بیاد برادرم:

بیاد برادرم:
روزی "اندوه" به روستای ما آمد
"گفتیم رهگذر است
اما ماند

گفتیم مسافر است و خستگی در می کند و می رود
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان
گفتیم:مهمان بد قدمیست
دو سه روز دیگر می رود
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان

اکنون اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" می دهد .
تمام امیدها را بلعید و به جایش "حسرت" در دلها انبار کرد

پیران ده هنوز به یاد دارند :
روزی که اندوه آمد
"جهل" نگهبان دروازه روستا بود
دیدگاه ها (۳)

فیک تهکوک وارث زار

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

عروس فراریp¹''سئول، کره جنوبی | ساعت ۱۱:۴۰ شب''صدای موسیقی د...

فاصله یک لبخند تا جنون

تکاپو پارت 101:باید بفهمم... 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍صبح روز بعد...اولین پ...

پارت پانزدهم سبز یشمی زیر بارانصبح با صدای باران شروع شد.نه ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 16ظهر ـ عمارت مینهولونا روی مبل نشس...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

🖤 پارت ۲ | «پناه»لانا هنوز جلوی عمارت ایستاده بود.نگاهش به د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط