روزی "اندوه" به روستای ما آمد

روزی "اندوه" به روستای ما آمد
"گفتیم رهگذر است
اما ماند

گفتیم مسافر است و خستگی در می کند و می رود
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم:مهمان بد قدمیست
دو سه روز دیگر می رود
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان

اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد .
تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دلها انبار کرد

پیران ده هنوز به یاد دارند :
روزی که اندوه آمد
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود ...
دیدگاه ها (۰)

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

عروس فراریp¹''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''صدای موسیقی د...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 16ظهر ـ عمارت مینهولونا روی مبل نشس...

تکاپو پارت 101:باید بفهمم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...اولین پ...

ترس در میان عشق پارت ¹عمارت بزرگ بزرگ جعون با چراغ هایی تزئی...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

فاصله یک لبخند تا جنون

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط