007-پنهان در مه - پارت ۹۴

....
007-پنهان در مه - پارت ۹۴
....

صورتِ دامیان از شدتِ شرم و خجالت، به رنگِ سرخِ تندی درآمد. او با لکنتِ تمام، در حالی که سعی می‌کرد عقب‌نشینی کند، فریاد زد: «ت... تو داری چی می‌گی؟!!»

او مدام عقب می‌رفت، اما آنیا در یک حرکتِ ناگهانی و غیرمنتظره، به سمتش پرید و او را در آغوش گرفت. دامیان که از این حرکتِ ناگهانی شوکه شده بود، چنان فریاد کشید که صدایِ بلندش، پرنده‌ها را از روی درختانِ اطراف فراری داد: «هییییی! داری چیکار می‌کنی؟!»

اما آنیا، برخلافِ هیاهویِ دامیان، با آرامشی عجیب در آغوش او، گفت: «درسته که گفتم بکی رو هم مثل همیشه صدا زدم... اما تو اولین کسی بودی که من رو نجات دادی. پس... ازت ممنونم پسرِ دوم... ممنونم که من رو شناختی و مثلِ قبل باهام رفتار کردی!»

دامیان که از شنیدنِ این کلماتِ صادقانه و احساسی، در جای خود میخکوب شده بود، نتوانست چیزی بگوید: «این...»

اما بلافاصله، لحنِ آنیا تغییر کرد. او با صدایی که حالا سرد و کنایه‌آمیز شده بود، ادامه داد: «هرچند... هنوزم خیلی عوضی هستی!»

دامیان که از شنیدنِ این کلامِ نیش‌دار، دندان‌هایش را از شدتِ خشم روی هم فشرد، با تکانی سریع، آنیا را از آغوشش به عقب هل داد.

آنیا که از این واکنشِ تندِ او جا خورده بود، با تعجب پرسید: «چته تو؟!»

دامیان با خشمی که در چشمانش موج می‌زد، فریاد زد: «تو چطور جرئت می‌کنی؟! واقعاً که... باید همون‌جا توی دریاچه ولت می کردم!»

او قصد داشت بحث را به شدت بالا ببرد و با آنیا جروبحث کند، اما ناگهان نگاهش به لباس‌های خیسِ هر دو افتاد. تاریکیِ شب و سرمای گزنده‌ی هوا، لرزه‌ای به تنشان انداخته بود. دامیان دندان‌هایش را از روی کلافگی به هم فشرد و با صدایی که سعی می‌کرد جدی باشد، گفت: «لعنت به این وضع! نمی‌خوام باهات بحث کنم؛ اول باید این لباس‌های خیس رو خشک کنیم!»

آنیا هم با نگاهی به شنلِ خیس و سنگینش، متوجهِ سرمای محیط شد. آن‌ها شنل‌هایشان را از تن خارج کردند و دامیان، با مهارت، آتشی روشن کرد. حالا هر دو در کنار شعله‌های لرزانِ آتش نشسته بودند تا ذره‌ای گرما به بدن‌های لرزانشان برگردانند.

آنیا که در میانِ افکارِ پراکنده و مبهمِ خود غرق بود، با تردیدی که در صدایش موج می‌زد، پرسید: «به هر حال... کسی دنبالت نمی‌گرده؟»

دامیان در حالی که با بی‌حوصلگی تکه‌های هیزم را درون آتش می‌انداخت، آهی عمیق کشید و گفت: «اگه منظورت اویل و اوین هست، نگرانشون نباش. اونا قرار بود امروز برگردن خونه و نبودنِ من رو متوجه نمی‌شن. از اونجایی که من هنوز تصمیم نگرفته بودم برگردم خونه یا نه، احتمالاً فکر می‌کنن توی خوابگاه هستم؛ خدمتکارها هم همین‌طور.»

آنیا با شنیدن این حرف، چشمانش از تعجب باز شد و زیر لب گفت: «وای، عجب شانسِ بزرگی!»

دامیان لحظه‌ای مکث کرد و با نگاهی به شعله‌های آتش، پرسید: «اما برادرت... اون چطور قراره پیداتون کنه؟»

آنیا در حالی که با تکه چوبی کوچک، هیزم‌ها را در آتش جابه‌جا می‌کرد، پاسخ داد: «خب... اون خودش بهم گفته بود که بیام اینجا؛ پس اگه ما رو بالای رودخونه پیدا نکنه، قطعاً میاد پایین!»

هنوز کلمات از دهانِ او خارج نشده بود که صدایی از دوردست، سکوتِ شب را در هم شکست: «خواهر کوچولو! خواهر کوچولو! من اومدمممم!»

آنیا با شنیدنِ صدای آشنا، از جایش جست و در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، به سمتِ صدا دوید. او با تمامِ توان خود را در آغوشِ ناتسو انداخت و با صدایی لرزان گفت: «هی داداش بزرگه! خیلی ترسوندیم!»

ناتسو، در حالی که با مهربانی سرِ آنیا را نوازش می‌کرد، با لبخندی از سرِ آسودگی گفت: «من هم خیلی نگرانت شدم. خوشحالم که حالت خوبه!»

آنیا آرام از آغوش او بیرون آمد. اما در حالی که با چشمانی اشک‌آلود به او خیره شده بود، ناگهان مثلِ مجسمه‌ای خشکش زد. نگاهش روی موهای ناتسو ثابت ماند: «ناتسو... موهات... چرا اینطوری شده؟»

موهای ناتسو دیگر به رنگِ قهوه‌ایِ خالصِ همیشگی‌اش نبود؛ حالا می‌توانستی رگه‌هایی از سپیدیِ ناگهانی را در میانِ آن‌ها ببینی، گویی که تاریکیِ رنگِ اصلی، زیرِ بارِ چیزی پنهان شده باشد.

ناتسو با دستپاچگی و پریشانیِ آشکار، سعی کرد واکنشی نشان دهد: «خب... این...»

در همین لحظه، دختری که از پشتِ بوته‌های نزدیک بیرون می‌آمد، آهی از سرِ تأسف کشید و گفت: «من هم وقتی دیدمش، در موردش از ناتسو-سان پرسیدم، اما اون فقط از جواب دادن طفره رفت...»

آنیا که با دیدنِ این دختر، شک و تردیدِ دوچندان به جانش افتاده بود، در حالی که عرقِ ناشی از اضطراب بر پیشانی‌اش نشسته بود، با صدایی لرزان فریاد زد: «دا... دانا؟!!!»

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۵)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۲ ساعت ۵ که قرار ب...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۱۲**(روز اردو - جنگل سرسبز و خوش‌منظره...

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

آوای شب پارت ۳۰ویو نویسنده ساعت : ۳:۰۰طبیب : بانو حالشان خوب...

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

عشقی حقیقی

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط