش، خندهی کوتاهی کرد.
مینهو: واقعاً غیرممکنه باهات بحث کنم.
لونا: بالاخره یه چیز رو درست فهمیدی!
مینهو خواست از کنارش رد شود که تلفنش زنگ خورد. به محض دیدن شماره، چهرهاش تغییر کرد.
مینهو: چی؟! مطمئنی؟
چند لحظه گوش داد و بعد تماس را قطع کرد.
لونا: چی شده؟
مینهو کت مشکیاش را برداشت.
مینهو: یکی از آدمهامون یه نفر رو پیدا کرده که شب قتل مادرم اونجا بوده.
لونا از جا بلند شد.
لونا: پس منم میام.
مینهو: حتی فکرشم نکن.
لونا: مینهو، اون آدم ممکنه جواب تمام سؤالهامون رو داشته باشه!
مینهو: گفتم نمیای!
لونا دستبهسینه مقابلش ایستاد.
لونا: پس منم بهت نمیگم که پدرت دیروز با من تماس گرفته بود.
مینهو ناگهان ایستاد.
مینهو: چی گفتی؟
لونا گوشیاش را بیرون آورد و پیام ناشناسی را به او نشان داد.
پیام از شمارهای بود که ذخیره نکرده بود:
«به شوهرت بگو دنبال حقیقت نگرده. بعضی رازها بهتره برای همیشه دفن بشن. دفعهی بعد ممکنه نتونم ازتون محافظت کنم.»
مینهو با دیدن پیام، فکش را محکم کرد.
مینهو: چرا زودتر بهم نگفتی؟!
لونا: چون نمیخواستم قبل از اینکه مطمئن بشم، نگرانت کنم.
مینهو: از این به بعد هیچ پیامی رو ازم پنهان نمیکنی. فهمیدی؟
لونا: فقط به یه شرط.
مینهو: لونا، الان وقت شرط گذاشتن نیست!
لونا: من هم باهات میام.
مینهو با عصبانیت نگاهش کرد، اما وقتی نگرانی واقعی را در چهرهی لونا دید، آهی کشید.
مینهو: باشه. ولی دقیقاً همون کاری رو میکنی که بهت میگم.
لونا لبخند زد.
لونا: چشم، رئیس!
مینهو: و دیگه منو رئیس صدا نکن.
لونا: باشه، شوهر عزیزم!
مینهو چشمهایش را بست و زیر لب گفت:
مینهو: یه روزی به خاطر همین زبونت سکته میکنم!
لونا خندید و همراه او از عمارت بیرون رفت.
---
یک ساعت بعد ـ انبار متروکه
دو نگهبان جلوی در ایستاده بودند. مینهو وارد شد و لونا درست پشت سرش حرکت کرد.
مردی میانسال روی صندلی نشسته بود. با دیدن مینهو، رنگ از صورتش پرید.
مرد: آقای لی... من چیزی نمیدونم!
مینهو روبهرویش ایستاد.
مینهو: هنوز چیزی نپرسیدم.
مرد نگاه کوتاهی به لونا انداخت و ناگهان با ترس گفت:
مرد: شما نباید این دختر رو با خودتون میآوردین!
مینهو اخم کرد.
مینهو: منظورت چیه؟
مرد لبهایش را به هم فشرد. بعد به لونا اشاره کرد.
مرد: چون قاتل مادرتون فقط پدرتون نبود...
سکوت سنگینی فضای انبار را پر کرد.
مینهو یک قدم جلو رفت.
مینهو: اسمش رو بگو.
مرد با صدایی لرزان جواب داد:
مرد: کسی که دستور نهایی رو صادر کرد... پدر این دختر بود.
لونا خشکش زد.
لونا: نه... این غیرممکنه!
مینهو آرام به طرف او برگشت. نگاهش دوباره سرد شده بود؛ همان نگاهی که لونا مدتها از آن میترسید.
مینهو: پس پدرت هم توی این ماجرا دست داشته؟
لونا سرش را به نشانهی مخالفت تکان داد.
لونا: مینهو، من از این موضوع خبر نداشتم...
مینهو: دیگه نمیدونم باید به چی اعتماد کنم، لونا.
او به سمت در رفت.
لونا همانجا ماند؛ بین حقیقتی که هنوز کامل نشده بود و مردی که تازه داشت به او نزدیک میشد.
اما درست وقتی مینهو به در رسید، صدای مرد دوباره بلند شد:
مرد: صبر کنید! یه چیز دیگه هم هست... اون شب، دستور قتل از طرف دو نفر صادر شد. یکی پدر شما و یکی...
مرد مکث کرد و با ترس به مینهو نگاه کرد.
مرد: مادر خودتون، آقای لی!
مینهو بیحرکت ماند.
مادرش... زنده بود یا مرده؟
ادامه دارد... 🖤
- ۲۶۶
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط